غريب يادها، فرومندي!
ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ دی ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:
مثلي است كه مي گويند، ما مردمي هستيم كه   «زندگي شان را نمي بينيم و مرگ شان را باور نمي كنيم» و باز ضرب المثلي است كه من در فيلم سردار جنگل از زبان « كائوك آلماني» خطاب به ميرزا شنيدم كه متاسفم آقا، مردم شما مرده پرستند، و ... در اين حوزه، مثل و ضرب المثل هاي ديگري هم هست اما، من مي خواهم بگويم گاه ما اين هم نيستيم، دليلش هم فراموشي ماست از مرداني كه بايد هميشه ما را در ياد باشد اما انگار اين يادها را باد برده است.
حال آن كه قرار بود، انديشه و خاطرات اين مردان را به ياد بسپاريم اما امان از فراموشي و فغان از بادهايي كه بي موقع آمدند و گل ها را از كوچه باغ  يادهامان بردند تا وضعيت بشود اين كه هست ديروز از غربت بابا رستمي نوشتيم و امروز بايد بانگ برداريم كه آي هموطن، محمد فرومندي را هم فراموش كردي و فراموش كرديم و فراموش كردند، كساني كه همه چيز خود را مديون فرومندي ها هستند و چه بي وفايند اينان.... ديروز، يك رزمنده قوچاني با كلام حزن انگيزش صاعقه شد بر واژه هاي داغدارم براي غربت بابارستمي و امروز، نامه خواهرزاده شهيد فرومندي، اذان شد بر نماز تجديد يادهاي مطهر كه دل اگر قابل باشد به عطرش بهار را حس خواهد كرد. نويسنده اين نامه كه فرومندي را به « دايي فداكار، مهربان و مظلوم» ياد مي كند، از غربت او مي گويد كه باز يادآور غربت خورشيد است و الا محمد فرومندي، قائم مقام غيرتمند لشكر ٥ نصر، به گاه شهادت خورشيد را شرمنده خون خويش كرده است و ما نيز هنوز شرمنده اولين قطره خون اين سردار هستيم كه در عمليات كربلاي ٥ بر زمين ريخت و شاهد شهادت را در آغوش كشيد. ما شرمنده او هستيم و مادري كه اورا پرورش داده بود، شرمنده اين مادر هستيم كه در خور شان خويش به گاه رحلت تجليل نشد، شرمنده همسر و فرزندان محمد هستيم و... من مي گويم شرمنده ام به اندازه واژه هاي خويش و قلمي كه بايد از او بيشتر مي نوشت. ديگران را نمي دانم چقدر شرمنده اند! من، اما خيلي شرمنده ام، شرمنده...
هرچند به معرفي شناسنامه اي اعتقاد ندارم و اصلا مهم نيست كه فرومندي ها كجازاده شدند، بلكه مهم اين است كه كجا به شهادت رسيدند، اما اين بار مي خواهم از فرومندي روايت شناسنامه اي بخوانم تا شناسه منطقه و دليل معرفت مردم ما باشد. تا جوانان اسفراين و سبزوار بدانند اگر دنبال الگو هستند، محمد فرومندي بهترين است. پس بگذاريد اين بار محمد را اين گونه معرفي كنم با وام گيري از « آخرين نگاه» نوشته داود اميريان، نشر ستاره ها ١٣٨٥ با اين شرح كه « محمد فرومندي» در نهم خرداد سال ١٣٣٦ در يكي از روستاهاي شهرستان « اسفراين» به دنيا آمد. پدرش كه رنج فقر روستايي را تحمل كرده بود، حاضرنشد كه فرزندانش به تحمل رنج ارباب و رعيتي در روستا دچار شوند. اين گونه بود كه خانواده را به اسفراين برد.
محمد در سال ١٣٤٣ به مدرسه تير داد رفت و دوران ابتدايي را پشت سر گذاشت. در سال ١٣٥٠ وارد دبيرستان ابوسعيد ابوالخير در رشته علوم تجربي شد. در همان نوجواني، در مسجد پاي سخنراني امام جماعت مسجد، « حجت الاسلام صفيحي» مي نشست « صفيحي» از مبارزان دوران رضا شاه بود. محمد تحت تاثير او، انجمن اسلامي جوانان «اسفراين» را پايه ريزي كرد.
پس از گرفتن ديپلم به خدمت سربازي رفت. با آغاز سال ١٣٥٧ شعله هاي انقلاب زبانه كشيد و مبارزات مردمي قوي تر شد. امام خميني پيام دادند كه سربازان پادگان ها را خالي كنند و محمد با اين كه فقط يك هفته به پايان خدمتش مانده بود؛ از پادگان چهل دختر فراركرد و به دوستان انقلابي اش در اسفراين پيوست.
در تمام تظاهرات اسفراين نقش فعالي داشت. او قبل از آغاز انقلاب، به مسجد « كرامت» مي رفت و در سخنراني هاي « آيت  الله خامنه اي» شركت مي كرد.
با پيروزي انقلاب، به سپاه پاسداران انقلاب اسلامي «سبزوار» پيوست. او و دوستانش به مبارزه با ارباب هاي ظالم رفتند و روستاها را از وجود ظلم و ستم آنان پاك كردند.
در سال ١٣٦٠ به فرماندهي سپاه « سبزوار» منصوب شد و تا اواسط سال ١٣٦١ در اين سمت به خدمت مشغول بود. در اواخر سال ١٣٦١ به جبهه اعزام شد. در مرحله دوم عمليات «مسلم بن عقيل» در ارتفاعات مندلي شركت داشت. بعد از آن در كليه عمليات هاي لشكر ٥ نصر شركت كرد كه از جمله آن ها مي توان به عمليات «خيبر»،«بدر»،«والفجر٣»،«والفجر ٨»،«كربلاي١»،«كربلاي ٤» و « كربلاي ٥» اشاره كرد.
«محمد» قائم مقام لشكر «پنج نصر» بود. لشكر «٥ نصر» در عمليات كربلاي ٥ به دشمن يورش برد.
در تاريخ ٢٠/١٠/١٣٦٥ وقتي به خط مقدم رفته بود تا به همراه رزمندگان، حلقه محاصره را بشكند، بر اثر اصابت تركش به شدت مجروح شد. او را سوار قايق كردند تا به عقب برسانند. « محمد» بين راه به همراهانش وصيت كرد و شهادتين راگفت و در حال ذكر يا زهرا به شهادت رسيد.
از او چهار فرزند به نام هاي « مرتضي»، «مصطفي»، «مهديه» و « مرضيه» به يادگار مانده است. پيكر« محمد» را در گلزار شهداي سبزوار به خاك سپردند.او به عهدي كه با امام خميني بسته بود تا آخرين لحظه پا برجا ماند و با شهادت به بزرگ ترين آرزوي زندگي اش رسيد. او فرزندي از ديار سربداران ايران زمين بود.
... و حرف آخر؛ او به عهد خود با امام وفا كرد و چنان عاشقانه زندگي كرد كه لايق عاشقانه رفتن شد، ما اما به عهد خود با شهدا عمل كرديم؟ فردا روز كه از ما بپرسند بعد از ما شما چه كرديد؟ چه پاسخي داريم براي آن ها؟و... لعنت بر هرچه ما را از شهدا دور مي كند نفرين بر هر چه ما را نزد آنان سر به زير مي كند و... همين!!(ص-۶--۲۰/۱۰/۸۶)