حسرت خودبيداري
ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ مهر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
كوچه هاي دل از فرياد يارب ... يارب... يارب... لبريز است و مسجدها و تكايا پر است از آدم هايي كه آمده اند تا در شب قدر، تقدير خويش را بنويسند. و من، باز مانده ام كه شرمساري مرا از رفتن به مسجد بازمي دارد. از خود مي پرسم تو كه فردايت بهتر از امروز نخواهد بود، تو كه هنوز به معرفت توبه نرسيده اي چگونه العفو خواهي خواند. مي گويم اگر بروم و دستي بر سينه ام بنشيند كه كجا اينجا جاي پاكان است و نه چون تو، آلوده اي، چه بگويم و چه بكنم راستي شما جاي من بوديد چه مي كرديد قصه من شده است همان ماجرايي كه شاعر به زيبايي سروده است.
»به طواف كعبه رفتم به حرم رهم ندادند
كه تو در برون چه كردي كه درون خانه آيي«

راستي من كه در بيرون دستي نگرفتم از بندگان خدا چگونه حالا قرآنش را به دست گيرم و از او بخواهم دستم گيرد من كه نسبت به ناموس او غيرت نداشتم چگونه بخواهم نسبت به من غيرت ورزد من كه به رسالت فرياد مبعوث شدم اما از گفتن فرو ماندم و كلمه ها بر زبانم كپك زد، چگونه و با كدام زبان خدا را بخوانم زباني كه از گفتن حق درمي ماند. زباني كه... قصه من شده است. باز روايت آن شاعر كه مي گويد:
»نه در مسجد گذارندم كه رندي
تو در ميخانه كاين خمQار خام است
ميانه مسجد و بتخانه راهي است
گدايم، كاهلم، آن ره كدام است«

من به دنبال راه مي گردم اما »شهيده« دخترم با مادرش به مسجد رفته است و من به مسجد دل مي روم. جايي كه روي سياه را هم جواب نمي كنند. دارم، شرمساري ام را به قلم مي آورم كه پسر هشت ساله ام »محمد شاهد« مي آيد و قلم و كاغذ را برمي دارد و كنارم شروع مي كند به نوشتن، وقتي نوشته اش را نگاه مي كنم. احساس مي كنم، او »ياعلي« را با همه وجود فرياد كرده و نوشته است: »به نام خدا علي جان! مي خواهم صد قله به اندازه قله هاي بزرگ جهان را بروم تا تو را ببينم. مي خواهم پياده بيايم نجف و چند روز مهمان تو باشم و كنار قبرت آرزوهايم را بگويم. بگويم مريض ها را شفا بده! تو مي تواني بچه ها را سالم [به پدر و مادرها] بدهي. تو مي تواني به خدا بگويي به آنهايي كه بچه ندارند. بچه بده. تو مي تواني كاري بكني كه هم ما وهم همه مسلمانان دنيا شاد باشند.« او با كوچكي اش، حرف هايش را با شهيد قدر صميمانه گفته است. من، اما، از گفتن گفتني ها با مولايم عاجزم، عاجز! او براي مولا مي گريد و من مانده ام كه بر خويش چگونه بگريم. راستي، آيا اشك ها مي تواند در غم ما پرده در شود و فرو شويد اين غبارها را؛ او نوشته اش را با نام خدا شروع كرد و به پايان برد. من اما از آغاز نوشتن عاجزم، چه رسد به پايان! مي خواهم بروم، يك گوشه بنشينم. چشم هايم را ببندم و دهانم را هم و دست هايم را به آسمان بفرستم. شايد دست هايم كه هنوز مي تواند بوي دست شهيدان را داشته باشد بتواند گره از كار فروبسته من بگشايد. شايد... شايد به حرمت شهيدان، بتوانم العفو بگويم و استغفرا... والا با اين روزگار چه مي توانم بگويم من كه كاري نكرده ام. من كه در جايگاه فرياد، سكوت كرده ام. من كه چشم هايم را بسته ام. من كه ... بگذريم.

راستي يك دست مريزاد هم به شما خوبان بدهكارم، همه شماياني كه پس از درج يادداشت »اين زن نمي بيند« باز هم شرمنده ام كرديد و با ياري همنوعان نيازمند، ياد علي(ع) را زنده كرديد. من كه دستم به آسمان نمي رسد. اما با همه وجود از شهيد اين شب ها مي خواهم همتتان را خود پاسخ گويد. تلويزيون مي خواهد مراسم شب احياء را شروع كند، من اما، همچنان در حسرت »خودبيداري« هستم و دعا مي كنم، به »خودبيداري« برسيم، آن وقت كوچه ها، پر از مومنان بيداردل در راه مولا خواهد شد...
كوچه ها از يارب... يارب... يارب شب زنده داران به سماع درآمده است و من هم بايد بروم اين سماع را تماشا كنم... بايد بروم... شايد دستي، دستم گيرد و تا بلنداي معرفت يا علي، ببرد، پس يا علي مدد!