ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

اين زن نمي بيند! 
شب هاي قدر است و ايام شهادت مردي كه اميد مردم بود در زندگي مومنانه و او نيز جانش به جان مردم بسته بود، مردي به نام نامي »علي«! مولا علي كه فقر و نداري مردم را نمي توانست تاب آورد تا ديگران حقارت را در زندگي آنها به تماشا بنشينند.
مولا، نان و خرما بر دوش به سراغ آناني مي رفت كه »نداري« همزاد آنها بود و فقر هر روز براي آنها سفره پهن مي كرد. مولاعلي، نماز را، روزه را با زكات، با انفاق، باايثار و... با عدالت اقامه مي فرمود تا صدايش به رسايي اذان براي هميشه در كوچه هاي شهر و گوش جان انسان ها در هر عصر و نسل بپيچد كه پيرو علي، بايد به فكر نيازمندان هم باشد، يكي نان شان دهد و حتي از ايمانشان هم نپرسد و ديگري آب به در خانه آنها بياورد و ديگري براي زدودن غبار رنج از چهره آنها، آبرو بگذارد... حالا بياييد، ما با هم كيسه نان و خرما را از دوش »آقا« برداريم و بر دوش كشيم و به سراغ نيازمندان برويم تا نشان دهيم، راه امام علي، هرگز تهي از مرد نمي ماند. بياييد برويم...!
J در همين مشهد، من زني نابينا را سراغ دارم كه هر ماه، لنگ 20 هزار تومان اجاره خانه است. او كسي را ندارد، هيچ كس را در اين شهر به جز خدا و امام رضا(ع) كه بهانه زندگي اين زن هستند كه نه با چشم، كه با جان مي بيند!
J من سيد جوان تلاشگري را مي شناسم كه به كمك نيك انديشاني مثل شما، توانست يك كارگاه كوچك راه بيندازد و يك موتورسيكلت داشت براي توزيع كالاهاي توليدي اش، اما در همان روزهاي اول كار، يك دزد ناجوانمرد، لذت زندگي را با موتورسيكلت يك جا از او دزديد!
J من، بيوه بانويي را مي شناسم، كه از فرارسيدن زمستان مي ترسد و مي داند كه اگر نيكوكاري، يك بخاري دست دوم برايش فراهم نكند بايد سوز سرما را با همه وجود احساس كند.

J من ميانه مرد سيدي را مي شناسم كه بيماري كليه، خاكسترنشينش كرده است و او را تاب برخاستن نيست! بله در شهر امام رضا(ع)، پسر علي(ع)، در خاكستر فقر، كوخ خود را هم از دست داده است. اين را يك معلم برايم گفت و از من خواست به ديدار او برويم. من، اما نرفتم! بله، نرفتم، شما كه غريبه نيستيد، ديدم بروم و مرد را با همه فقرش ببينم و نتوانم كاري برايش بكنم، يك عمر عذاب همراهم خواهد بود و من همين حالا هم كم دارو مصرف نمي كنم و كم دردسر ندارم. باور كنيد اينها قصه نيست، غصه هاي مردافكني است كه انسان را تا آرزوي مرگ مي كشاند!
J گفتم مرگ، تعجب نكنيد. شما بگوييد، وقتي خبرهايي مي شنويم و يا مي خوانيم، كه بعضي از مردها بايد چشمانشان را ببندند، به روي خيلي چيزها مرگ، خيلي كوچك است. خيلي. ياد مولا علي بخير و آن ماجراي بدر آوردن خلخال از پاي زن يهودي ذمه نشين كه مردي را با مرگ برابر مي دانست!
بگذريم، ياد يادداشت »مي دانيد آخرين كالابرگ كي اعلام شد« افتادم كه تلخ و عريان نوشتم آنچه در كوچه ها و خيابان ها مي بينيم و مي شنويم و اين به مذاق بعض ها خوش نيامد.
بگذريم. اوقات شما را هم تلخ نكنم. اگرچه تلخ كامي سهم من است در اين روزگار!
J شب هاي احياء در پيش است. بياييد به حرمت اين شب ها و شهيد صبح قدر، به فكر محرومان باشيم. بياييد دست گيريم از پاي افتادگان را. بيايد كاري علي وار بكنيم. بايد مثل مولا علي پاي به جامعه گذاشت. بايد كاري كرد!