....و شهید کلمه طیبه است

 
برای شهید حجت الاسلام فاضل قاینی و طلبه های بسیجی و شهید مدرسه آیت ا... فاضل

قد می کشی/ بسان شجره طیبه / و هزار شاخه از دستانت می روید

که هر کدام / خود شجره طیبه می شود

یک بسیجی / یک شهید

و تو شهید می شوی و شهیدپرور / احمد نام تو بود

با پیشوند حجت الاسلام / حجت الاسلام والمسلمین

که خود پیشوند پیدا کرد / پر شکوه

شهید حجت الاسلام والمسلمین / و چقدر برازنده بود

این پیشوند فرآفرین/ وقتی آغازه نام تو می شد

احمد قاینی نجفی /که همه به نام مانای فاضل می شناختندت

تو فاضل بودی / فضیلت در نگاه تو بود

به هر کجا که چشم می گرداندی / فضل جاری می شد

مثل ستاره های نافله / که شب طلبه ها را روز می کرد

مثل آیه های قرآن / که سحرگاهان از لبان شاگردانت

چشمه می شد، جاری می شد/ در مسجد بازار بیرجند

تا رونق دهد / بازار عاشقی را

و ما با تو عاشق می شدیم / تو معلم درس ما بودی

درس ما سبک زندگی تو بود/ حتی وقتی «قو علی خدمتک جوارحی»

را با ورزش صبحگاهی / به ما تعلیم می کردی...

شهادت تو/ نورانی ترین درسی بود که تعلیم مان کردی

ای بلند آوازه شهید / که پیشوند نامت

حجت الاسلام والمسلمین/ سلسله معرفتی ات را

به انبیا می رساند...

* لا اری الموت الاالسعادة / ذکر لبانت بود

و تسبیح چشمانت نیز / وقتی کتاب هایت را

می بستی تا کتاب ها / تو را بگشایند

که مثل یک شهید/ شاد و شمشاد

از حجره بیرون می آمدی / تا درس جهاد را

در جبهه بخوانی / و در میدان جهاد

تفقه کنی / ای ترجمه عزت

نماد غیرت/ مادر نامت را

«هادی» گذاشته بود / تا در کنار «محمد»

هویتت را معنا کند / «محمدهادی»

و چه نام پرشکوهی بود/ وقتی تو ما را

به رفتن هدایت می کردی/ تو «محمدپور» بودی

و برای یاری «پور» محمد/ نه از جهان

که از جان و جهان / یک جا گذشتی

چنان پرشکوه / که «شهید»

آغازه نام تو شد/ قبل از آن که

پیکرت را به شانه کشیم / شانه به زیر بیعت تو دادیم

که لا اری الموت الا السعادة می خواندی/ هنوز صدایت با من است

و لب هایت که می خواند / که می خندید

و چشمانت که هنوز مثل آفتاب/ در پاک ترین لحظه های زندگی ام

طلوع می کند تا راه را و خود را / گم نکنم

تو هنوز هم/ هادی راهم هستی / ای شهید

* نامت «احمد» بود

اما نمی دانم / چرا تو را حسین می خواندم

در نگاه تو رازی بود / که با عاشورا معنا می شد

و شاید همین بود/ که تو را «حسینی»تر می کرد

حال آن که / شناسنامه

فامیلی ات را / «اشرفی پور»

نوشته بود / درست مثل تابلویی که

سر کوچه خانه پدری ات نصب کرده اند / کوچه «شهید احمد اشرفی پور»

من اما باز تو را «حسین» می خوانم / مثل سال های پیش

راستی وقتی سر بر بدن نداری/ مگر نام دیگری هم می شود

بر تو گذاشت جز حسین / حتی اگر تابلوها بنویسند

طلبه شهید احمد اشرفی پور

* تکلیف تو را می شد

در شناسنامه ات خواند/ حتی قبل از آن

وقتی تو را نام گذاشتند/ «غلام حسین»

تکلیف تو را مشخص کردند/ تو باید غلام حسین می شدی

و یار او نیز هم/ که حسین(ع) در عاشورا

نه غلام، که یاور می خواهد / و تو تکلیف خود را

در یاری حسین(ع)/ در روزگار ما

به نهایت رساندی/ در اوج عاشقی

در شکوه شهادت/ نامت اشاره بود

به رازی که می تپید/ در قلب عاشقت

عشقی که می تپید / در جان عارفت

ای حسین را یاور / ای «غلام حسین میری»

* چشمانت می گفت/ این جایی نیستی

حتی وقتی لا به لای ورق های کتاب / به دنبال سطور

محو درس می شدی/ کلامت هم این جایی نبود

حتی در دستانت هم رازی نهفته بود انگار / که با هر وضو تازه تر می شد

گویی لحظه هایت/ همان دم فریاد می زد

ما زبالائیم و بالا می رویم / ما زدریائیم و دریا می رویم

ما از اینجا و ازآنجا نیستیم/ ما زبی جائیم و بی جا می رویم

...و بالا رفتی

تا بهشت تا بهشت خدا

خراسان جنوبی - مورخ شنبه 1393/09/01 شماره انتشار 18839 /صفحه2/اخبار

/ 0 نظر / 91 بازدید