قصه كاوه و كوه
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
« كاوه»، يك نام تنها نبود، نشانه بود، نشانه خدا بود در زمين و ترجمان امروزين « اشداء علي الكفار رحماء بينهم». او « محمود» بود و پسنديده جانان و پسند جانانه هم پسند رضامندانه او بود. محمود كاوه، اين نماد مهرباني و رافت كه براي دل آزردگي يك بسيجي همه چيز را به هم مي ريخت، در مقابل دشمن بعثي و گروهك هاي ضد انقلاب يك كوه بلند و قامت رشيد بود كه نامش، استخوان هاي پشت مردان دشمن را در هم مي شكست.اما مردم او را عاشقانه دوست داشتند، بغض كاوه هم بارها براي مظلوميت مردم كردستان مي شكست و چشمانش به اشك مي نشست. او براي كردستاني ها و مردم ستم كشيده آن سامان، كم از بروجردي بزرگ، آن مسيح مهربان نبود، اما آوازه اش براي درهم شكستن روحيه و توان دشمن از هر سردار و اميري كاراتر بود. ياد شما نرفته، ياد من هم نمي رود كه براي رزمندگان و عاشقان سربلندي ايران، محمود كاوه، سرداري بود رشيد و بلند قامت كه زلف هايش به آسمان مي رسيد تا فرشته ها شانه كنند و مي توانست دستانش را در خرمن ستاره ها فرو كند و ستاره بچيند. وجود او براي من و تو و ما و همه ايشان كه به سرفرازي انقلاب اسلامي مي انديشند، يك بخت نيك و مسلم بود، هر چند دشمن اورا پايان آرزوهايش مي ديد...
حالا، از آن روزي كه با يك روز تاخير، خبر شهادت او را از زبان پاسداري كه يك پايش توي قايق بود و يك پايش روي پل در جزيره مجنون، شنيدم، بيست و يك سال مي گذرد و عجيب اين كه معمولا هر سال، تقويم ذهن من، با يك روز تاخير، سالگرد شهادت او را به يادم مي آورد. حكمتش را نمي دانم اما حكم آن را گردن مي نهم و از زبان كردستان، كرمانشاه، آذربايجان غربي، ايلام، خوزستان و همه مناطق جنگي كه روزگاري جبهه بود و مردان خدا بر آن جبهه مي ساييدند، قامت رشيد سرلشكر شهيد سپاه اسلام را مي ستايم و به ياد مي آورم كه قرار بود، شهدا را، راه و روش شان را، خاطره ها و اشارت هاشان را به ياد بسپاريم و نگذاريم بادهاي ناموافق، يادشان را ببرند، اماللهاما گويا امروز، قصه جور ديگري است و به باد سپرده ايم، ياد آنان را و دريغا كه باد، اصلا امانت دار خوبي نيست هر چند ما، اوضاع روزگار را با جهت بادها بشناسيم! يادمان باشد، كاوه چرا شهيد شد و كاوه ها چرا شهيد شدند يادمان باشد، قرار بود خيابان كاوه، صياد شيرازي، باكري، خرازي، همت، بروجردي، متوسليان، برونسي، چراغچي، فرومندي و... تا بهشت امتداد داشته باشد نه اين كه هم يادشان و هم نامشان غريب بماند، قرار نبود كه فرزندان اين ملك اين گونه در كوچه هاي بن بست اسير شوند، قرار نبود، قصه اين گونه ادامه يابد، قرار بود در هر اوج داستان، كاوه ها پرورش يابند و كشور را چند گام به جلو برند، اما چه شد و چرا چنين شد.... يادمان باشد هنوز ايران محتاج كاوه هاست، پس دوباره به آن ها لبخند بزنيم.ـ(ص-۶)