همه آرزوهاي نور بي بي
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ آبان ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
نور بي بي، همه آرزويش، زيارت را مام رضا بود. پيرزن روشندل بمي، هفتاد و چهارسال را در حسرت اين آرزو، سوخته بود تا دلي بسازد از جنس آينه، تا اگر چشمانش را تاب ديدن نيست، دلش را حس حضور در حرم به قرار آورد. او  » حجت مسلماني« خويش را در » امام رضا« يافته است و » حج« او هم، حريم حجت بالغه ايمانش است. حجي كه فقراء الي ا... به فهم آن نائل مي آيند. نمي دانم چرا، اما ، قصه نور بي بي و ايمانش به خداي امام رضا، مرا ياد قصه ديگري مي اندازد كه بيش از هزار و چهار صدسال است، ايمان به خدا را در دل ها، مستحكم مي كند. آنجا كه وقتي پيامبر اسلام در ميان همراهانشان از پيرزني كه با چرخ دستي، به ريسيدن مشغول بود، پرسيدند: خدا را چگونه شناختي و او دست از چرخ برداشت و هنگامي كه چرخ از گردش ايستاد، گفت: وقتي چرخي به اين كوچكي را نچرخانم، نمي چرخد، چگونه چرخ گردون با اين عظمت، بدون تدبيرگري حكيم، خواهد چرخيد و آنجا پيامبر (ص)، ايمان زن را صحه گذاشتند و استحكام استدلالش را به همراهان خود يادآور شدند تا » ايمان پيرزن« در تاريخ، به عنوان يك سرمشق، ماندگار شود و حالا پيرزني پس از چهارده قرن، مي خواهد با چشماني كه نمي بيند، به تماشاي معجزه اي بنشيند كه در ديار خراسان، خورشيد را روشني مي دهد. و امروز، عشق او به » امام رضا«، ستودني است.

اما... آرزوي او، همه آرزوي او، زيارت امام رضا است، بعضي ها، اما چه آرزوهايي كه ندارند آرزوهايي كه برآوردنش به بهاي پرپر شدن آرزوي نوربي بي ها تمام مي شود.
به كاخ ها و طمع سيري ناپذير و آرزوهاي دور و دراز نگاه كنيد. به اختلاس هاي ميلياردي و رانت هاي چند صد ميلياردي، به فرصت هاي ويژه و ويژه خواري، به قدرت هايي كه قله ثروت مي سازد و ثروت هايي كه قلعه قدرت مي شود، به طبقه هايي كه مثل قارچ مي رويند تا عدالت، زخمي ديگر بردارد. به، ايمان هايي كه از بس » ريا آلود« است حال شيطان را هم به هم مي زند، به تجارت با آبروي مردم، به تجارت با اعتقاد و ايمان مردم، به دل هاي خالي از عاطفه، به عفت هايي كه گاه فقط در شناسنامه، پر رنگ نوشته مي شود، به »اميالي« كه از خاكستر » آرمان ها» سر بر مي آورد و.. به همه اين ها نگاه كنيم، تا بفهميم چه برسر ما آمده است، تا دريابيم چرا آنچه نوربي بي، با » دوچشم بي سو« مي بيند و دلش ياد حرم مي كند، ما با دو چشم باز نمي بينيم و از حرم بيرون مي رويم ما را چه مي شود راستي، فاصله  ما تا فهم نوربي بي، اين پيرزن نابينايي كه عمرش را يكه و تنها در روستايي از توابع بخش نرماشير بم گذرانده است، چند سال نوري است او را عشق به نور به سرچشمه كشانده است و ما، اما، چشمانمان چنان به ظلمت عادت كرده كه تاب تماشاي يك شرابه از خورشيد را هم نداريم!
نور بي بي، به آرزويش رسيد، اهل طلب بود و حجت خويش را يافت و به پابوسش آمد، ما، اما، آيا آرزوهامان، به سمت حرم، دوباره رو خواهد كرد.
(ص-۶)