به گرگ اعتماد نکن
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:
؛گاهی آدم می ماند چه بگوید و چه بنویسد. از یک طرف جامعه را نیازمند عنصر حیاتی زیست جمعی که همان اعتماد باشد، می داند و آن را مثل هوا برای تنفس لازم می شمارد و می داند اگر اعتماد در جامعه آسیب ببیند هزار جور آسیب دیگر هم خود را به زندگی مردم تحمیل خواهد کرد و سلامت جامعه و آحاد آن قربانی خواهد شد، از طرفی وقتی مردم را به اعتماد به هم می خوانی و تاکید داری تا بگویی همه باید خوبی های هم را باور کنند، گاه گرگ هایی پیدا می شوند که واژه بدی و پلشتی را هم روسفید می کنند و می مانی که چه بگویی به این موجودات آدم نما، که هم اعتماد را به آتش می کشند و هم آرامش را، هم نهال دوستی بر می کنند و هم درخت دشمنی می کارند و هم... و هم هزار جنایت دیگر و گناه دیگر... چنانکه درخبرها داشتیم ٢پسر١١و١٠ ساله، قربانی هوس شیطانی زایده های فرهنگی که اول نام انسان و بعد نام معلم خصوصی را آلوده کرده بودند، شدند و ماجرای سوم جنایت وحشیانه یک کارگر رستوران بود علیه یک دخترک ۶ساله. ماجراچنان تلخ بود که واژه ها از بازگویی آن شرم دارند. کلمات نمی توانند بار ننگ کردار آن ددان آدمی نما را بر شانه بکشند. پس از خبر بگذرید اما یادتان باشد و یاد همه ما نیز که باید هوشیار بود و در تلخ هنگامه ای که گرگ ها، دندان تیز می کنند برای شکار، باید مراقب کودکان معصوم بود. باید چشم ها را باز کرد چرا که به هرکس نشاید اعتماد کردن. در استخدام معلم خصوصی باید «خصوصیت های اخلاقی» و خانوادگی او را هم باز شناخت و باز هم مراقب بود تا کار به آنجا نکشد که ٢طفل معصوم قربانی شوند و یک عمر با یک خاطره پرخطر و پرهراس سر کنند و باز در مجامع عمومی مثل پارک و رستوران و سالن... مراقب بود که خطر باز هم می تواند، طفل های معصوم را شکار کند. پس هم باید آنان را آموزش داد که «پس به هر دستی نباید داد دست» چه بسا دست های آلوده ای که زندگی ها و حرمت ها و حیثیت ها را از هم می گسلد. وهم خود مراقب بود تا کودکان با غریبه ها تنها نشوند. و یک خبر دیگر، مستخدم یک خانه، کودک صاحب خانه را ربود و به گرو گرفت برای باج خواهی. این هم می تواند هشداری باشد برای آنان که غریبه ها را به عنوان کارگر به منزل می آورند و گاه مثل عضو خانواده آن ها را محرم اسرار و همراه بچه های خویش می شمارند اما عمل این زن مستخدم، باید هشداری باشد برای خانواده ها، که تا گرگ هست، چشم بر هم نهادن نه شرط عقل است و تا خائن هست، اعتماد بی حد و حصر جز به خطرانداختن سلامت فرزندان و زندگی، نتیجه ای ندارد. تازه بچه ها بزرگ تر هم که می شوند باید مهارت نه گفتن را به آن ها آموخت تا به هر آدم نمایی پاسخ مثبت ندهند و یادمان باشد اگر مهارت نه گفتن داشتیم، این همه معتاد و فریب خورده و ...نداشتیم و این همه کلاه برای سرها ساخته نمی شد. اگر توان نه گفتن داشتیم، ارزش بله گفتن در جای خود هم صدچندان می شد اما... برای حراست از اعتماد که لازمه زندگی جمعی است، هوشیار باشیم و به هرکس اعتماد نکنیم. برای این که پاسخ بله در جای خود صاحب حرمت باشد، نه گفتن را به عنوان یک مهارت زندگی بیاموزیم تا منحنی جنایت و خیانت و کلاه برداری و جدل و فریب رو به افول بگذارد. درست زندگی کنیم و راه های امکان تولید نادرستی را بیندیم تا سلامت جامعه روزافزون شود... پس هوشیار باشیم، تا زندگی مان به هشداری برای دیگران تبدیل نشود. از حوادث عبرت بگیریم تا فردای ما، عبرت دیگران نشود. تاریخ انتشار 03/02/87 شماره سریال 16963 (ص-13)