بیکار
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی: جوان ،بیکار ،دزد ،معتاد

"یکم: بیکار بود و سر کوچه نشین، جوانی که از او هزار کار برمی آمد، اگر تن به کار می داد و اگر می دانست کار به نفس خود ارزشمند است و این که چه کاری بکند بحث دوم است اما همین که کار کند و روزی از راه حلال به کف آرد و در راه حلال مصرف کند، خیلی ارزشمند است و کاش می دانست پستی بیکاری خیلی خیلی بیشتر از پستی هر کار پست است در نگاه مردم؛ والا اگر کسی برای امرار معاش از راه حلال کار کند، کارش عبادت است و مگر عبادت پست داریم که کار پست باشد؟ عبادت انسان را بر می کشد و بزرگ می کند و کار هم انسان را می سازد. اما جوانان سرکوچه نشین، تاب برخاستن و به دنبال کار رفتن را انگار ندارند!
"دوم: جوان سرکوچه نشین بیکار، همنشینانی بد پیدا کرد. همان  ها که به نام «رفیق بد» مشهورند. البته رفیق، بد نمی شود این ها نام رفیق را آلوده کرده اند، اما به رفیق بد شهره شده اند. اینان، جوان سرکوچه نشین بیکار را به راه هایی کشاندند که روی آن ها، ورود ممنوع نوشته شده است اما مگر آدم بد، این حرف ها حالیش می شود؟ امان از رفیق بد!...
"سوم: جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز، معتاد شد! انگار همین را کم داشت، مثل گلی که به سبزه هم آراسته می شود، اما او خاری بود که به سیم خاردار و ... هم آراسته شد، روز به روز، رنگ رخسارش که به زردی می زد، خبر از سردرونش می داد که باز هم زرد و زردتر... زردتر از هر پاییزی. گویی هیچ بهاری را در خاطر نداشت. روزهای اول، اعتیادش هزینه ای نداشت، رفقا بفرما می زدند اما ماجرا که همیشه این طور نیست. بفرما، چوب خطی بسیار کوتاه دارد، خیلی زود مجبور شد پول جنس را جور کند. تازه رفقا، هزینه مفت کشی های اولیه را هم روی جنس می کشیدند و او مجبور بود بپردازد...
"چهارم: اعتیاد هزینه دارد، آن هم از نوع کمرشکنش و جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد، یک صفت دیگر هم یافت؛ دزد! اول هم از دله دزدی از در و همسایه شروع شد و صدای همه را درآورد تا این که چند باری کار به کتک کاری و آبروریزی کشید ام الله او آدم نشد، حوزه سرقتش را گسترش داد چنان که چاه اعتیادش هم هر روز عمیق تر می شد و آخر دزدی هم معلوم است؛ سردی دستبند است که با اقتدار پلیس و قانون بر دستان گناهکار می نشیند.
"پنجم: جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد دزد، زندانی هم شد، اما زندان برایش ندامتگاه نشد، اگر چه در نقش یک فرد نادم فرو رفته بود اما آنجا با آدم هایی آشنا شد، که خلاف های بزرگ تر انجام می دادند و او هم باز با آن ها رفیق شد.
این رفاقت بعد از آزادی هم ادامه داشت و به رابطه کاری انجامید، کاری از جنس قاچاق، سرقت مسلحانه و ... انگار قرار بود، جوان سرکوچه نشین بیکار معتاد دزد زندان رفته، تا عمق گودال تباهی که او اوج قله اش می دید، سقوط کند لذا قاچاقچی هم شد و باز... زندان... و سرانجام یک کار نکرده داشت که آن را هم انجام داد، آدم کشی و پایان راه هم مشخص است، مرگ!...
"ششم: تمام زندگی جوان سرکوچه نشین بیکار رفیق باز معتاد دزد زندان رفته قاچاقچی قاتل مثل یک سریال شکل  گرفت و به آخر رسید.
"هفتم: کسی برای جوان سرکوچه نشین رفیق باز معتاد دزد زندان رفته قاچاقچی قاتل، تعزیت هم نمی گیرد. اصلا کسی به یاد نمی آورد او روزی بوده است. حتی خانواده اش هم سعی می کنند فراموشش کنند.
"هشتم: مراقب جوانانمان باشیم، تا به این سرنوشت دچار نشوند.(ص-١٣)