زن، شقایق، زندگی

 

«تا شقایق هست زندگی باید کرد». این کلام نغز سپهری است، سهراب شعر معاصر که نگاهش همواره زیبایی ها را می کاوید و می یافت حتی در روزگاری که گاه نازیبایی ها فراوان تر بود. او وقتی انباشت نازیبایی ها را در زمین می دید چشم از آن برمی گرفت و به آسمان می دوخت که «چه آسمان قشنگی» و راستی هم قشنگ است قشنگی ها، آن قدر که حلاوت تماشایش تلخی های حوادث را از بین می برد. چنان که من -پریروز- با دیدن دو صحنه زیبا، تلخی های زیادی را از یاد بردم و بیمارستان که همواره با درد و آه و ناله همراه است، برایم کلاس درس شد وقتی دیدم در یک اتاق بیمارستان قائم(عج) مشهد دو بیمار پیر و جوان روی تخت بودند و همسرانشان به مراقبت از آنان پروانه می شدند گرد شمع. بیمار جوان ما روی تخت بود و همسر جوانش نه تنها همسروار که مادروار او را تر و خشک می کرد. با چشمانی که عشق در آن موج می زد و لبخندی که عشق از آن می بارید. مرد جوان، گاه چشم هایش را می بست اما خانم جوان، حتی پشت پلک های بسته او هم لب نمی بست بلکه لبخند داشت بر لب و با محبت تمام عرق هایش را پاک می کرد. با عشق نگاهش را به پلک های بسته گره می زد وبا شوق سرتاپای او را به تماشا می نشست. او سومین هفته حضور در بیمارستان را تجربه می کرد و من مطمئنم هر روز، لااقل یک سال بزرگ می شد. آن سوتر روی تخت کناری، باز یک مرد بستری بود که به نسبت جوان، پیر می نمود هر چند چندان از میانسالی فاصله نگرفته بود. مرد انگار غذایش را خورده بود و همسرش خلال به دست محبت داشت و دندان های شویش را یک به یک تمیز می کرد و با نگاه مهربانش بر چهره شویش می بارید و مرد هم دلش نمی آمد از نگاه مهربان زنش چشم برگیرد. آن ها حرف نمی زدند اما همه گفتنی ها را که نباید به آواز بلند خواند. گاه سکوت خود رساترین کلام است و مگر عشق را فقط باید شعر کرد و در جام غزل ریخت، نه خیلی وقت ها وقتی زبان از گفتن باز می ماند، عشق به زبان سکوت آغاز می شود و -پریروز- در بیمارستان قائم، بخش ۳ داخلی من شاهدش بودم، شاهد سکوت و لبخند و عشق. آن روز هم دعا کردم و هم به یقین رسیدم دو مرد بیمار خیلی زود در این باران محبت در کنار تلاش کادر درمانی، جامه بیماری از تن به در خواهند کرد. کت و شلوار سلامت خواهند پوشید و راهی خانه سعادت خواهند شد و با من و شما هم دعا خواهند کرد که خدا کند همه بیماران به سلامت رسند و هیچ کس به بیماری «کم محبتی» دچار نشود و نگاه هیچ زن و شوهری به هم از مهر خالی نشود... به روزنامه برمی گردم. خبرهای گوناگونی پیش رویم است از افزایش طلاق های رسمی و عاطفی، از بگومگوهای تبدیل به دعوا و پرونده قضایی شده، از... با خود می گویم، اگر زن ها و شوهرها اندکی گذشت داشتند و اگر با مهر به هم چشم می دوختند، همه چیز قشنگ می شد و حالا دوست دارم، از زبان نگاه آن دو همسر در بیمارستان و از کلام سهراب برای همگان بخوانم:

زندگی خالی نیست

مهربانی هست

سیب هست

ایمان هست

... تا شقایق هست زندگی باید کرد...

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1391/04/22 شماره انتشار 18165 /صفحه اول
/ 0 نظر / 94 بازدید