فرزندان حادثه
ساعت ۱:۳٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ خرداد ۱۳۸٧   کلمات کلیدی:

تاریخ انتشار 16/03/87 شماره سریال 16999

یکم: معمولا «فرزندان حادثه» یعنی همان هایی که در یک حادثه پدر و مادر خود را از دست می دهند، خود نیز از دست می روند. کم اند کسانی که بتوانند حادثه و عوارض آن را از سر بگذرانند و سربلند کنند. درختانی سر در آسمان می سایند که ریشه در زمین مطمئن و محکم داشته باشند والا بهترین درخت را در سنگ نمی شود کاشت. در زمین نامناسب نمی توان به بهره برداری رساند و زندگی فرزندان حادثه گاه مثل سنگ محکم می شود و گاه نیز مثل زمین های بی بهره بی نتیجه و بی ثمر. پس باید مراقب بود تا «خیش» حادثه زندگی افراد را شخم نزند و الا قصه چنان تلخ ادامه خواهد یافت که کام فرزندان حادثه شیرین نشود.
دوم: مرد صاحب ٨-٧بچه بود، قد و نیم قد ، دختر و پسر با خودش و زنش می شدند یک خانواده ١٠-٩نفری ، ١٠دهان باز و یک دست که باید کار کند و لقمه درگلویشان بگذارد و مرد لقمه رسان سفره بی رونق اما پرجمعیت خود بود تا وقتی کار داشت، بیکار که شد برای این که دستش جلوی خودی و بیگانه دراز نشود، زد به کار نان فروشی، می رفت با موتور از نانوایی ها نان می خرید و به هتل ها و مسافرخانه ها می برد و لقمه نانی به زحمت به کف می آورد و به خانه می برد اما ... یک روز که شاید برای من و تو یک روز معمولی بود، برای مرد و خانواده اش قیامت شد، مرد با انبان نان بر موتورسیکلت با یک خودرو تصادف کرد و جان سپرد. در خانه اش قیامتی برپا شد از اشک و آه خانواده اش که او را چشم در راه بودند تا شب هنگام بیاید و سفره بی رونقشان را از گرسنگی نجات دهد، از تهی بودن لااقل به اندازه لقمه نان و قاشق ماستی اما ... مرد نیامد، او که بدون گواهینامه، موتور می راند، با راننده ای بی تجربه تصادف کرد و مرد تا فرزندانش، به فرزندان حادثه نام بردار شوند و سرنوشتشان همانی شود که برای دیگر حادثه دیدگان نوشته  می شود و ... دختر بزرگش در چند سال چند زندگی تشکیل داد و از هم پاشید پسرانش هم روزگار بهتری نداشتند و همسرش هم ازهمه بد روزگارتر بود. حال آن که اگر راننده و مرد موتورسوار مراقب بودند و قانون را رعایت می کردند، روزگارشان این نبود که هست.
سوم: پدر که مرد، مادر مجبور شد، مرد دیگری را به همسری بگیرد و یا بهتر است بگوییم به مرد دیگری بله گفت و شد زنش. از او هم چند فرزند آورد و فرزندان همسر اول، شدند فرزند حادثه.
روزگارشان به تلخی می گذشت اما ... سرانجام برخلاف این که راست قامت می کشیدند، دستشان کج دراز شد، دو پسر شدند دو برادر دزد از این زندان به آن زندان. این دو که همسر و فرزند هم داشتند ، خود چند فرزند حادثه تحویل جامعه دادند و روزگار آنان هم انگار مثل پیشانی نوشت اینان خواهد بود. قصه این خانواده از سرقت به طلاق انجامید و فرزندان طلاق، چندان طاقت صبوری و درست زندگی کردن ندارند، حال آن که اگر اینان خود زندگی می کردند، و لو پدرشان مرده بود اینان می توانستند برای فرزندان خود زنده بمانند به معنای درست و فرزند حادثه بر جای نگذارند که هرکدام خود باز قهرمان یک قصه و حادثه دیگر شوند.
چهارم:دزدی به او نمی ساخت. فوری گیر می افتاد، امانان قاچاق فروشی فربه اش کرده بود. لقمه های حرام در جانش انباشت می شد و پول های حرام، آجر می شد برای خانه هایی که می ساخت اما کجا آتش توانسته است زندگی را رونق و سلامتی بخشد که این بار چنین شود؟
قصه این خانواده لقمه گرفته از جرم و از حرام چنین فراز و فرود یافت که دخترانش چندبار عقد زندگی بستند و ازهم گسستند، مرد خودش هم فردایش از امروزش بدتر است رفتن به مکه هم علاج کار نشد. مگر حق الناس را چاره ای جز ادای حق مردم هست؟
پنجم: جرم، حادثه، جنایت و ... عوارض وسیعی دارد که گاه دامن همه یک خانواده را می گیرد چنان که آتش همه خانه را می سوزاند و قربانیان این آتش گاه خود طعمه هایی برای فرداهای مجرمانه و پرحادثه هستند. پس سعی کنیم همین امروز با حلال اندیشی و حلال خوری، با رفتار مطابق قانون از تولید حادثه و جرم جلوگیری کنیم تا زندگی فرزندانمان فردا روشن باشد و آن ها فرزند زندگی باشند نه فرزند حادثه.
(ص-١٣)