بعثت فراموش شده
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

»... ولكم في رسول ا... اسوة حسنه« من از اين شرمشق، چنين درس مي گيرم كه همه زندگي ما، پهنه باور ما و طول كردار ما بايد براساس مدل »محمدي« باشد و از همين رو معتقدم ما هم بايد در خويش »بعثت« را »تجربه« و آيه، آيه قرآن را در خويش بارور كنيم. چه اگر آيات در ما بارور نشود، به كويري مانند خواهيم شد كه هيچ درختي در آن نمي رويد، حال آنكه ما بايد بهشت را در خويش تجربه كنيم. براي اين هم باز دوست دارم مثالي كه پيش از اين هم بر قلم آورده ام را به ياد آورم كه روزي، مردي در جنگل مي گشت و به تابلويي رسيد كه روي آن نوشته شده بود »لطفا" سنگ ها را نخوريد«! به خنده برگزار كرد، اول، كه ديوانه اي، چيزي نوشته است! جلوتر رفت، باز همين نوشته را ديد و بازگشت و در بار سوم كه »خوب ديد« به »تأمل« پرداخت و درپي نويسنده مطلب جستجو كرد و زماني كه او را يافت، فلسفه اين سخن پرسيد و پاسخ شنيد بايد نسبت ما و گناه چنين باشد، يعني اگر كسي تو را به گناه خواند، بگويي مگر مي شود گناه هم كرد. سنگ را كسي نمي خورد و اين ميزان تعجب در مورد ارتكاب گناه هم بايد باشد ...

من مي خواهم با هم تأملي در سويه ديگر اين نوشته داشته باشيم و آن عادت كردن به كار خيراست يعني چنان زندگي را محمدي، مهندسي كنيم كه جز كار خوب نتوانيم انجام دهيم، نه اينكه كار خوب را از سر رفع تكليف انجام دهيم، چنانكه بسياري از ما، درباره نماز چنين مي كنيم. حال آنكه نسبت ما به نماز و »داد« و »دهش« و نيكويي بايد نسبت تشنه به آب باشد كه با همه نيازش به سوي آن مي رود و در اين رهگذر هرگز به اجر و پاداش فكر نمي كند كه اجر و پاداش در خود آب و رفع عطش است. چنانكه به حقيقت هم پاداش كار خير در خود آن است كه سعه وجودي انسان را پيامد دارد، آنگونه كه مولا علي به ما هم تعليم مي كنند كه من نه از ترس جهنم و نه در طمع بهشت خدا را عبادت مي كنم، بل از آن رو او را مي پرستم كه شايسته پرستيدن است. و خوبي ها هم اينگونه است يعني هم بهشت درون ما شكل مي گيرد و هم ما در جامعه اي بهشتي زندگي مي كنيم و هم بهشتي مي شويم و از اين منظر، جامعه، زيبا مي شود. چنانكه بايد بشود، كه جامعه مدني پيامبر اكرم، جز زيبايي ندارد و شهروندانش هم رفتارشان جز بر مدار واجب و مستحب نمي گردد. و باز به گمانم پيش از اين با هم گفته ايم كه مدينة النبي فقط يك ساختار فيزيكي و هندسي نيست كه اگر بود امروز از آن سخن نمي رفت، بلكه »مدينة النبي« معماري جان و هندسه معرفت هم دارد و اين راز ماندگاري آن است جامعه اي كه حاشيه ندارد، تا فاصله طبقاتي شكل بگيرد. »رانت« ندارد تا بعضي ها رانت بخورند به آلاف و الوف برسند و از فرط پرخوري به سوء هاضمه گرفتار و هزار در هزار هم از فرط نداري به سوء تغذيه شوند! در جامعه پيامبر، همه ساكن »متن« هستند، همه به يك اندازه، از بيت المال، از فرصت ها، از داده هاي اطلاعاتي بهره مي گيرند. و هيچ كس را هم بر ديگري برتري نيست. دايره وار نشستن پيامبر و يارانش، يك رسم خاص آن روزگار نيست بلكه درس امروز هم هست تا حاكمان ميان خود و مردم فاصله نيندازند و اين فاصله آنها را از احوال مردم بي خبر نگذارد و بسياري در حسرت به مرگ نرسند و اندكي بر گور آنها كاخ آرزو بنا كنند ...

گاهي از اوقات كه به مباحثي از اين قبيل مي پردازم، به بعضي ها برمي خورد، بعضي ها هم تجاهل العارف مي كنند و تغافل العالم و مي گويند از امروز مردم حرف بزن، بعثت و مدينه مال 1400 سال پيش بود، من، اما مي گويم، همه مشكلات ما دقيقا" از همينجا نشأت مي گيرد كه بعثت را، هجرت را، ايمان را، مدينه را، با 1400 سال فاصله نگاه مي كنيم، آن وقت جز سايه اي از حقيقت از دور نمي بينيم، تازه اگر عالم و آگاه باشيم، حال آنكه »درس بعثت«، اين است كه هر روز، ايمانمان را نو كنيم تا رفتارمان مومنانه شود. آنكه ايمانش، »نو« مي شود و لحظه به لحظه، خود را مخاطب قرآن مي داند، كمتر گرد خطا و گناه مي گردد. مگر در رفتار خود نديده ايم كه وقتي لباس نو مي پوشيم، حاضر نيستم روي خار و خاشاك و رنگ و آلودگي بنشينيم خوب وقتي ايمانمان تازه و نو باشد، خار دروغ، خاشاك غيبت، رنگ هاي ننگ آلود، آلودگي هاي گوناگون و فزون خواهي و دست درازي و فرصت طلبي و فرصت سوزي و ... جان باورهامان را زخم نمي زند. اگر ايمانمان نو بشود، نه آلودگي هاي اخلاقي ما را به شكارگاه مي كشاند و نه افسون قدرت و شيطان ثروت و فرعون ميز و مقام، به داممان مي اندازد. اما - سخن به دراز نكشد كه اگرچه حرف بسيار است، اما به »الف« بايد قناعت كرد تا آنها كه در خانه هستند به خود و ايمان خود و لباس تقواي خود نگاهي دوباره بيندازند و قله غرورنشينان هم آن سوترها را ببينند - بگذريم. بعثت نبي مكرم است، و ما هم بايد مبعوث شويم تا محمدي باشيم و الا هرچه باشيم، مومن محمدي نخواهيم بود!