سال 59 مثل امروز
ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
(30/06/85)
شاهد امروز، مثل امروز، در سال 59، آخرين روز آرامش بود. آرامش ملتي كه آرامش را، صلح را دوست داشت، هم براي خود، هم براي ديگران. اين ملت از انقلابي سربلند بيرون آمده بود كه شعارش نشاندن » گل به جاي گلوله« بود، اما انگار رويش گل ها را نمي توانستند تاب آورند، آناني كه براي اين ملك و ملت روزهاي خوش را نمي توانستند ديد. و چنين بود كه ناگهان، در فردا، مثل فردا در سال 59 به يك بار باز گلوله ها به گل ها هجوم آوردند و تانك هاي دژخيمان در كنار سربازاني كلاه آهني و چكمه پوش مرزهاي كشورمان را پشت سر گذاشتند و آمدند تا همه گل ها را به جرم نقش بهار، به گلوله ببندند، از دريا هم، جنگ را شروع كردند و از آسمان هم به يك باره صداهاي ناخوش جنگ آمد. جنگي كه زشت بود، جنگي كه عليه زيبايي ها بود، جنگي كه شيطاني و صدا مي بود. آن روزها، مردم مرزنشين به يك باره قد كشيدند به بلنداي هويت ايران و با ابزار ابتدايي، جلوي دشمن ايستادند، خرمشهر قامت افراشت و خدا شاهد است از اشنويه تاكنجان چم در منطقه مياني جبهه تا دهانه فاو تفنگ هاي كهنه و قديمي هم جوان شدند در دفاع از اين ملك، درست مثل پيرمردان كه جوانمردانه ايستادند... .و جوانمردان ارتشي و سپاهي و بسيجي آمدند و دفاع مقدس شكل گرفت درست در برابر جنگ تحميلي آن روزها، فرودگاه هاي مهم كشور، تا آنجا كه در برد پرواز جنگنده هاي دشمن بود، بمباران شد. اما بر خلاف برآورد دشمن، همان روزها، شهيد دلاور فكوري، فرمانده نيروي هوايي با به پرواز درآوردن ده ها فروند جنگنده و حمله به پايگاه هاي عراق متجاوز نشان داد، ترازوي محاسبات ژنرال هاي بعثي چندان هم ميزان نيست بماند، كه خراب هم هست. و اين خرابي ترازو خطاي محاسبات زماني روشن شد كه در دريا، عراق جنگ را واگذار كرد و دلاوران ناوچه هاي ايران اجازه حضور عراقي ها در خليج هميشه فارس را ندادند و آنها از  »خور عبدا...« نتوانستند اين سو تر بيايند. در زمين هم، حتي خار و خاشاك خاك هم با آنها به مقابله برخواستند. آنچنان  كه سپاهي كه مي خواست، سه روز به تهران برسد، 36 روز پشت دروازه هاي خرمشهر ماند و هرگز نتوانست آبادان را تسخير كند. در جبهه هاي غرب هم كاري نتوانست از پيش ببرد چه فرزندان ايران از ترك و كرد و بلوچ و عرب و لر و گيلك و فارس و.. همه، پشت به پشت هم دادند، تا پشت دشمن را كه پشت گرم به كمك بيگانه بود با پوزه اش يك جا به خاك بمالند. و ماليدند هم، تاريخ گواه اين ماجراست... نمي دانم چرا هر سال اين روزها، بيش از هر چيز ياد مردم مرزنشين مي افتم و كاري كه كردند تا نشان دهند ايراني هستند و براي اين هم هزينه اي به قيمت جان پرداختند و ما همه منت دار آن جان هاي پاك هستيم و حق است كه تا ابد به يادشان باشيم... ان شاءا... كه چنين باد!  (ص۶)