جنگل و مردي به نام ميرزا
ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
به جنگل هاي مازندران كه مي رسم درخت ها در چشمم مي نشينند و نشانه هاي خدا را، برگ به برگ فرانگاهم مي گذارند و من غرق تماشاي درختان، ياد يك جمله مي افتم از زبان »رسول« در فيلم »ريشه در خون« كه »من جنگل ميرزا را دوست دارم. جنگلي كه توش صداي تير مي ياد« و پيرمرد جنگلي»شيرعلي« ، هم از ميرزا مي گويد... كه او را با چشم ديده است... Jچشمانم غرق تماشاي جنگل است و گوشم به دنبال صداي ميرزاست و دلم گواهي مي دهد، نفس ميرزا، راز سرسبزي درختان است . روحاني عاشقي كه عليه بيداد، تمام قد ايستاد و قامت بلندش، »قدقامت« جهاد شد عليه بي عدالتي در همه رنگ هايش، دولتي ، روسي، انگليسي و نفاق زردي كه در ميان درختان سبز لانه كرده بود و... ميرزا، اين روحاني آزاده كه فرزند ديار سبز بود و حوزه معرفتي اش هم در حوزه هاي اسلامي، سبز شده و پرورش يافته بود. وقتي اوضاع را چنان ديد و روزگار ملك و ملت را چنين و هنگامي كه دريافت، در زمان وزش طوفان هاي سهمگين، كلمات قبل از آن كه از دهان بيرون بيايند، در گلو شكسته مي شوند و در سخت هنگامه اي كه »قدرت« در دست »قداري« بود كه استخوان پوسيده يك »سرباز« دزد را بر صدها »معلم ترجيح مي داد، دست به تفنگ برد، تا به عنوان آخرين روش ، اولين سخنان حق مردم را به كساني بگويد كه نه دستانشان با قلم آشناست و نه زبان به گفت منطقي ، توانا دارند و فقط زبان گلوله را مي فهمند و بوي باروت را به رسميت مي شناسند. ميرزا هم با وجود آشنايي با كلمه و كلام و تبحر در احكام، زبان »جهاد «را برگزيد تا هم از حق مردم دفاع كند و هم احكام اسلام را در ساخت سياسي موردنظرش تبيين كند. لذا در سرزمين در اختيارش كه شامل گيلان و بخشي از مازندران مي شد. حكومت »جمهوري« اعلام كرد كه احكام اسلام مطابق خواست مردم اجرا شود و مردم خودسالار سرنوشت خويش باشند كه فلان شاه و فلان قلدر و... ميرزا به معلم و علم و آگاهي ارج مي نهاد و آگاهي را حق مردم مي دانست. ميرزا، يك سردار بود، يك سردار ملي و من هنوز از جنگل ها بوي باروت تفنگش را استشمام مي كنم اما.... قصد تلخ نويسي ندارم آن هم وقتي درباره مردي مي نويسم كه هم »شير« بود و هم باعث شيرين كامي تاريخ ايران ، اما نمي توانم ناگفته بگذارم كه در آخر، وقتي ميرزا ، داشت از شمال به سوي خلخال مي رفت فقط يك يار وفادار داشت كه از قضا ايراني هم نبود اما با خوي ايراني خوب آشنا بود و دردمندانه خطاب به ميرزا مي گفت متاسفم، ايرانيان شما مرده پرستند راست مي گفت: »گائو كه آلماني« يا همان »هوشنگ جنگلي« ما زندگي آدم ها را به ياد نمي آوريم اما مرگ شان را هم باور نمي كنيم. اين قصه ماست نسبت به بزرگان اين ملك و درخت هاي جنگل هاي شمال هم شاهد غمگين و گواه سبز ماجراست و اين قصه هنوز ادامه دارد... (ص-۶)