جامعه نو

صاعقه
نویسنده : gholamreza baniasadi - ساعت ۳:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ اردیبهشت ۱۳۸٧
 

می آمد، مثل صاعقه، گفتم خدا کند این صاعقه باران نداشته باشد والا از چشمان چند خانواده خواهد بارید برگور خود صاعقه ... و این بار به خیر گذشت، راننده سواری خودرو را کنار کشید، وانت هم رد شده بود و الا معلوم نبود بر سر موتورسوار جوان و ترک نشینش چه می آمد؛ هر چه بود سرنوشتش را خونین رقم می زد؛ اما به خیر گذشت. ولی قرار نیست همیشه به خیر بگذرد.
گاه که کم هم نیست، بدجوری «بد» می گذرد و بدی دامن گیر چند خانواده می شود ... از این خبرهای خونین در صفحات حوادث روزنامه ها و خبرهای نانوشته اما خواندنی روزنامه شفاهی زبان مردم فراوان می خوانیم و می شنویم، عکس های جوان با روبان مشکی هم کم ندیده ایم و غصه هم کم نخورده ایم و حتی قصه هم کم نگفته ایم برای عبرت از سرگذشت کسانی که عبرت دیگران شدند، هرچند خود عبرت نگرفتند. همین حالا هم به خیابان نگاه کنید، خبرهای روزهای آینده را می بینید و افرادی که به خبر تبدیل خواهند شد. همین حالا آن ها را می بینید که در خیابان های شلوغ شهر، بدون کلاه ایمنی، تک چرخ می زنند و گاه با چند سرنشین چراغ قرمز را رد می کنند، لایی می کشند، زن و بچه مردم را می ترسانند و ... اما این ها نمی دانند آن که قانون را رعایت نکند، مرد احتیاط نباشد و کلاه ایمنی را نپذیرد، باید هزینه درمان دردهایی را بپردازد که شاید درمان هم نداشته باشد و راستی مگر مرگ را چاره ای هست؛ وقتی افراد چنین بی احتیاطی، چنین قانون گریز و مقررات سوز رانندگی می کنند آن هم روی یک چرخ موتورسیکلتی که با دو چرخ هم گاه عصیان می کند.
من هنوز دلم برای کودکی می سوزد که پدر بی احتیاطش ، جلوی چشمانش پرپر زد و مرد. دلم برای مادری می سوزد که ظهر هرچه منتظر جوانش می ماند ، از او خبری نمی شود، غذاهای سفره را که سرد شده و دست نخورده باقی مانده است، جمع می کند و پشت در می نشیند، اما از آن در هرگز پسرش نمی آید، آن که می آید ، خبر مرگ او را با خود می آورد. من دلم برای پدری می سوزد که سر بی احتیاطی پسر، کمرش می شکند. دلم می سوزد...
این روزها که به خیابان ها نگاه می کنم و سیل موتورسیکلت سوارانی را می بینم که بدون کلاه، بدون رعایت قانون و بدون احتیاط می رانند، دلم بیشتر می سوزد، چرا که مطمئنم با این راهی که در پیش گرفته اند بعضی از جوانان، سرانجامی جز آن چه گفته آمد نخواهند داشت و افسوس باید خورد بر سرمایه های ملی که این گونه هدر می رود، بر فرصت جوانی که بیهوده می سوزد؛ حال آن که جوان، چراغ خانه، سرمایه کشور، یاور مردم و امید آینده است. کاش می شد این را به آن ها گفت، به آن ها فهماند، کاش می شد، بر حذرشان داشت از رانندگی پرخطر، رفتار پرخطر و گفتار پرخطر، کاش می شد ... اما خدا کند بشود، خدا کند پلیس قاطعانه ، شربت تلخ قانون را در کامشان بریزد. خدا کند خانواده، غرور جوانان را پاشویه کند، خدا کند ... تا شاهد صاعقه در خرمن زندگی هیچ کس نباشیم، تا چشم ها جز در اوج شادی نگریند، تا ...(ص-۱۳)