فاطمه فاطمه است!
ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ امرداد ۱۳۸٢   کلمات کلیدی:

كسي مي داند كدامين خاك را بايد مويه كرد؟ كدام قبر را شروه كرد، كدام مزار را نماز خواند؟... من اما مي گويم خاك را مشت، مشت بگيريم و بر آن باران، باران بگرييم، هر خاكي كه گل داد، همان قبر فاطمه است... از هر خاكي«آه» برآمد و «ماه» گريست، همان قبر فاطمه است... هرجا صداي گريه علي آمد... همانجا قبر فاطمه است.......
بازهم يک يادداشت به نام نامی مادر همه خوبی ها فاطمه سلام الله عليها در روزنامه خراسان..................................فاطمه هنوز خطبه مي‌خواند!   يادداشت
غلامرضا بني اسدي
Rbaniasadi@ yahoo.com
شب است و سياهي، شب است و سكوت، شب است و آرزوهايي كه برشانه‌هاي باد تا بي‌زماني مطلق مي‌روند. شب است و «اميد» كه به زخم دشنه‌اي، هزار ريش مي‌شود. شب است و سينه‌اي كه سوداي باران دارد. شب است و صاعقه، نه صاعقه‌ها، به برق شمشير آسمانش را با همه ستارگانش به بازي هزار زخم مي‌گيرند و باران، آيه‌آيه فرو مي‌بارد تا سوره‌هاي تاويل در من جان بگيرد، سوره‌هايي كه بايد كتاب مادر را براي انسان بنويسد...واينك اين آغاز است بر سوره اي كه او را هرگز پاياني نيست. «مادر»، مادري به‌نام فاطمه. نامي كه از همه نام‌ها بزرگتر است و خدا به يمن نام او به خلقت جان و به خلق نان داده‌است.
اما، افسوس كه بر برگ برگ كتاب، گرد مرگ پاشيدند، آن شب كه خورشيد، در پس ابرهاي ديوار خانه‌اي گلين رخ نهان كرده‌بود. آن وقت باران نمي‌باريد، آيه‌اي نازل نمي‌شد بلكه در شرار شيطان، اين آتشناك فتنه، همه قرآن يكجا تاويل مي‌شد و مادر، فاطمه، صديقه، شهيده و همه حقانيت، جان مي‌دادند. آتش شراره مي‌كشيد وعلي ساكت بود. در كوچه غوغا بود. قرآن‌ها برنيزه كلمات بودند و باز قرآن ناطق لب فروبسته بود تا راز خلقت و غايت لولاك، همه حقيقت را در آهي جان‌سوز فرياد كند و فرياد كرد آنگونه كه محسن به شهادت اين حقانيت جان داد و زهرا(س) نيز و از آن‌دم، دم‌هاي سرد و منجمد هم در هرم آن «آه» گرم شدند و باورهاي يخي «آب». چشمه‌ها جوشيدند تا حتي در فصل قحطي باران هم زمين تشنه حقيقت نماند. آن روز، آن شب، آن زمان كه نه شب بود و نه روز، «ماه»، «آه» مي‌گفت و «خورشيد» آه در «چاه» دل مي‌كشيد. گويي ايمان به صراحت تمام مي‌شود. اما نه، آن آه، آغاز پايان‌ناپذير صداقت و ايمان بود. ابتداي خط تميز سياه از سفيد و در اين خط هيچ رنگ ديگري رسميت نداشت! خورشيد پشت ديوار ابري گل‌هاي برآمده‌، برزمين بود و تاريكي را شعله‌هاي آتش افزونتر مي‌كردند! و...
قصه تمام شد، آنكه درآن كوچه‌ها گريه هايش را تاب نمي‌آوردند و آهش همه حقيقت را روشن كرده‌بود سكوت را برگزيد در آغازي بي‌پايان و در شبي سرد و ساكت، خانه خويش را از مدينه برد به جايي كه كس نداشت!...
و از آندم هزاران هزار چون من كوچه‌گرد محله بني‌هاشم دل مي‌شوند و هزار هزار دل براي تيغ صاعقه «نطع» مي‌كنند تا از چشم‌هاشان باران حقيقت ببارد، باراني كه غربت كوچه‌هاي مدينه را به فروشدن ابرها و نور خورشيد بر آسمان نشسته فروشويد.
از آندم هزار هزار پرچم سبز به اهتزاز درمي‌آيد تا پرچم‌هاي سياه جاني دوباره بگيرند و اينك مادر است و فرزنداني پرشمار و درختي كه به اندازه همه ياران علي برگ براي نوشتن دارد.
از آندم هزار هزار بار سوره كوثر معنا شده‌است و اين كوثر است كه كوچه‌ها را به نور، چشم‌ها را به باران، قلب‌ها را به قرار وانديشه‌ها را به اوج رفعت مي‌رساند.
شب دارد به سحر مي‌رسد و بايد بروم و سجاده گريه‌هايم را بگسترم و مهر باورهايم را بگذارم و به سمتي نماز اقامه كنم كه بقيع ناله‌هايم با كعبه آرزوهايم هم‌افق شود و در قنوت ركعتان عشق، خطبه فاطمه را بخوانم، نه او بخواند و من گوش كنم، او بخواند و من تكرار كنم، او بخواند و من نجوا كنم، او بخواند و من در هق هق گريه فرياد كنم، او بخواند... او بخواند... او بخواند كه جهان هنوز محتاج خطبه‌خواني اوست و ولايت سخت به اين خطبه‌خواني محتاج... و اينك در هر دلي كه مسجدي است، صداي فاطمه(س) است كه به گوش مي‌رسد و خطبه مي‌خواند...