جامه سفید، دل سفیدتر
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:
 
خاطرات خوش، در ذهن آدمی می ماند، چنان که خاطرات تلخ، همین الان هم اگر کتاب خاطرات خود را مرور کنیم، به هر دو دسته از این خاطرات خواهیم رسید و چه آدم های شریفی که به مهربانی چند دقیقه ای خود در قلب ما عکس خویش قاب کرده اند، هر چند رفتار بعضی ها، گاه، خطی سیاه بر سفیدی دل می کشد ام الله بگذریم می خواهم این بار از مهربانی بگویم و از کسانی که دلشان هم چون لباسشان سفید بود؛ از مردانی که به گاه حادثه ای که برایم پیش آمد، چنان همراهی کردند که دشواری حادثه برایم تحمل پذیر شد. ... ماجرا از این قرار بود که با خودروی خود در کمربندی مشهد، در حرکت بودم که به یک باره خودرو جلویی به اشتباه تغییر مسیر داد. من هم به دنبالش رفتم و همین که متوجه اشتباه شدم در صدد اصلاح مسیر برآمدم اما یک کامیون راه را بسته بود لذا با بلوکه هایی که وسط راه بود برخورد کردم؛ خودرو با صدماتی که دیده بود از حرکت ایستاد، روشن نمی شد و برای بازگرداندن آن از روی بلوکه ها به جاده، توان چند نفر لازم بود و در این حال گشت پلیس راه آمد و تا صحنه را دید آمدند به کمک با لباس سفید و ٢ مامور پاسگاه هم برای رسیدگی آمدند و من و دوستم هم بودیم و شش نفره خودرو را در مسیر قرار دادیم. در این میان لباس همه خاکی شد اما لباس های سبز و سفید چهار افسر پلیس خاکی تر. آن ها که نامشان را به خاطر ندارم و اما یادشان تا همیشه به خوبی با من خواهد بود، دلداریم دادند و با همان لباس کثیف شده، به راه خود رفتند. با خود گفتم از این پس هر جا صدایم برسد از خوبی  آن ها - که نمی شناسم شان و آن ها هم مرا نمی شناسند- خواهم گفت و خواهم نوشت، تاسنت قدردانی رونق گیرد. تا دیگران هم بدانند اگر دست یاری پیش آورند، با دعا و قدردانی مواجه خواهند شد. ... از این پس هر جا بروم، خواهم گفت چهار افسر پلیس، با من جوانمردی کردند. باشد که سنت قدردانی در جامعه نهادینه شود.(ص-۱۳)