يك غزل، زندگي
ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ تیر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

   (25/04/85)
J كوثر، غزل ترين سوره اي است كه چشم ها را به زيباترين نقش باز مي كند و لقد كرمنا بني آدم، پرشكوه تر از هميشه به تماشا گذاشته مي شود. Jكوثر در زمين ترجمه مي شود؛ زهرا، درخشنده نامي كه شرح نور است و باران و در لطافت طبعش دريغ نيست و از خاك باورمندان فاطمه گل مي رويد و در شورزار منكران او خس، اما او فاطمه است، فاطمه! J...و فاطمه، اسوه انسان است. انساني كه مي داند، زمين نه منزل كه گذراست و او را تكليف گذار نوشته اند و بايد درنهايت كمال به بهشت بازگردد. فاطمه هم سرمشقي است كه بايد هر روز، به مشق زندگي درآيد تا انسان، توان پرواز بيابد. Jبراي نعمت كوثر، بايد نماز خواند، بايد به سپاسگزاري خدايي كه انسان را به فاطمه تكريم كرده است، به نماز قامت افراشت. J زن، مادر، كانون نقاشي قشنگ زندگي است. هم زيباست و هم زيبادوست ترجماني از شان خداوندي »ان الله جميل و يحب الجمال« كه زندگي با او معنا پيدا مي كند. J به درخت مي ماند زن به درخت مهر مي ماند مادر كه با هزار اميد دردل زمين جا مي گيرد، با هزار آرزو، قد مي كشد و با هزار دلبندي شاخه پهن مي كند و....به شكوفه مي نشيند، بار مي دهد و سايه مي گسترد به مهرباني بر رهگذري خسته كه مي خواهد خانه اميد خود را در گستره مهرباني او بنا كند! Jزلال تر ازهر چشمه اي چشم اوست كه مومنامه به زندگي نگاه مي كند و جاري تر از هر »آب« ، گام هاي اوست كه در رگ زندگي جاري مي شود و »تاك« را مانند مي شود كه »هزار باده ناخورده« در رگ آن جاري است و...اين مغاك را هرگز كار به پايان نمي آيد! Jزن، يك آغاز است، آغاز »حس حوايي« انسان در كنار نگاه خدامنشان »آدم« كه اگر كلام هزاربار در او به پايان برسد و مصداق هايش هزاربار بيايند و بروند، اما او پايان ندارد.... J زن، خود زندگي است، آنكه به ديده تن آسايي به او مي نگرد نعمت بزرگ الهي را كفران كرده است. چه زندگي نه صحنه» تن آسايي« كه عرصه »ظهور زيبايي «است. نه محو شدن در جمال كه عشق به جمال و جهاد در وادي كمال است كه فرموده اند ان الحيات عقيدة و جهاد. J زن نه يك تصوير لرزان »ماه« در »آب« ، نه نقش »چشماني آهوانه« با گيسوي پريشان در »قاب« كه لبخندي است حقيقي كه حقيقت را نمايندگي مي كند... و زندگي جاده اي است كه از كنار تبسم يك زن مي گذرد هرچند هيچ شاعري آن را »غزل« نكرده باشد و در بوم و رنگ هيچ نقاشي از آن اثري نباشد... J دست هايش را كه باز كند زن، وقتي ترجمه مي شود»مادر« ، مي توان خواند »آب« مي توان گفت»باران« ، سايه اي را مي توان ديد كه تمام جاده ها را به هم مي رساند! J زندگي، يعني مادر ، يعني »مPهر« ، يعني »مOهر« سر »سجاده مPهر«، رو به سمت باران، با صدايي آشنا كه چشمان هيچ آهويي را جز به خنده بازنمي كند و هيچ صيدي را جز به صد راه آزادي نمي رساند. J زن، يعني مادر، يعني دختر، يعني همسر كه هركدام اگربخندند، فرضيه »با يك گل بهار نمي شود« باطل خواهد شد! J اگرهمه گل ها بشكفند و او نخندد، بهار نيست هرچند زمين سبز پوشيده باشد. بايد دوباره از»زمان« سراغ نوروز را گرفت و سفره هفت سين مادر را. و نشاني بايد پرسيد، بوي ريحاني را كه ازلابلاي نان هاي پيچيده در دستمال كودكي هامان تا آسمان مي رفت. J شعر است مادر، شعر است دختر و شعر است همسركه اگر خوانده شود به تعداد همه زن هاي زمين مثنوي مي رويد. جاي هر نگاه يك غزل بايد گفت غزلي مثل غزال و غزالي كه غزل مي گردد. J مرا به ستاره هاي آسمان كاري نيست فرشته ها را پيغام دهيد بيايند و از زمين چشمان مادر، چشمان زن، چشمان معصوم دخترها، ستاره بچينند، فرشته ها را پيغام دهيد بيايند!  (ص۹)