مدرسه بزرگتر

كتاب هايت را مرتب كرده اي، مثل لباس هايت. كيفت آماده است و كيفت هم كوك است. فردا مي خواهي به مدرسه بروي. رفتن به مدرسه در سومين سال تحصيلي انقلاب كيف هم دارد، اصلا نفس كشيدن در فضاي آزادي، استشمام عطري كه از خون شهيدان راه آزادي مي وزد، نشاط آور است و تو، پرنشاط، مي خواهي فردا به مدرسه بروي تا فرداها در مديريت اين كشور درس پس بدهي. آن سوتر خواهرت هم مانتو و مقنعه اش را اتو كرد و با شادي كيف و كتاب هايش را آماده كرد براي فردا. پدر و مادرت هم در شادي شما شريك بودند، هرچند يك اندوه هم در پس زمينه نگاه شان به چشم مي خورد. اندوهي كه تو نمي دانستي چيست. شايد هم نمي خواستي. آخر قرار بود، فردا به مدرسه بروي و امروز سومين روزي بود كه به پيشواز اول مهر بعد از نماز صبح نمي خوابيدي و به وسايل مدرسه ات مي رسيدي انگار مي خواستي عقربه هاي ساعت زودتر بچرخند تا زودتر به فردا برسند اما ...
اما، يك صداي وحشتناك، صداي جغدهاي شومي كه روي شهر سايه انداختند، سايه انداختند و بمب، بمب و ويراني، ويراني و ... آغاز جنگ. به كيف و كتاب هايت نگاه مي كني خواهرت هم، هر دو چشم مي دوزيد به چشم پدر و مادر و پدر با همه غيرتش مي غرد لعنتي ها جنگ را شروع كردند! و تو مي پرسي پس مدرسه ... فردا ... و پاسخت را پدر مي دهد از همين امروز، قبل از فردا. بايد به مدرسه برويم، تو، خواهرت، مادرت، من و همه ما مردم ايران بايد به مدرسه جنگ برويم. بايد درس جهاد بخوانيم، آن هم نه پشت نيمكت، بلكه پشت سنگر ...
تو كتاب هايت را با حسرت نگاه مي كني، انگار كتاب ها هم با بغض به تو نگاه مي كنند، درست مثل كتاب هاي خواهرت، مثل نگاه مادرت ... از دور صداي بمب و گلوله و انفجار مي آيد و صداي آژير آمبولانس ها ... پدرت مي خواهد بيرون برود، تو هم برمي خيزي و با او همراه مي شوي، پا به كوچه كه مي گذاري حس مي كني در خرمشهر، حالا، حالاها، مدرسه اي باز نخواهد شد، جز مدرسه جبهه، تو هم همراه پدرت نامت را در اين مدرسه مي نويسي، مثل خيلي از بچه هاي ديگر. جنگ آغاز شده است، صداي شوم گلوله هاي عراقي از هرجا به گوش مي رسد و تو ديگر فرصت آموزش ديدن هم نداري، همه آموختن ها را بايد در ميدان عمل ياد بگيري. اين را هم خودت مي فهمي و هم پدرت يادآور مي شود .... به مسجد جامع خرمشهر كه مي رسي، خيلي از بچه ها را مي بيني و خيلي از پدرها را حتي خيلي از مادرها را هم.
معلم هايت هم هستند، جبر جنگ، آن ها را از بحث جبر و مثلثات به مثلث «زندگي، جنگ، ايستادگي» كشانده است. معلم ادبيات و نقاشي و معارف و رياضي هم هستند، همه هستند و آن وسط محمدعلي جهان آرا ايستاده است به سخن، سخن از ايستادگي در برابر دشمن و دفاع از ميهن، آن سوتر، عبدالرضا موسوي با بهروز مرادي مشغول صحبت است و در ميان نوجوان ها، همه بچه هاي كلاست هستند و تو هم با آن ها همراه مي شوي. رئيس مدرسه هم به جمع تان مي آيد و مي گويد فردا به مدرسه بياييد براي سازمان دهي، نه كلاس بندي. براي سنگربندي و فردا تو مي روي به مدرسه، پدرت به مسجد، مادر و خواهرت هم با زنان و دختران محل براي ياري مردان قامت مي افرازند، تو از مدرسه روز اول مهر، به مبارزه با دشمن مي روي ...
(ص-۶)

/ 0 نظر / 103 بازدید