مادرانی در قامت یک سردار

در جنگ امیران و سرداران در چشم می نشینند و راه به دل ها می یابند و عزیز می شوند و از حافظه مردم به تاریخ می پیوندند و ماندگار می شوند تا هرکس تاریخ جنگ را بخواند، به احترام آنان کلاه از سر بردارد. پس از فرماندهان، افسران و سربازان و رزمندگان هستند که در اندازه تلاش و تکاپو و دشمن ستیزی خود باز در چشم ها با عزت می نشینند و در دل ها جایی به خود اختصاص می دهند، اما جنگ اگر چه توسط رزمندگان تعریف می شود، اما همه جنگ این نیست بلکه بسیارند آنانی که در جنگ نقشی بزرگ دارند، اما به چشم نمی آیند. در حماسه ماندگار دفاع مقدس هم ماجرا همین بود. امیران و سرداران و افسران و پاسداران و رزمندگان نمای بیرونی جهاد بودند، اما این جهاد مقدس، نمای درونی هم فراوان داشت و سرداران نادیده نیز هم فراوان. به راستی چه کسی می تواند بگوید نقش مادری که همه پسرانش را رخت رزم می پوشد و به آوردگاه می فرستد، کمتر از فرماندهی است که نیروهایش را در رزمگاه هدایت می کند؟ چه کسی می تواند بگوید نقش همسری که با همه نیاز به شویش او را از زیر قرآن رد می کند و به جبهه می فرستد، از خود آن رزمنده کمتر است؟ رزمنده از خود می گذرد اما همسرش از خود و از عشق خود؛ حالا قضاوت با شما کدامیک ایثارگرترند؟

 

این را عرض کردم تا از یک مادر در قامت یک سردار تجلیل کنم. مادری که نماد مادران فراوانی است در این مرز و بوم؛ مادرانی که دلی به وسعت دریا و روحی به بی کرانگی آسمان دارند. ماجرایش را چند روز پیش از رادیو شنیدم، حیفم آمد شما هم نخوانید؛ او مادر شهید محمد کریمی است، یک پسرش جانباز است و دیگری هم رزمنده  ارتشی، اما ماجرایی که برای من او را در قامت یک سردار بزرگ می دارد این است که وقتی پسرانش به خانه می آیند تا خبر شهادت محمد را بدهند او راهی مسجد است، خبر را که می شنود مصمم تر به مسجد می رود. نماز می  خواند و می آید تا خانه را مهیای پذیرایی از میهمانانی کند که تا ساعتی دیگر می رسند، وقتی شوهرش از مزرعه می آید، بدون این که به روی خود بیاورد و یا به او چیزی بگوید، وقتی می شنود چای بیاور، می گوید اول برو و غبارکار از تن بگیر تا چایی ات آماده شود پدر محمد که غبار از تن می گیرد، مادر، پیراهن سیاه را به او می دهد تا بپوشد. پدر می گوید از رنگ سیاه خوشش نمی آید. اما مادر به اصرار او را وامی دارد تا پیراهن سیاه بپوشد، سپس برای او چای و غذا می آورد و آهسته، آهسته او را مهیای شنیدن خبر می کند، خبری که پدر با شنیدنش، احساس می کند کمرش شکسته است. چشمانش هم به اشک می نشیند مثل ابرها پس از صاعقه ... مادر اما، هم پدر را، هم برادران را و هم خویشاوندان را چنان به صبر و شجاعت هدایت می کند که یک فرمانده کارکشته نیروهایش را به گاه رزم. مادر می شود محور شکیبایی خانواده و هنگامی که میهمان ها می آیند با آه و اشک و نزدیکان می آیند با توفانی در دل، او ساحل امن و امان و پرآرامش آنان می شود و مشعلدار بردباری آنان. حتی کسانی که آمده اند تا تسلایش دهند از او تسلا می گیرند. او می شود درس آموز حضرت زینب و تجسم یک درس عاشورا. او سواد چندانی ندارد، اما روشنایی معرفت همه وجودش را پرکرده است. از این رو راوی نور می شود برای همه. حالا به من حق نمی دهید مادری چنین بزرگ را در قامت یک سردار ببینم و مادران بزرگ دیگر را هم و بگویم دفاع مقدس ما در لایه های پنهانش چنین سردارانی دارد که راز ماندگاری آن حماسه اند. همان طور که گفته اند پشت هر مرد موفق یک زن بزرگ است، من می گویم پشت فرماندهان بزرگ ما و حتی پشت هر شهید و رزمنده، یک زن بزرگ است که کشور را مدیون خود می کند و ما همه مدیون مادران و همسران شهدا و رزمندگانیم...

و همین!

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17373 ، تاریخ انتشار 880704

 

/ 0 نظر / 107 بازدید