پليس دوست داشتني
ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٧ آبان ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:


براي خودروهاي آتش نشاني همه راه باز مي كنند و براي اورژانس هم؛ اما براي ماشين پليس... بگذريم. يك پليس گلايه مي كرد و دلخور بود از بعضي از مردم كه گاهي به مجرم براي فرار از دست قانون كمك مي كنند يا چشم خود را مي بندند. گفتم درست مي گويي خودم هم گاهي در كوچه و خيابان شاهد اين موضوع بوده ام و موضع بعضي از افراد را هم در كلماتي كه بر زبان مي آورند فهميده ام؛ اما نكته اين است كه افراد اولا" ضرر و زيان آتش سوزي و بيماري را كه متوجه آنها يا ديگران مي شود مستقيما" مي بينند و اين مسئله آن قدر ملموس است كه كسي در فهم آن دچار خطا نمي شود هرچند افرادي بيمار از طريق تلفن براي اين سازمان ها هم هزار در هزار مزاحمت ايجاد مي كنند كه مسئله اي تلخ و قابل بازخواني روان شناختي و جامعه شناختي است.
ثانيا" مسئله امنيت و ضرورت آن كه قطعا" از آتش سوزي در خانه يك نفر يا بيماري يك فرد مهمتر است هنوز براي مردم جا نيفتاده است. اين هم نكته مهمي است كه نيازمند يافتن راهكارهايي براي تفهيم ضرورت امنيت هستيم كه بيش از هرچيز ديگر بدان محتاجيم.
گذشته از اين، در بعضي از خانواده ها از همان كوچكي ساختار نگاه بچه به پليس را كج بنياد مي گذارند و چون اين بنا به بزرگ سالي مي رسد، اين مي شود كه مي بينيم. ديده ايم كه وقتي بچه اي، شيطنت مي كند به او مي گويند »لولو تو را مي خورد« و شيطنت كه ادامه پيدا مي كند مي گويند »پليس تو را به زندان مي برد« و معلوم است كه وقتي پليس در كنار »لولو« قرار بگيرد، كسي او را دوست نخواهد داشت، مگر لولو را كسي دوست دارد! خوب اين نگاه كه پليس دشمن آزادي است با همه سياهي اش در ذهن كودك مي نشيند و به نفرت تبديل مي شود، پس چه توقعي مي توان داشت از افرادي كه با نفرت به پليس نگاه مي كنند كه از قضا صددرصد اشتباه هم هست و بايد اصلاح شود. براي اين امر هم از همان كودكي بايد نگاه ها را به سمت مثبت بيني ساماندهي كرد و اعتماد به پليس راه علاقه و عشق به پليس را، احترام به قانون را به او آموخت و در حقيقت سنگ هاي اعتماد را محكم و استوار كنار هم چيد تا ساختمان حتي اگر سر به ثريا بردارد، مستقيم باشد.

