او سودابه چهار سال دارد!
ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ تیر ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:
سلام!قصه تلخ اعتياد از ماجراهايی است که از هر زبان که بشنويم نامکرر است .من در روزنامه خراسان اين قصه تلخ را باز خوانده ام او سودابه، چهار سال دارد!

غلامرضا بني اسدي
Rbaniasadi @ yahoo.com
گاهي براي نوشتن از برخي موضوعات، قالب هاي متعارف جواب نمي دهد.
زخم آنقدر عميق است كه بخيه شايد جلوي خونريزي را بگيرد و الا از چسب و حتي پانسمان هم كاري ساخته نيست! بگذاريد مواد مخدر را به گونه اي ديگر در يادداشت روز مورد توجه قرار بدهيم به شكل چند روايت از يك ماجرا؛
يكم: اشغري: كجايي بابا پس كو اين نكبت بشاط ما؟ ناكش تا شه كه شمردم همه چي حاژر باشه! شير فهم شد پدر شوخته! ... اين صداي پدر خانواده است كه در اوج خماري پسرش را مي خواند تا بساط را براي «خودسازي؟» او فراهم كند! پدر خمار و خمود مي نالد: اي بخشكي شانش آخه اين هم شد ژندگي؟ آخه نوكرتم، دارم درد مي كشم بدو بابا، بابا رو بشاژ....
دوم: اصغر: كاش هرگز به دنيا نيامده بودم. كاش تقدير من با پدري چنين رقم نمي خورد، بيچاره مادر... اگر مي موند دق مي كرد و مي مرد، همون بهتر كه طلاقش رو گرفت و با خواهر كوچكه رفتن خونه خان دايي اونجا هم اگر چه راحت نيستند از زخم زبان آشنا و غريبه لااقل شاهد اين كثافت كاري هاي بابا نيستند. بيچاره من! بميرم هم بايد بساط جور كنم. كسي نيست به اين باباي ما بگه عقلت كجا بود؟ مردونگيت كجا بود، كرامتت كجا بود وقتي خودتو انداختي تو هچل؟
كاش يكي به من مي گفت چه كسي مسئول پخش
اين زهر انسانيت كش در كوچه و بازار است پس چرا اين همه تبليغ و اين همه مبارزه جواب نمي دهد؟ چرا افزايش آمار معتادان، افزايش بيماريها و ناهنجاري ها را در پي دارد و چرا اين همه سكوت؟ من كه پاسخي ندارم:
سوم: مادر! به روز سياه نشوند ما را اين مرد، نه كه اول اين جوري باشه، خدائيش نه، او جوان بود، درس خوانده بود، اهل كار بود، سر به زير بود و خلاصه يكپارچه آقا بود كه آمد خانه آقاي ما اما امان از اراده سست و دمدمي مزاجي و خيال پردازي و بلند پروازي و شب نشيني امان از خشكيدن چشمه غيرت و امان از رفيق بدو بازار مكاره مواد مخدر كه جايي همين كنار دست است. گفتم بمانم و بسوزم اما ديدم از اين سوختنم ساختني حاصل نمي شود، تازه بچه هايم هم مي سوزند سودابه كه خيلي كوچكه گناهي نداره كه در يك بازي با حاصل جمع زير صفر شريك بشه، عطاش رو به لقاش بخشيدم و آمدم خانه خان داداشم اما ... اما درست كه مشكل دارم اما اگه اصغر هم قبول كنه اون رو از باباش جدا مي كنم...
چهارم: من سودابه هستم، چهار ساله، مامان رو خيلي دوست دارم، بابا رو هم اگه خوب بشه و ديگه دوا نكشه و با من و مامان و داداش اصغر دعوا نكنه اون رو هم مثل داداش اصغر دوست دارم. اما حالا بابا يا خماره و ناخوش يا نشئه است و خيلي خوش، ما رو نمي بينه كه ....
پنجم؛ اين ماجرا، حقيقي نيست اما واقعيتي است كه مي تواند صدها هزار مصداق حقيقي داشته باشد، بيماري سستي اراده، تجربه كردن تجربه هاي غلط ديگران، فقدان آينده نگري، بي عاري و ... دسترسي آسان به تخدير كننده هاي قديم و جديد، فرصت فكر كردن را از خيلي ها گرفته است. روز به روز يك خار از قبر گل بر دامان انسانيت مي رويد و سلامتي جاي خود را به بازي «مسخره خماري - نشئگي» مي دهد. مواد مخدر، رقيب ارزان و سهل الوصول تخدير كننده شيميايي را هم در كنار خود دارد. حالا هزينه سالم زيستن بالا رفته است، خيلي ما، اما با همه كارهايي كه كرده ايم و مي كنيم، با عرض معذرت، نمره اي جز صفر دركارنامه مان نمي بينيم. اين - البته، به آن معنا نيست كه كار نشده و يا كاردرست نشده است اما براي گرفتن نمره بيست، همه نوشته بايد درست باشد و بيست غلط در يك ديكته ولو 400كلمه صحيح هم داشته باشد باز هم حاصل صفر پيامد دارد. چيزي كه حاصل كار ما شده است با بيش از 3500 شهيد و ميلياردها تومان پول و ميلياردها ساعت كار و ميليونها نيرو هنوز شاهد اين پديده شوم هستيم. پديده اي كه دارد با لحظه، لحظه عمرمان نهادينه مي شود؟
راستي چرا؟ آيا به راستي حل معضل مواد مخدر غير ممكن است؟ اگر چنين است پس چرا اين همه هزينه مي كنيم، اگر شدني است چرا از اين همه هزينه اي عايد نمي شود؟ چرا تلفظ اژغر و اشخر و اشغر هر روز بيشتر مي شود، نكند در زبان شيرين فارسي بدعتي حاصل آيد؟!