معصوميت هاي سوخته
ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
معصوميت هايي كه نمي شود ديد. نه اين كه ديده نشود بلكه چشم را دل ديدن نيست و دل را چشم تماشا. مگر مي شود به بچه هاي معصومي چشم دوخت كه مجبورند چهره در زير نقاب كشند و يا با نقاب بر چهره پاي به كوچه ها بگذارند. مگر مي شود نگاه كرد، ديد و نسوخت و به تماشاي چهره هايي پرداخت كه در آتش سوزي مدرسه روستاي درودزن در شهرستان مرودشت سال گذشته سوختند؛ مرا كه تاب ديدن عكس هاي اين معصوميت هاي در نقاب رفته نيست، بسياري از شما هم نمي توانيد، هرچند عكاسان خبرگزاري ها گزارش هايي از بازماندگان آن حادثه تصوير كرده اند، من، اما خوب مي دانم، چشم عكاسان پشت دوربين از شدت اشك مي سوخته است. همكاران خود را خوب مي شناسم. خبرنگاراني را كه تاب ديدن اندك ناهنجاري نيست، پس چگونه مي توانند اين قصه را ديدن و تاب آوردن؟ من مطمئنم آن ها گريسته اند، گريسته اند پشت دوربين، حالا هم مي خواهند با اين عكس ها به يادمان بياورند، آن حادثه را، و به يادمان بياورند كه قربانيان مظلوم آن حادثه نيازمند همراهي ما هستند و ما را شايد در ياد نمانده باشد آن «قصه پرغصه» كه براي دانش آموزان آتش گرفته، «غصه اي پرقصه» شده است و ... بگذريم، دوباره فصل سرما از راه مي رسد و «زمستان» تلاش مي كند تا آن قدر ببارد تا  «تابستان» هم تشنه نماند. مي كوشد آن قدر برف ببارد تا زمين در لباسي سفيد، سفيدروزي ساكنان خود را رقم زند، اما در اين رهگذر هوا هم «سرد» مي شود آن قدر كه انسان به «گرما» نياز پيدا و برايش چاره انديشي مي كند، اما اگر اين «چاره انديشي» ها منطقي نباشد، گاه «بيچاره» مي كند آدم را براي هميشه و چه فراوان آدم ها كه براي رسيدن به « گرما»، مجبور شده اند در گور «سرد» بخوابند و خبرهاي فراواني خوانده ايم و شنيده ايم از قربانيان منوكسيد كه به دست قاتل نامرئي جان باخته اند در همه شهرها، اما قصه آتش سوزي در مدرسه روستاي درودزن چيز ديگري است. قصه اي كه بايد هزار بار بخوانيم ما و چند هزار بار مسئولان تا ديگر چنين حادثه اي اتفاق نيفتد. چه حق دانش آموزان است كه براي تحصيل از فضايي امن برخوردار باشند. حق آن هاست كه از امكانات شايسته استفاده كنند، اين حق را هم مسئولان با برنامه ريزي اصولي و توزيع عادلانه امكانات ميان همه مدارس ادا كنند. به ياد داشته باشيم كه «نوشدارو» بر دست دويدن بعد از آن كه سهراب مرده باشد نه به كار سهراب مي آيد و نه به كار رستم و يك تاريخ را غصه بر دل مي ماند كه اگر سهراب جان مي يافت و اگر با رستم همراه مي شد، چه ها كه نمي شد براي ايران اما ... نشد، اما امروز بايد مراقب باشيم كه ندانم كاري ما، غفلت ما، بي توجهي ما، چنان حادثه اي نيافريند كه سهراب هاي اميد كشور و دانش آموزان، اين سرمايه هاي فرداي اين سرزمين، به حادثه اي چون «درودزن» مبتلا شوند.
آن ماجرا، حادثه بود و گذشت اما بايد چنان درس بگيريم از اين تجربه كه ديگر حادثه اي چنان شكل نگيرد و دسته گل هايي به روزگار اين گل هاي معصوم دچار نشوند كه نه چشم را دل ديدن شان باشد و نه دل را چشم تماشا.(ص-۶)