نان و نمك
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ مهر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:


دعوتنامه اي به دستم مي رسد، مرا به خويش مي خواند. عجب عنوان قشنگي! راستي شما از شنيدن»نان و نمك« ياد چه مي افتيد و ياد كه اگر اجازه بدهيد مي گويم، امام علي و سفره اي كه در افطار مي گسترد، سفره كوچكي كه از همه جهان بزرگ تر بود! و...بگذريم، وارد »نگارخانه ميرك« مي شوم.انتظارم اين است كه »نان و نمك« را ابتداي نمايشگاه ببينم، مثل مطلع الغزل. اما نيست انگار. مطلع الغزل تابلوي ديگري است و من چشم مي گردانم در عكس ها ناگهان يك عكس اززاويه دوربين سيدمجتبي خاتمي، همه نگاهم را پر مي كند. با همه وجود نگاه مي كنم به تابلوي »انتظار« و...سجاده اي كه گسترده است، مهر و تسبيح كه مهياست و با فاصله اي دور صف هاي نماز شكل گرفته است با خود زمزمه مي كنم تو را انتظار مي كشيم اي امام همه نمازهاي مقبول! و يك حس تازه در من شكوفا مي شود. چشم هايم را مي بندم تا بهتر ببينم؛ گويي يك نفر كه خيلي آشناست بايد آنجا بنشيند! شما كه غريبه نيستيد. او را مي شود احساس كرد... چند قدم آن سوتر »احسان مراغه چي« »سجده بر نور« را گرفته است و انگار از جاي سجده چشمه نوري مي جوشد انگار واژه ها تراوا مي شود... ياد يك شطح مي افتم كه در سال هاي دور نوشتم و...اين سرفرود آوردن ، سربلندي در دنيا را در پيش دارد، اين را براي عكس »سجده برخاك« سيدمجتبي خاتمي مي نويسم و در تماشاي عكس »قرار« اثر »فرخ حنيف نژاد«، ياد چفيه هايي مي افتم كه سياه و سفيدش باعث روسفيدي است و نشان عشق.

»جبل النور«، اما ديوانه ام مي كند. درست مثل پاك ترين بناي مشرف به كعبه . خاتمي مي گويد: عكس را لحظه سال تحويل گرفته است از »جبل النور« شهداي مشهد و من»احسن الحال« را آنجا احساس مي كنم.
»زنان سقا«ي»جاويد تفضلي« ، يك بار مرا ياد زنان كربلا مي اندازد و يك بار ياد زنان نوغان و يك بار ياد شهادت امام جواد (ع) و... زن هاي عاشقي كه عطش را روايت مي كردند و مردانگي را!
»سيروس مرادي«، »زير نور ماه« را نشان مي دهد و آنجا مي توان ديد مي تراود مهتاب و... »نسل فردا« اثر »سيدمحمد رضا رباني« همه را به فردا اميدوار مي كند، وقتي يك كودك جامي از نور در دست دارد و به فردا نگاه مي كند.
انگار سهم نور آينده را از امروز برگرفته است. »مرور« اثر »حميد شعفي زاده «است و سيماي مردي سفيد مو را نشان مي دهد كه خويش را مرور مي كند. »شام آخر« خاتمي! اين همان تابلويي است كه جايش اول نمايشگاه خالي است؛ يك قطعه نان، يك پياله نمك، يك كاسه آب و... شام آخر مولاعلي! »ندبه« شرح ندبه خواني مردي است كه دركنار گل، مي گريد در اثري از »امين ابراهيمي« »حامد خالقي« هم روايتي از كربلا دارد و دو طفل كه گويي براي بزرگ شدن بي تاب شده اند.
اصلا كدام طفل در مكتب ماست كه يا حسين نگفته باشد و كربلا نرفته باشد! »شام غريبان« را »محمد هادي آخوندي« گرفته است با شمع هاي روشن. »مرهم« را »شعفي نژاد« روايت مي كند با بچه هايي كه كاسه شير به تمثال علي تعارف مي كنند.
از خاك تا افلاك را »حنيفه نژاد« آخر نمايشگاه گذاشته است كه يك دريچه،نه يك بزرگراه به آسمان گشوده شده است.
سير در نمايشگاه به پايان مي رسد، من اما در آغاز گفتنم گفتني از گفتني هايي كه كم نيست، اما... شما هم نان و نمك را كه اين روزها در نگارخانه ميرك به تماشا درآمده است ببينيد! من از شما دعوت مي كنم.(ادب و هنر-۷)