من، تو، او...
ساعت ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:
چاپ پست الكترونيكي
۲۵ اسفند ۱۳۸۳

غلامرضا بنى اسدى


ديروز كه جنگ، »مرد« را از »نامرد« باز مى شناساند:
من جنگيدم، بدون چون و چرا، تو سكوت كردى، با يك دنيا چون و چرا، او فرار كرد با يك جهان ترس و دنياخواهى.
من نان كپك زده را سق زدم و جنگيدم، تو چلوكباب سلطانى ميل فرمودى و سكوت كردى، او پيتزا خورد و گريخت.
سربرگ همه روزهاى تقويم من عاشورا بود، تقويم تو از عاشورا خالى، او اصلاً تقويمى نداشت.
من در پى اقامه نماز، نشستن را بر خود حرام كرده بودم، تو از همه نماز، جلسه استراحت را دوست داشتى، او اصلاً نماز را دوست نداشت.
من رفتم، دنيا را گم كردم، خود را يافتم و خدا را، تو محافظه كارانه بر وضع موجود پاى فشردى، او خود را گم كرد.
من زخم خوردم، صبر كردم، خنديدم. تو بى خيال سكوت كردى و چرتكه انداختى، او با ماشين حساب كاسيو گريخت.
من مدام بيدار ماندم، تو به چرت عصرانه افتادى، خرناس او گوش فرشته هاى خدا را آزرد.
من زخم آجين شدم، نور پاشيدم، تو لاله هاى لوسترت را تميز كردى، او تراول چكهايش را مرتب كرد.
من شهيد شدم، پرواز كردم. تو در كاخ پنج هزار مترى ات آرميدى او به سوى غرب آرزوهايش پريد.
من نمازم را شب عمليات در حركت خواندم. تو در صف اول جماعت جا رزرو كردى او ديرسالى است كه سجاده اى نديده است...
من با شهادت عروج كردم. تو در هبوط خويش گرفتار ماندى او سقوط كرد. امروز، كه شيپور جنگ از صدا افتاده است؛
من بدهكار شدم، تو سربه سر شدى، او طلبكارانه حق نداشته اش رإ؛ از من باز خواست.
من زخمهاى تنم را نگاه كردم، تو باز هم چرتكه انداختى، او صفرهاى سمت راست عدد صحيح حسابش را شمرد.
من تنها عدد صحيح عالم را امام مى دانم، تو حاصل جمع و تفريق چرتكه ات و او عدد منتهى اليه سمت چپ شماره حسابش.

من خود را براى اصلاح آماده كردم، تو ترسيدى و تكفيرم كردى او با زخم زبان به جان زخمهايم افتاد.
من به اصلاح مدام و تزكيه هميشگى در اسلام معتقدم، اسلام تو، اصلاحات را به رسميت نمى شناسد، او غرب بافته ها را اصلاح مى نامد.
من چوب از لاى چرخ دولت برمى دارم، تو چوب لاى چرخ مى گذارى، او همه ماشين و چرخهايش را هدف گرفته است.
من بعد از جنگ به سازندگى كشور دل بستم، تو به آبادانى كاخ و ويلايت و او مى خواست همان نسخه اى را بپيچيد كه برايش نوشته بودند.
من با گل و لبخند آمدم، تو گره در ابرو انداختى و مشت گره كردى او، اما...
من همچنان مظلوم، تو..
من هر لحظه با شهيدان زندگى مى كنم، تو شهيدان را مرده مى پندارى، او مى خواهد استخوان برادرانم را از قبر درآورد.
من با هم زخمهاى زنده ام خود را مديون اسلام و انقلاب به ايران و مردم مى دانم، تو طلبهايت را حساب مى كنى، او يقه مرا گرفته است. امام، دست و بازوى مرا مى بوسيد، تو، اما... او هرهر مى خنديد.
من براى فرج مصلح، اصلاح طلبانه برمى خيزم، تو در انجمن قاعدين، اسم مى نويسى، او مى خواهد سرداب مقدس را گل بگيرد.
من شعار نمى دهم اما در كنار على و محمد هستم، تو شعار مى دهى و آنها را كوفى منشانه تنها مى گذارى، او، اما، نه به على اعتقادى دارد، نه به محمد.
من حزب اللهى هستم، تو ادا درمى آورى، او فحش مى دهد.
من به پاى شهيدان سرمى سايم. تو از كاسه سر شهيدان عافيت آباد، بنا مى كنى و از نامشان، نردبان مى سازى، او، اما...
من با شهيدان به معراج مى روم، تو مى خواهى از نام و يادشان نردبانى بسازى، او اما، با شهيد بيگانه است و از شهادت گريزان.
فردا وقتى آقا ظهور كند؛
من در ركاب او مى جنگم، اما تو، اما او، هيچكدامتان نيستيد!
روزنامه خراسان، 79/4/28
 



موعود شماره 21