جامعه نو

حکایت «هم نفسی» و «هم قفسی»
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ٩:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ فروردین ۱۳۸٧
 
اگرچه چندان اهل سفر نیستم اما دلم برای زیارت شلمچه پر می زند و سال هاست در حسرت خرمشهر و آبادان و فکه و هور و اروندو... می سوزم و گاه حتی بی تاب می شوم. بعضی وقت ها مخصوصا وقتی کاروان راهیان نور، خاطره اعزام سپاهیان محمد(ص) را در یادها زنده می کند بی تاب و بی تاب تر می شوم. ام الله اما شما که غریبه نیستید، نمی توانم بروم. نمی توانم هم سفر مسافران روشنی شوم. درست مثل آب فرات که نمی توانم بنوشم و کم نبوده زمانی که زائران کربلا، آن آب را سوغات آورده اند و من حتی تاب نگاه کردن به آب را هم نداشتم و سهم من از این سوغات، آبی بود که مرا در چشم، چشمه سان می جوشید. حکایت من و مناطق عملیاتی همین است. من هنوز نمی توانم به جبهه بروم. آخر مناطق عملیاتی برای من هنوز جبهه است با همان قداست. برای من حج است و حج هم استطاعت می خواهد که حالا در پاهای خسته و زخمی خود احساس نمی کنم. این درست که روزی با«حاجی ها» در هور و شلمچه و خرمشهر و... فرصت هم نفسی بود مرا. اما امروزه- با هزار شرمندگی- هم قفسی با اهل دنیا زمین گیرم کرده است با هزار بند و با هزار میخ و مرا تاب هم نفسی با پاکان نیست.من به مناطق عملیاتی که هنوز جبهه اش می دانم نمی روم، چنان که نمی توانم از فرات آب بنوشم. من که در کربلای حسین، تیغی به یاری امام حق نمی کشم و فریادی به لبیک بر نمی آورم، من که با هزار فرسنگ فاصله فقط تماشاچی کربلایم، چگونه می توانم از آبی بنوشم که به دستان عباس متبرک شده است؟ من که زندگی ام این است چگونه فریاد یا حسین برآورم که بزرگی گفته است« یا چنان باش که می نمایی و یا چنان بنما که هستی» و من در این میانه از آن چه هستم شرمنده ام و... بگذریم! راستی من، منی که عهد با شهیدان را شکسته ام، منی که به زمین دل بسته ام، منی که خیلی راحت ارزش های شهادت آفرین را از یاد برده ام، منی که دروغ می گویم، به جای مدیریت ریاست می کنم، منی که در کار کم کاری می کنم، در عبادت ریا می ورزم، در عبودیت هر چه غیرخداست را بندگی می کنم، منی که بت خویش را می پرستم و بت دیگران را نیز هم، منی که با مردم نامردمی می کنم. منی که حق دیگران را می خورم، منی که باطل خواری و باطل اندیشی و باطل گویی بر باورهایم چنبره انداخته است، منی که تملق می گویم و با جهت باد، قبله ام عوض می شود، منی که... چه نسبتی با شهدا دارم که به مشهدشان بروم؟ من به جبهه نمی روم و در عجبم از کسانی که چون من هستند و اهل ضجه، چگونه به خود جرأت می دهند به میان حاجیان بروند و لبیک اللهم لبیک عشق بخوانند؟!البته شاید رفتن بعضی هامان برای شفا باشد برای این که از این بیماری های دنیایی عشق کش و معرفت سوز شفا یابیم و همین مرا هم به فکر سفر به کربلای جبهه  ها می اندازد، شاید فردا روزی من هم با سرافکنده و با هزار شرمندگی، رفتم، شاید به خاک مقدس شلمچه به گاه سجده دخیل بستم. شاید... اما خدا کند شهدا هم بپذیرند مرا، بپذیرند ما را و دست مان را بگیرند تا به مدد دست و نفس آن ها، دوباره قد کشیم و دوباره جان نو کنیم در بهشت باور شهدا و خدا کند چنین شود که هوایی چنینم آرزو است.
خدا کند که از این «رفتن»ها، فرصت«آمدن» هم شکل بگیرد و این آمدن ها مصداق سفر چهارم معرفت باشد که خلقی را به سوی خالق رهنمون شود و شهد شهادت را دگرباره به همه بچشاند که امروز به شهادت و شهود محتاجیم حتی خیلی بیشتر از دیروز.خدا کند شهدا هم با ما به کوچه اجتماع برگردند تا اجازه ندهند دشمن، شکارمان کند. خدا کند دوباره از هم قفسی با زمینیان و اهل دنیا، به هم نفسی با شهدا برویم.
خدا کند... (ص-۶--۱۵/۱/۸۷)