روستا دارد مي ميرد!
ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
آمارها را نگاه كنيد، هر روز از جمعيت روستا به قيمت فربه تر شدن جمعيت شهري كاسته مي شود و شهر، پرشتاب و بدقواره رشد مي كند بي آن كه كسي به مرگ روستاها بينديشد يا اگر انديشه اي هست، تدبيري هم پشتوانه آن شود و كار را چاره كند. متاسفانه چند سالي مي شود كه هركس به شهر مي رود برنمي گردد و در برخي روستاها، مخصوصا در خراسان جنوبي و جنوب خراسان رضوي و... بچه ها به محض اين كه كلاس پنجم را به پايان مي رسانند راهي شهر مي شوند و ديگر روستا آن ها را در كوچه هاي خود نمي بيند. اين روزها رفتن به آن روستاها و ديدن ديوارهايي كه كوتاه شده اند و مردان و زناني كه پير شده اند و درختاني كه خشكيده اند و قنات هايي كه هر روز فقيرتر مي شوند، غم را بر سر آدمي آوار مي كند. وقتي به نيروي كار روستا نگاه مي كني و مي بيني، جوان ترين شان بالاي ٦٠ سال سن دارد و عملا بايد بازنشسته شود اما كار مي كند، مي فهمي، اين روستاها هم تا تخليه شدن چند سالي بيش فاصله ندارند، باور كنيد غم انگيز است كوچه گردي در روستاهايي كه در اكثر خانه هايش قفل است و خيلي از خانه هايش هم به تلي از خاك بدل شده است.
غم انگيز است وقتي در كوچه اي بايستي و به يادت بيايد كه سال هاي قبل از در و ديوار، زندگي مي باريد و زنان و مردان و كودكان و جوانان بازگشته از مزرعه، پرنشاط به هم لبخند مي زدند، كنار هم مي نشستند و گل مي گفتند و گل مي شنيدند، اما امروز، هرچه انتظار مي كشي، كسي نمي آيد، اگر هم صداي پايي، نگاهت را به سمت خود كشد، پيرمرد يا پيرزني را خواهي ديد كه به زحمت سعي مي كند خود را به خانه اش بكشاند دل خوش به اين كه شايد فرزندش از شهر زنگي بزند و احوالي بپرسد ام الله چه احوالي، چه حالي، وقتي قصه روستا اين است و اين احوال كه پرسيدن ندارد، گريستن دارد. حالا، در همان خانه هايي كه چراغي روشن است به ندرت بيش از دو نفر را مي بيني چون بچه ها خيلي زود مي پرند و آشيانه در شهر بنا مي كنند و روستا خيلي وقت است صداي گام جوانان را كمتر مي شنود... بگذريم، قصه روستا تلخ است و زماني تلخ تر مي شود كه محصولاتشان را هم بهايي نيست و دسترنجش، حاصلي در حد هيچ دارد! باور نمي كنيد برويد قصه زرشك كاران را بپرسيد كه در اوج خشكسالي ده ساله، با تانكر، آب خريدند و به سر مزرعه بردند اما امروز قيمت محصولشان حدود ده درصد چند سال قبل هم نمي شود و از آن همه هزينه و تلاش بيش از هيچ بهره اي نمي برند. شايد خريد تضميني محصول و راه اندازي كارخانه هايي براي فرآوري آن در منطقه، اندكي زخم خارهاي درختان زرشك را كه بر دست ها مانده است التيام بخشد شايد...فكر مي كنم اگر مي خواهيم شهرها اين قدر گسترش پيدا نكنند و حاشيه نشيني چنين پرشتاب، دامن پهن نكند، بايد فرصت هاي شغلي روستايي را شناسايي و توليد كنيم.بايد با توليد جاذبه و در اختيار گذاشتن تسهيلات، ماندگاري در روستا را ممكن و ظرفيت هاي كشاورزي را فعال سازيم تا هم اشتغال ايجاد شود و هم بيكاران به اين سمت هدايت شوند و هم اين فرآيند علمي و نظارت شده انجام گيرد تا دوباره، از قشر مصرف كننده به نفع قشر توليدگر كاسته شود و با كاستن از حاشيه شهرها، روستاها توسعه يابد و دوباره روح زندگي به روستا برگردد.(ص-۶)