نوشتند اسیر، خواندیم آزاده

 

چنان از یقین سرشار بود وقت رفتن که در قامتش می شد یک شهید را به تماشا ایستاد. شهید که فقط به خون نمی غلتد، گاه در قامت رشید یک مرد، شاعر شهود می شود، شاهد می شود و هزار در هزار نگاه را با خود همراه می کند، آیت عشق می شود و در دل و دیده مردمان عشق می کارد...

وقتی که می رفت، پدر و مادر در دو سوی در، قرآن گرفتند بالای سرش و او دریافت پیام پدر و مادر را.

پسرم! قرآن را از جانت عزیزتر داشته باش و سر بده به پای آیاتش... مادر، ظرف آب را که به بدرقه اش پاشید، چشم های پدر که بارانی شد، برگشت به لبخند و گفت...

رفت، مثل یک قهرمان و در حماسه ای «قسمت ازلی» متجلی می شد از سنگر «جهاد»، زخم بر تن، به اسارت رفت تا به «اجتهاد آزادگی» برسد. تا به تجسمی از درس ایستادگی امام کاظم(ع) برسد. تا آیاتی شود در امتداد عاشورا. تا بگوید، مهم شکل کار نیست، حتی مهم نیست شهید شوی و بر سر پیمان صادق خداوندی، عرش نشین شوی. مهم نیست «ما رایت الا جمیلا» را در اسارت به تجربه بنشینی، مهم نیست زخم برداری به جانبازی، مهم نیست به سلامت برگردی، مهم این است رفتارت مومنانه شرح «من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوا ا...» باشد تفسیر «فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر». مهم این است که «و ما بدلوا تبدیلا» استواری ایمانت را گواهی کند، مهم این است... «قسمت ازلی» اسارت را با رضایت می پذیری و یک جبهه بازی می کنی در برابر دشمن از دل خاک خودشان، به آزادگی می رسی و اسیر، نه تو که دشمن توست. پس می مانی، آزادگی را معنایی نو می بخشی، «شکنجه ها»، چونان «شکنج زلف معشوق» برایت دلپذیر می شود. شکنجه ها تو را نمی شکند، این شکنجه گران تو هستند که می شکنند. این دشمن است که درهم می شکند، تو اما، راست قامت می مانی و شهادت را در قرائت آزادگی نمایندگی می کنی... خزان اسارت را چنان با بهار آزادگی گره می زنی که همه سالت جز یک فصل به رسمیت نمی شناسد، بهار و بهار و بهار و بهار و در امتداد بهار به سرزمین «نوروز» باز می گردی، وقتی از حنجره مردمان ایران، آواز شادمانه هزارها بر می خیزد...

خراسان رضوی - مورخ یکشنبه 1393/05/26 شماره انتشار 18760 /صفحه اول سراسری/رضوی/5/ویژه

/ 0 نظر / 90 بازدید