جامعه نو

دو پرستو، يك پرواز
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ دی ۱۳۸٦
 
يكي بود، يكي نبود نه، نه يكي نه، دو تا بودند، دو تا يار، دو كبوتر، هر دو عاشق پرواز و به يادمان آوردند و در يادمان ماندگار شدند كه «پرواز را بايد به خاطر سپرد» چون «پرنده رفتني» است و به خاطر سپرديم، پرواز را و پرنده ها را هرچند پركشيدند و رفتند، اول «محمدابراهيم شريفي» رفت همو كه چريك پيرش مي شناختند و جبهه به نام او با احترام برمي خاست. اويي كه در روستاي «قلعه سرخ» تربت جام چشم به جهان گشود، در طول دوران جهاد قلعه هاي زيادي را فتح كرد و سرانجامي سرخ يافت. سرخ مثل شهادت، مثل لبخند شهيد، مثل خود شريفي اما او اگرچه اول پرواز كرد، اما تنها نرفت. بلكه وصيت كرد تا پيكرش را نگه دارند تا هم پروازش هم برسد و او كسي نبود جز «سيدعلي ابراهيمي»، جوانمردي كه لبخندهايش از قند فريمان هم شيرين تر بود، هرچند او در ١٤ سالگي از فريمان به همسايگي خورشيد هشتم پركشيد و از اين منبع فيض آن قدر نور نوشيد كه خود هم شد «مردي از جنس نور، از جنس باران، به رنگ سرخ شهادت» به رنگ شريفي ... اما سرانجام اين قصه، پرواز دو كبوتر بود در عمليات كربلاي پنج با اين شرح كه:ساعت ٨ شب بود كه فرماندهي لشكر ٢١ امام رضا (ع) با بي سيم به بابانظر گفت شريفي دارد مي آيد. شما براي استراحت برگرديد. ابراهيمي و بابانظر تو سنگر بودند كه سر و صداي شريفي بلند شد: كجاست اين مرد كه هر چه صدا مي زنم جواب نمي دهد.
ببخشيد دنبال كسي مي گرديد؟
ها! گم شده ام.
بفرماييد داخل. اين جا نشسته و منتظر شماست.
بعد هم بابا و ابراهيمي رفتند و با شريفي روبوسي كردند.شريفي گفت: شما برو عقب، اما اين شب آخري هواي مرا داشته باش.
يعني چه؟ شب آخري ديگر چه صيغه اي است.
همين كه گفتم. حتي خوابش را هم ديده ام. وقتي مي آمدم، به فرمانده لشكر هم گفتم.
سيد علي تا اين را شنيد، گفت: حالا كه گفتي بگذار بگويم من هم خواب ديدم. بابانظر كه نگران شده بود. زد به شوخي و متلك. بعدش هم گفت: بفرما! شما هم خوابتان را بگوييد. چرتكه كه نمي اندازد. پولي هم كه نمي گيرد.
گوش كن بابانظر. به جان همين چريك پير خواب ديدم كه در عمليات خوب جنگيدم. آمدم نزد شما و فرمانده لشگر. ايشان نامه اي داد به شما. بعدش شما نامه را داديد به من و گفتيد برو سوريه، زيارت قبر حضرت زينب(س). من هم راه افتادم كه بروم. ديدم خانمي با لباس هاي سبز روبنددار آمد و گفت كه سيد كجا مي خواهي بروي؟ گفتم مي خواهم بروم زيارت مرقد حضرت زينب(س). گفت شما زحمت نكشيد، ما آمديم خدمت شما. حالا تعبير خواب من چه مي شود، حاجي بابا؟ من چه مي دانم كه تعبير خواب تو چيست. خب شريفي، آمدي تا من بروم استراحت كنم، درست است؟
از سر شب  داري مي جنگي، برو و صبح بيا و ببين من چه كرده ام.
سيدعلي پريد ميان حرف شريفي و گفت: پس من همراه بابانظر مي روم و صبح برمي گردم.
حالا تو هم بابانظر شناس شدي براي من؟!
چهار سال معاون شما بودم. مي خواهم چند عمليات هم در كنار بابا باشم.برو و هميشه همراه بابانظر باش چون ديگر شريفي را نمي بيني.
بابانظر و سيد علي راه افتادند. چند قدمي كه رفتند، متوجه شدند كه يكي پشت سرشان است. برگشتند. شريفي بود. گفت: يعني همين طوري داريد مي رويد. بابانظر گفت: خوب مي رويم تا در قرارگاه چند ساعتي استراحت كنيم.
شريفي گفت: بياييد خداحافظي كنيم.
چند بار اين كار تكرار شد. آخر سر بابانظر كه بغض كرده بود، گفت: من ديگر به قرارگاه برنمي گردم.نه برويد شما بعد از شريفي كار سختي داريد.راه افتادند چند دقيقه اي نگذشت كه بابانظر صدايي شنيد. به سيدعلي گفت: مرا باز صدا مي زند.
شما هم خيالاتي شديد.
ناگهان صداي بي سيم چي شريفي را شنيدند: حاج آقا، حاج بابا. شريفي شهيد شد. نفهميدند چطوري به شريفي رسيدند. عجيب بود. انگار شريفي سال ها در خواب سير مي كرد. جنازه اش را گذاشتند توي آمبولانس. سيدعلي رو به بابانظر كرد و گفت: يكي بايد بماند. من هستم، شما برويد. خيالت هم راحت باشد.
بابانظر وقتي به قرارگاه رسيد، همه زدند زير گريه. ديگر همه چيز برايش تمام شده بود. از خستگي همان جا جلوي در خوابش برد. در خواب شريفي را مثل هميشه سرحال و قبراق ديد. شريفي به بابانظر گفت: من ديشب شهيد شدم. سيدعلي هم صبح شهيد مي شود. سفارش كن جنازه مرا دفن نكنند تا جنازه او هم برسد. بعد ما را كنار هم دفن كنند. ما سال هاي سال كنار هم بوديم، بگذار آن جا هم با هم باشيم.بابانظر از خواب پريد. اذان صبح بود. موضوع را با فرمانده لشكر در ميان گذاشتند. فرمانده گفت: چشم. الان با مشهد تماس مي گيريم تا حتما اين كار را بكنند.
و ... موشك بالگرد كسي را زنده نگذاشته بود. سيدعلي از كمر دو نيم شده بود. او را به هر زحمتي بود، لاي پتو پيچيدند. بابانظر نفهميد چطور چايش را خورد. سوار موتور شد و چشم بر هم زدني، خودش را رساند به جنازه سيدعلي. او را داخل آمبولانس گذاشتند. بابانظر به يكي گفت: جنازه را به معراج برسان و سفارش كن سريع بفرستيد مشهد. جنازه شريفي را هم نگه دارند تا با هم دفن كنند.
و اين گونه، دو كبوتر پس از پرواز شهادت در كنار هم آرام گرفتند.و ما اما آرامش داريم در روزگاري كه شهيدي از خيابان ها نمي گذرد؟ آرامش داريم در اين دوران؟ راستي ياد شهدا بخير، ياد آناني كه بي قراري شان با قرار شهادت اجابت شد اما خدا بخير كند بي قراري ما را كه قرار خويش با شهيدان را هم از ياد برده ايم و چه بدعهديم ما ...
عكس شريفي را پيدا نكرديم. اين عكس ابراهيمي است هرچند آ ن ها يك جان بودند در دو بدن...
(ص-۶)