ميرزا و جنگل!
ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
قصه تلخي دارد، اين جنگل، كه سبزي پيراهنش چشم ها را خيره مي كند. شايد اگر جنگل پيراهن سياهش را مي پوشيد و بازوبند سرخي مي بست به يادشهيدانش، بيشتر به قامت جنگل مي آمد. جنگلي كه روزگاري، با نفس هاي « ميرزا كوچك خان» و يارانش نفس تازه مي كرد. جنگلي كه با جوان برومند خويش به دنبال آرزوهاي بزرگ بود، آرزوهاي زيبا براي گيلان، مازندران، جنگل، دريا اصلا براي ايران. مگر نه اين كه صداي شيخ محمد خياباني از ديار دلاوران آذري و مدرس و ديگر زنان و مرداني كه به سربلندي ايران مي انديشيدند در صداي ميرزا مي پيچيد و همه اين صداها در جنگل طنين انداز مي شد؟
شايد... شايد... هنوز اگر گوش جاني باشد، بتوان فرياد حق خواهي آن به جان آمدگان از بيداد را شنيد. شايد بشود صداي اذان نماز « ميرزا يونس» را شنيد.ميرزا يونسي كه اگر چه «خان» مي خواندنش، اما با «خان» هاي ديگر هيچ خويشاوندي نداشت. او « خان» بود، بزرگ بود، هر چند ميرزا كوچكش مي گفتند او اهل عدالت بود، در سرهواي آزادي داشت و بر اين باور مومن بود كه آزادي مثل هوا، حق مردم است. تلاش او در به ثمر رسيدن نهضت مشروطه نيز بيانگر همين حقيقت بود كه او انساني را كه خداوند آزاد آفريده بود، بنده ديگران نمي توانست ديد و قدرت هاي تماميت خواه را تحمل نمي توانست كرد بلكه براي مشروطه كردن قدرت و براي رهايي در بند ماندگان، پنجه در پنجه زورمداران افكند و بعد از آن هم با ايجاد « هيئت اتحاد اسلام» متشكل از روحانيان آزادانديش، هسته اوليه نهضت جنگل را در سال ١٣٣٣ شكل داد و با تدوين مرامنامه اي بر حقوق مردم از جمله حقوق مدني، انتخابات، كشاورزي، ماليات، آموزش و پرورش، بهداشت و... تاكيد ورزيد. زماني هم كه پا به راه جهاد گذاشت امان از دشمنان خدا گرفت تا امنيت و امان مردم را تقويت كند و بهبود بخشد. يادش بخير، اين امنيت آفريني و هماوردي بچه هاي جنگل با روس ها و دريغا كه دولتي ها با هجوم به فرزندان جنگل، پيشمرگ روس ها شدند و پس از روي كارآمدن سرخ هاي كمونيست در شوروي، نيز مثلث شوم حق كشي با حضور آنان و انگليسي ها و دولتيان شكل گرفت تا سروهاي آزاد را در حصار خويش كشد و مرگ را در كام نهضت جوان جنگل بچكاند. اما مگر جنگل مي ميرد، مگر ميرزا مرد؟
اين واژه هاي ميرزاست در پاسخ به رئيس اترياد تهران، كيكاچينكوف كه؛ « وجدانم به من امر مي كند كه در استخلاص مولد و موطنم كه در كف قهاريت اجنبي است كوشش كنم...» اين پاسخ ميرزا با شروع « ديرآمدي  اي نگار سرمست» در پاسخ به تسليم خواهي كيكا چينكوف، به همه نشان مي دهد كه ميرزا مرد ايستادگي است و كسي دستان اين مرد سرفراز را بالا نخواهد ديد. و نديد هم، حتي زماني كه تنها مانده بود و سربازان رضاخان از هر سو به او هجوم آوردند، باز نه سرخم كرد و نه دست ها را بالا برد. هر چند، سرش در دستان خيانت كار خالو قربان بالا رفت... آري ميرزا، هرگز تسليم نشد. او اهل صلح و صلاح بود اما تسليم هرگز و اين را جنگل خوب به ياد دارد. (ص-۶)