یک نفر که اسمش باباست!

حرف می زنند، حرف می زنند، حرف می زنند، نه، حرف نیست این هایی که می گویند. بهتر است که بگوئیم زخم می زنند، زخم می زنند، زخم می زنند.  همین خوش انصاف هایی را می گویم که ارث نداشته شان را از بچه شهید طلب می کنند و کم گذاشتن خود را به حساب او می گذارند. فکر می کنند چون پدرشان نیست می توانند هر ناحقی را در حق این بچه ها روا دارند. می پندارند با تخلیه عقده های خود، سر اینان به آرامش برسند. اما این نهایت بی انصافی است که بر سر آرامش نصف و نیمه کسانی آوار شوند که پدرانشان جان خود را داده اند تا آرامش، همزاد کودکان این دیار باشد. تیر و ترکش ها را به جان خریده اند تا زخم نبیند عزت این دیار. خود به اسارت رفته اند تا اسیر بیگانه نگردد هم وطن، اما حالا برخی افراد، نه تنها ادای دین نمی کنند که فرزندان شهدا را مدیون خود هم می پندارند. یادشان رفته است که در فضای امن و در زیر سایه پدر همه نعمت ها را داشتند. نمی توانند بفهمند که یک بچه، وقتی پدر نیست چه حسی دارد. خیلی چیزها را نمی فهمند و نمی شود هم گفت فقط می خواهم همین یک سئوال و جواب دختر شهید را بخوانند و بخوانیم شاید وجدان مان اندکی بیدار شود تا مهربان تر باشیم با آنانی که مهر پدری را فدای ایران کردند. بخوانید؛

" از کی فهمیدید که پدر در زندگی تان حضور ندارد؟

من قبل از دوسالگی پدر را از دست دادم ، هیچ خاطره ای هم از او به یاد ندارم. در روزهای قبل از مدرسه به خاطر اینکه خیلی ها می آمدند و به من می گفتند که پدرت آدم بزرگی بوده، این را فهمیده بودم که پدرم نیست اما نقش پدر را در خانواده درک نمی کردم. آن روزها همیشه مادرم کنارم بود و 5 تا دایی هم داشتم که همه جوره هوای من را داشتند. تا وقتی که رفتم مدرسه و فکر می کنم کلاس دوم بودم که فهمیدم وجود پدر هم لازم است. پدر هم در زندگی آدم نقش دارد ، می تواند بیاید دنبال آدم ، می تواند او را پارک ببرد. من تازه اینجا در فضای مدرسه بود که فهمیدم هزار و یک کار است که فقط یک نفر می تواند برای یک دختر بچه انجام بدهد، یک نفر که اسمش باباست. آن روزها برای منی که پدر نداشتم شنیدن کلمه بابا ، تلفظ کلمه بابا خیلی دور از انتظار بود. آن موقع بحث افتخار هم که اصلا به ذهنم نمی رسید. اصلا بچه دوم دبستان چه می فهمد که افتخار چیست...او قطعا پدرش را می خواهد." دوباره بخوانید این سئوال و جواب را، چند باره بخوانید این چند خط را، شاید خط روشنی در جان مان پیدا شود تا از سیه گویی و سیاه نویسی و طلبکاری، دست برداریم. شاید به درک درست رسیدیم و تمام قد، قدر دانستیم آنانی را که حق حیات دارند به گردن ما و خیلی های دیگر که هنوز هم غفلت نشین پندارهای خویش اند، شاید....

 

حیات / تاریخ انتشار: شنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۷ | شناسه مطلب: 139438

http://hayat.ir/fa/139438/

http://hayat.ir/fa/content/id/pdf/id=139438

file:///C:/Users/asadi-g/Downloads/test%20(30).html


/ 0 نظر / 104 بازدید