یک ایمیل از یک دوست
ساعت ۳:۳۳ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ خرداد ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:
یک ایمیل از یک دوست:
جناب آقاي بني اسدي
با سلام و عرض خسته نباشيد. اينكه در مملكتي كه هر روز به سراشيبي سقوط اخلاقي،سياسي، اقتصادي نزديك مي شود ،نويسندگاني چون شما درد ملت را بي پروا فرياد ميكنند جاي بسي خوشحالي دارد. درد نامه اي دارم براي يك رئس جمهور به نام «خاتمي »!!اميدوارم آنرا چاپ كنيد.
---------------------------------------------------------------------------------------------------
سلام..نمي دونم وقتشو داري گوش كني. حالشو چطور ؟ يا كارايه واجبتري برات
هستكه بچه هاي دفتر فقط خودشون اينو بخونند و بعد هم… ! بگذريم،

راستي ديروز پسر همسايه رو ديدم .چند سالي بود نديده بودمش. خوب ديگه
روزگاره .يه روز روزمان با هم شب ميشد ولي حالا روبروي هميم و …

نميدونم. شايد ديگه تو هم همسايتو نميبيني!

گفتم :چه خبر ؟گفت: هي .گفتم چيكار ميكني ؟گفت سربازيم 3 ساليه تموم شده ،
حالا فقط و فقط دنبال كارم .گفتم چه كاري ؟ با لبخند ي نگام كرد.

گفت: يادت مياد ؟ گفتم چيو؟. باور نمي كني ،كسي كه هرگز اشكشو بچه ها
نديده بودند يه دفعه هق هق زد زير گريه و گفت سال 76رو. اومدم دلداريش بدم .
گفتم راه طولانيه. شنيدم كه داره ميگه چقدر؟ بهش گفتم خيلي چيزا بدست
آورديم ، گفت كدوما؟ گفتم راه رو پيدا كرديم. گفت :مطمئني كه همون قبليه نيست؟

گفتم اميد داشته باش ،مرد كه گريه نميكنه .گفت منم همين فكرو مي كردم ...
يه دفعه بغض منم تركيد.

آره منم …!

سيد جان ميدونم سخت دلتنگي .ميدونم كه هروز دردنامه هاي مردم رو ميبيني.
اما خوش به حالت كه هميشه داخل مردم نيستي. بچه همسايه رو هر روز نمي بيني.
همون هفتادو ششي رو! انديشه رو كه هنوز...!
همسايه سر كوچه رو .راستي ميدوني دخترش ليسانسشو گرفت. 3 سالي هست. دنباله
كاره. فكر ميكرد من يه كاره اي هستم . با ريش سفيدش اومده بود به من رو
بزنه. اون موقع هم بد جوري بغضم گرفت . اما… !

پسر اقاي … هم ازدواج كرد. يادت مياد چهار پنج سال پيش ،چه شور و حالي
داشت . ا ز مملكت مي گفت، از اصلاحات، از تو ،از آينده . نمي دونم يادت مياد
يا نه. يه روز كه پوستراتو پخش مي كرد چه كتكي خورد. اما بعدش اومده بود
دنبال گل مي گشت ! اما حالا انگار كه اصلا مملكتي نيست. آخه ميدوني روزايي
رو بخاطر عقيده اش، مملكتش و البته كمي هم تو! كتك خورده بود و چشماشو
بسته بودتا وقتي چشماشو باز ميكنه دوستاشو آزاد ببينه. ميدوني چي ديده .
تمسخر ! فقط و فقط. دلش خوش بود كه راه رو توهم مثل ما مياي . اما …،

شايد داري مياي . شايد ديگه ما نمي بينيم!

حسين رو چي ؟ اونو هم به ياد نمياري. آخه عجيبه، اونرو كه بايد يادت باشه.
بگذريم، داستانش طولانيه. ميدوني چي شد؟ بعد 3 سال كار كردن در يك اداره،
بهش گفته بودند دولت ديگه به شما نيازي نداره ! آخه تعديل نيرويه . گفته
بود بعد 3 سال؟ زندگيم ؟ عمرم ؟ گفته بودند مي توني بري شكايت كني. فقط
گفته بود: از خودم ؟ بيچاره ديگه كار نداره كي رئيس جمهوره . مجلسي كيه،
اصلاحات چيه... فقط دنبال يه لقمه نونه .

راستي! يه سئوالي. اين همون چيزي نيست كه اونا ميخواستن…؟

چند روزيه صبح كه سر كار ميرم ميگم امروز روز ديگه ايه .امروز ميرم تو
خيابون بغض دلمو پيش مردم خالي مي كنم .

ميدوني. نا اميد نيستم .اما! ديگه يه چيزو ميدونم. ميدونم اينجوري همه
،آره همه و همه چيز داره از دست ميره. راه جايي ديگست . كمي ، نه! خيلي دير
فهميدم .حالا فقط بايد داد زد. اخه چي برامون مونده كه من هيچي نگم . خودم؟
نه… من اين طوري هر روز دارم ميميرم و زنده ميشم . بذار بگم بعد يه باره
بميرم.

من همه اينارو ميدونم .فقط نمي دونم اگه توو اون دنيا پسر همسايه هنوز با
ياد سال 76 اشك مي ريخت ، اگه مرد همسايه با موهايه سفيدش هنوز برا دخترش
دنبال كار بود ، اگه حسين همون لقمه نون رو هم پيدا نكرده بود ، اگه
انديشه هنوزفقط انديشه بود! و اگه همه همسايه ها جلومو گرفتند،…… جوابشونو چي
بدم؟ راستي تو مي دوني ؟



« از ياد رفته»