آقاي پليس مي گفت: مسئله اين است كه اغلب شأن ورود ما به مسائل، وقوع جرم يا حداقل تخلف است، يعني تا جرمي يا تخلفي اتفاق نيفتد، سر و كار مردم كمتر به ما مي افتد، بگذريم از مباحث خدمت نظام وظيفه، پاسپورت و ... پس نحوه »مواجهه« ما با مردم به نوعي بازگشت به مقوله »برخورد« دارد، خوب طرفين هم معمولا" ناراضي هستند او مسئله سرقت را مثال مي زد و مي گفت هم »دزد«، دستگيري خود را از چشم پليس مي بيند و ناراضي است و هم »مال باخته« چون مي گويد چرا بايد سرقت صورت بگيرد، پس پليس كجاست و پس از دستگيري دزد هم تا به اموالش برسد، اين مواجهه پرتنش ادامه دارد. تازه غير از اين مسئله، مثلا" همين تخلفات رانندگي كه مسئله اي روزمره و با فراواني زياد است را نگاه كنيد؛ پليس اعمال قانون مي كند، اما كمتر كسي يافت مي شود كه اعمال قانون را بر خود بپذيرد. انگار از ياد برده ايم كه قرار بود ما شاگرد آن امامي باشيم كه مي فرمود حق بگوييد ولو عليه خود شما باشد. ما اما ... او مي گفت، پازل نگاه كلان جامعه به پليس از همين قطعات كوچك شكل مي گيرد. راست هم مي گفت او، من اما، اضافه كردم.
مسئله ديگر هم اين است كه ابزار كار پليس ذاتا" خشن است. تفنگ، باتوم، دست بند و اين ها هم به خودي خود نفرت برانگيز است، بگذريم از اين كه در موقع نياز و هنگامه دفاع، آزادانديش ترين افراد هم به تفنگ بوسه مي زنند و تقديسش هم مي كنند چنان كه در دفاع مقدس شاهد بوديم، اما به خودي خود، اين ابزار بوي زندگي و آزادي نمي دهند. خود ما هم اگر در برابر دو نمايشگاه قرار بگيريم كه در يكي توپ و تانك و مسلسل و باتوم و دست بند و ... به نمايش بگذارند و در ديگري لوازم زندگي و نقاشي و كتاب و صنايع و موسيقي و شعر و ... به كدام يك مي رويم خوب روشن است كه طبع انسان به سمت زندگي گرايش دارد هرچند گاهي ضرورت ها، آدمي را به سمت سلاح بكشاند و از همين روست كه مشاغل به همان اندازه اي كه روح زندگي در آنها جريان دارد و يا در راستاي جريان روح زندگي موثرند، از سوي جامعه هم با محبت، نگاه مي شوند.

و باز مقام و شأن معلم، نقاش، شاعر، نويسنده و ... باز نمود اين واقعيت است. هرچند در حقيقت كار پليس بستر گستر رشد اين هنرهاست و قاعدتا" بايد به اندازه نقش خود با مهرباني مواجه شود اما كمتر كسي است كه لايه دوم جامعه را مي بيند ... من به آن دوست پليس هم گفتم سختي كار پليس دقيقا" از همين جا آغاز مي شود كه يك مفهومي كه به غلط در ذهن بعضي ها، خشن تعريف شده است و با ابزار خشن سر و كار دارد را در چشم و دل جامعه بنشاند و راه تعامل با جامعه برگزيند كه به اعتماد دو سويه تبديل شود. پس اگر يك معلم با جامعه ارتباط برقرار مي كند چندان هنري نكرده است، اما اگر يك پليس بتواند اين ارتباط سازنده را برقرار كند قطعا" بايد نام او را در رديف هنرمندان روابط اجتماعي نوشت و اين ظرفيتي است كه بايد در پليس به عنوان يك فرد و هم به عنوان يك نهاد توسعه پيدا كند تا همان مثل معروف كه پشت ستاره فلزي قلبي از طلا دارد، شكل بگيرد، منتهي بايد برق آن قلب طلايي آن ستاره هاي فلزي را تحت تأثير قرار دهد. اين هم يك مسئله اجتماعي است كه بايد در نظر گرفته شود و در اين مقال از اين مسئله مهم كه پليس را يك نهاد صددرصد حكومتي و ابزار حاكميت - در هر كشور و رژيم و حاكميتي مي دانند - تا يك نهاد اجتماعي، مي گذريم. و فقط به پليس به عنوان يك نهاد اجتماعي نگاه مي كنيم كه براي جامعه پذيرشدن در كنار اصلاح نگاه جامعه نيازمند خودشناسي و نيز خودانتقادي نيز هست تا با تصحيح رابطه پليس - مردم، هم به عنوان يك قدرت در چشم جامعه بنشيند و هم به عنوان نهاد مددكاري اجتماعي در دل مردم جاباز كند. و اين هم واقعا" يك هنر است! مردم هم بايد قدر اين هنر را بيش از پيش بدانند و به ديده احترام به آن بنگرند و بپذيرند، كه توليد »امنيت« را بايد حرمت گذاشت و در عرصه برخورد و اعمال قانون هم به چشم كشاورزي نگريست كه براي سلامت مزرعه، دست به وجين علف هاي هرز مي زند. اگر نگاه به پليس اين گونه باشد، آن وقت هم بر ديده خواهد نشست و هم بر دل.