مردی که صبح از چشمانش می تراود

دیده ام تان

و نه چشمانم که جانم به شما گرمی می گیرد

آخر خوانده ام در کتاب ها

و شنیده ام از بیان ها

که مردم در زمان ها و زمین های متفاوت

می بینندتان بی آنکه بشناسند

لذا در فصل طلایی ظهور

در سیمای نورانی حضرت شما

آیت آشنای حجت خدا را می بینند

و گل از گل شان می شکفد

– مثل کسانی که خورشید را پس از چندی می بینند-

که؛ این آفتابی است که در گرمایش جان یافته ایم

همان قرآنی است که خوانده ایم

همان سیبی است که به عطرش، هوش یافته ایم

آری آقای من! نمی دانم پیش از این زیارت تان کرده ام یا نه

اما دلم پر از یاد شماست

دعای فرج را که می خوانم

– به هر صبح و شام –

به هر واژه اش

جانم پر می شود از عطر سیب

و در این سیب ستان است

که همه جانم به صدا در می آید

در خواندن امن یجیب

آقای من!

امن یجیب که می خوانم

امید در من برمی خیزد

و در صفحات تقویم می پیچد

و بر جمعه می نشیند

که موعد طلوع شماست

وقتی زمین در منتهای شب بنشیند

می دانم که تا سحر راهی نیست

و ما به انتظار صبح

به اذانی دل بسته ایم

که حتم دارم از مکه برخواهد خاست

و جهان را به مدار قبله خواهد آورد

مولای من، حضرت آفتاب

دیروز تصویر شهیدی را دیدم که

پا از قاب عکس بیرون می گذاشت

حسی عزیز در جانم به بشارت برخاست که

مردمان را نوید دهم

آن جمعه مقدس نزدیک است

و شهدا بی تاب آمدنتان

از قاب ها بیرون خواهند آمد

و به سمت قبله به راه خواهند افتاد

آقای من، مولای اهل عشق

می خواهم این خبر را برای جهان بخوانم که

خبری در راه است

خبر پایان شب

خبر طلوع دل انگیز مردی که

صبح از چشمانش می تراود

و روشنی را در کاسه همه ما می ریزد

و سفره ما را از عدالت پر می کند


ب / شماره 3805 / پنج شنبه 6 دی 1397 / صفحه اول و 3/


http://www.birjandtoday.ir/?p=68123

 


/ 0 نظر / 26 بازدید