ببار باران ببار...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ مهر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
نام شما رمزبر خاستن است آقا، اما نمي دانم چرا، اين روزها و شب ها و ساعت ها نام شما ، باران را بر كوير گونه ها جاري مي كند. نمي دانم چرا بغض تيغ مي كشد بر گلو و صاعقه، در هم مي درد آسمان نگاه را و باران است كه مي بارد، بي آن كه رنگين كماني را تاب نقش پايان باران باشد.
اين ساعت ها ، من هستم و صاعقه ، من هستم و باران پس ببار اي باران ببار... ببار آن چنان كه زمين پاك شود و شايسته در آغوش كشيدن پيكر مردي كه ، مردانگي را اسوه اي تمام بود.
ببار باران شايد ، كوفه  بتواند از خجالت رخ بشويد و كوفه هاي درون ما نيز هم .
ببار باران شايد سيلي راه بيفتد و سيلي هايي را كه بر چهره حق نواخته شد، پاك كند. ببار باران كه خسته ايم از اين همه قحط سالي از اين فصل ديجور و طولاني بي باراني .
ببار شايد ، دل ها خالي از غبار شود و بتواند بفهمد ، در «فزت و رب الكعبه» چه حلاوتي است و چه سري كه جان علي عليه السلام را به قرار مي آورد.
ببار باران شايد ديده ها را تاب فهم تماشاي آن چهره رنجور و زرد كه حضورش رنجوري سپاه خصم را پيامد داشت ، فراهم آيد.
ببار باران تا راه كوفه تا نجف بي حضور نگاه هاي نامحرم ، آب زده شود در مسير نگاري كه غريبانه مي رود بر تابوتي كه جلويش را كسي نگرفته است. ببار تا همه غريبانه باريدن را تجربه كنيم .
ببار تا ببارد اين ديده ها تا دل ها و ايماني كه غبار گرفته است ، جلا يابد. باران ببار، ببار تا كوفه پاك شود و كوفه هاي باطن ما نيز هم .
ببار باران تا كوچه هاي دل ما براي حضور علي فراهم شود. باران! دريغ نكن ، ببار چنان كريمانه كه غبارها را بروبد از باورهامان . ببار تا در پناه تو ما هم بباريم. مگر نمي بيني علي تنهاست، مگر نمي بيني علي زخمي است ، مگر نمي بيني علي در آغوش مرگ است. مگر نمي بيني چشمان حسن را ، حسين را ، زينب را و كلثوم را .
مگر نمي بيني چشمان محمد را در چشمان حسين و نگاه فاطمه را در نگاه زينبين كه بر مظلوميت علي مي گريند ، پس بي دريغانه ببار شايد تاريخ ببيند كه در فراق علي چه مي كشد انسانيت.
به اندازه همه انسانيت گريه كن ، به اندازه همه آناني كه از اين پس مي آيند و نسل هايي كه تا قيامت خواهند آمد و برعلي خواهند گريست ، گريه كن ، مگر نمي داني مظلوميت علي را براي هميشه بايد گريست . مگر نمي بيني معاويه هاي هميشه تاريخ شيطان كيشانه لبخند مي زنند .
مگر نمي بيني زمين «شام» به شادماني مرگ «صبح» نشسته  است. مگر نمي بيني پنجه هاي كينه را چنگال حسد را پس ببار باران ، ببار تو كه مي داني خورشيد را شرم حضور مانع مي شود كه بيايد ، پس تو ببار به ياد همه فرزندان علي ، در هميشه تاريخ. ببار باران، تورا خدا ببار ، مگر نمي بيني زمين را و زمان را مگر صداي ناله فرزندان علي را نمي شنوي ، پس چه صاعقه اي مي خواهي تواناتر از فريادي كه از گلوي زينب خارج مي شود چه مي خواهي آتشناك تر از صداي ام كلثوم چه مي خواهي باران ببار باران ، شايد اشك هاي تو ، دلمان را تسلي دهد. پس ببار باران ببار...
(ص-۹--۱۲/۷/۸۶)