حماسه ای به نام شریف الحسینی

در یادبود بیست و هشتمین سالگرد مهندس شهید حمیدرضا شریف الحسینی
 
هر وقت، مولوی برایم از عشق می خواند؛ نبرد عشق را جز عشق دیگری چرا یاری نگیری زو نکوتر؟ یاد شهیدان می افتم، مردانی که از همه خواسته هاشان، ازهمه آنچه بر آنان حلال بود، دست کشیدند و در دامن عشقی بزرگ تر زدند، یاد شهیدانی می افتم که دنیا را، دنیای حلال را، خواستن ها را، خواستن های حلال و حتی زلال را وانهادند تا به جریان زلال عشقی برسند که آنان را بر دامن حضرت رب الارباب می نشاند و به سلام مدام، می نواختشان... سلام قول من رب رحیم... و من شهیدان را، بر آستان سلام می دانم که همه چیز را فرو هشتند و پر، باز کردند و پرواز و رفتند. به زمین که نگاه می کنی و به زندگی شان، می بینی چقدر بهانه و حتی دلیل بود که بمانند؛ عرصه خدمت، زن، فرزند، امروز، فردا و... اما «حجت عشق» همه دلیل ها را هم پاسخ می گوید چه رسد به بهانه که دستاویز آدم های کوچک است.

آری شهدا، بزرگ بودند و بزرگی شان روز به روز در نگاه و باور ما افزون می شود، این هم خاص کسانی است که خود را با خدا تعریف کردند والا درختان خاک را سرشاخه در افلاک نیست، فقط سرشاخه هایی به آسمان می رسد که ریشه در ایمان و یقین و عشق داشته باشند، چنانکه شهید والامقام مهندس حمیدرضا شریف الحسینی آزاده مردی که نگاه از «خارج» گرفت و به خاک میهن انداخت و به رغم قبولی در اعزام خارج از کشور، پای بیرون ننهاد و ماند تا همواره انقلاب، بزرگی یک ملت را جشن بگیرد و ماند تا در دفاع مقدس به فهم جلوه ای از عاشورا برسد و رسید هم، خواستن توانستن است و حمیدرضا خواست و توانست، تا نام و نشانش یک جا معنا شود، «حمیدرضا شریف الحسینی» او زن را، زندگی را، «محمد»ش را و حتی «میلاد» نیامده اش را وانهاد و رفت، تا ایران بماند، آزادی بماند و استقلال بماند... زندگی اش را که ورق می زنم ماجرای گوش دادن به صدای قلب میلاد که جنینی ۴ ماهه بود، را که می شنوم، ناخودآگاه، یاد رستم می افتم تهمتن افسانه ای ایران که خنجر بر پهلوی سهراب خواسته هایش گذاشت تا ایران، آسیب نبیند، نمی دانم چنانکه برخی می گویند، رستم سهراب را نشناخت و بر زمین انداخت، یا شناخت و چون میهن را عزیزتر داشت از او دل برید. اما حمیدرضای ما، سهراب هایش را می شناخت و به صدای خنده های محمد، جان می یافت و به صدای میلاد، تولد دوباره را حس می کرد. حمیدرضا سهراب هایش را شناخت، اما ایران را، جمهوری اسلامی ایران را، خط امام را و عاشورا را ترجیح داد و رفت. او تیغ بر همه تعلقاتش گذاشت که او را به ماندن می خواندند و سرانجام نیز، قبل از آن که خورشید برآید، او در کربلای ۵ از افق شهادت طلوع کرد و به جاودانگی رسید. امروز که صحیفه عشق اش را ورق می زنیم، به فرازهای بی فرودی می رسیم که آدمی را تا ملکوت می‌ رساند، فرازهایی از جنس حماسه، حماسه ای از جنس شهید، حماسه ای به نام حمیدرضا شریف الحسینی...

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1393/11/30 شماره انتشار 18912 /صفحه7/پلاک عزت

/ 0 نظر / 103 بازدید