آتش در خرمن اعتماد
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ امرداد ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

معمولا" در طول مسير، افراد را سوار مي كنم و اين برايم به يك عادت تبديل شده است، مسيرم را هم طوري انتخاب مي كنم كه از جايي بگذرم كه تاكسي كمتر عبور مي كند و مردم بيشتر به وسيله نياز دارند. هميشه هم در اين كار كلام عارفانه شيخ ابوالحسن خرقاني سرمشقم بوده است كه»هركس به اين سراي درآيد، نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد كه هر كس به درگاه الهي به جان ارزد، البته بر خان ابوالحسن به نان ارزد و من هم خدمت به مردم را تكليف خود مي شمردم و...
اين آغاز سخن مردي بود كه كارش مسافربري نبود اما كم هم مسافرسوار ماشين خود نمي كرد.
او مي گفت ما بايد گره از كار هم بگشاييم و تا مي توانيم به مهرباني يار ديگر باشيم و باري از دوش هم برداريم و در اين راه اول نيازمند اعتماد هستيم. يعني بايد من اعتماد كنم كنار راه ايستادگان را سوار كنم و آنها اعتماد كنند و سوار بشوند. براي توليد اين اعتماد كه سنگ زيرين بناي جامعه است هم همه بايد تلاش كنيم به سهم خود و رسانه ها بيشتر، اما گاه برنامه هايي را شاهد هستيم كه نه تنها»اعتماد آفرين« نيست كه»آتش بر خرمن« اعتماد هم مي افكند. او يك سريال تلويزيوني را نام مي برد كه يك زن و مرد جوان به عنوان دو ضدقهرمان كه پليس هم در به در دنبال آنها بوده وارد خانه مردم مي شدند و يا»زن« در كنار خيابان»نقش »بيمار« را بازي مي كرد و سوار خودرو مي شدند و سپس با اسلحه كه مثلا" قلابي هم بود، زورگيري مي كردند!

از قضا بعد از آن سريال در دوشنبه شب خويشاوندي را به خانه اش رساندم و در برگشتن در آن زمان كه قريب نيمه شب هم بود، افرادي را كنار خيابان منتظر وسيله ديدم اما چون هنوز تصاوير سريال در ذهنم بود، اعتماد نكردم و از سوار كردن افراد چشم پوشيدم. مرد، حرفش اين بود كه ما بيش از هميشه نيازمند اعتماد عمومي هستيم و بايد براي توليد و همه گير شدن آن از همه وجود مايه بگذاريم، نه اينكه باقي مانده آن را هم به خطر اندازيم. او حرف بسيار داشت و من، اما، گفتم قطعا" قصد سازندگان آن سريال هم نه»اعتمادسوزي« كه»هوشيار«كردن مردم است تا به دام»امنيت ستيزاني«ازاين دست نيفتند آنها مي خواهند ما را نسبت به خطراتي كه ما را تهديد مي كند»حساس« كنند و تازه، قطعا" در ادامه راه پليس آنها را خواهد گرفت تا دزدي ها و زورگيري هاي آنها درس افراد وسوسه پذير نشود و بدانند كه پايان زورگيري، گرفتار شدن در پنجه مقتدر قانون است و سروكار با عدالت. او اما،گفت من هم هوشيار كردن مردم و جامعه را نسبت به خطرات قبول دارم، اما نه به شكلي كه»اعتماد« را از ميان ما ببرد. من هم مي پذيرم بايد مردم را حساس كرد، اما نه به قيمت به آتش كشيدن»قيصريه اعتماد« و فرهنگ نوع دوستي. وي معتقد بود كه زورگيري هايي از اين دست در مقابل فرهنگ كمك ارزش يك به هزار هم ندارد. حتي به اندازه يك دستمال آلوده، پس نبايد به بهايي چنين اندك، آتش در قيصريه اندازيم. او معتقد بود بايد هنرمندان ما چنان هنرمندانه پيام ها را به مردم منتقل كنند كه فرهنگ انسان دوستي و ملي و ديني، در معرض آسيب قرار نگيرد و يا با سبك و سنگين كردن، كفه فوايد را سنگين تر كند نه اينكه چون بعضي ها رو به»دزدي« مي آورند، روي مردم رااز»كمك« به هم برگرداند.

حرف اين شهروند اين بود كه »مهرباني« را، كمك به همنوع را، »امانت داري« را، ايثار را، فرهنگ ناب اسلامي و ايراني را به مردم بياموزيم كه به اين هزار در هزار بار محتاجيم اما به آن هشدارها شايد يك بار هم نيازمان نيفتد. هر چند بايد هوشيار باشيم در مقابل»زلزله هايي« كه »امنيت جامعه« و اعتماد عمومي را»هدف« مي گيرد اما در جاي خود و با بهاي خود نه به قيمت همه چيز.
حالا كه به صحبت هاي مرد فكر مي كنم مي بينم پربيراه هم نمي گفت او. راستي ما با نمايش چنين صحنه هاي اعتمادسوزي و با خراش انداختن در اعتماد عمومي چه چيزي را به جاي چه چيزي مي خواهيم به مردم بياموزيم و»... بنگر كه را به قتل كه دلشاد كرده اي« راستي چه مي كنيم ما