هم قسم تا شهادت

ماجرای سه دوست که با فاصله 3ماه از یکدیگر، راهی آسمان شدند
هم قسم شدند این سه نفر که مثل 3برادر بودند. هم قسم شدند برای دفاع از ایران، برای دفاع از انقلابی که جهان را بر مدار بیداری می خواست. برای ادای صریح و صحیح و سرخ «لبیک یا خمینی» به «هل من ناصر ینصرنی حسینی» که قرن هاست انسان ها را به کربلای تکلیف، به ادای فریضه عاشورا می خواند. آنان هم قسم شدند، پس از شهادت دو تن از یارانشان، سیدامیر و سیدحمید رضوی، که «سیادت» را به «شهادت» کمال بخشیدند، اینان قسم یاد کردند تا آخرین نفس، تا آخرین قطره خون بر صراط مستقیم جهاد و شهادت، استوار بمانند و ماندند، سرخ هم ماندند، به جاودانگی هم رسیدند و «وفای به عهد» را امضایی ابدی کردند.

اول، جعفر جعفری یزدی، امضای شهادت گذاشت پای قسم. او که از 14سالگی پا به جبهه گذاشته بود تا 17سالگی در واحدهای تخریب و اطلاعات و عملیات بارها زخم وفاداری را چشید، اما جراحت ها، نه تنها او را از جهاد باز نمی داشت بلکه «شوق» شهادت را بیشتر می کرد و سرانجام در 19 تیر 1364، عاشورا را به تجربه نشست، در کربلایی که آن روز در منطقه «چنگوله» طلوع کرده بود. در عملیات گشتی شناسایی بر اثر عمل کردن «تله انفجاری» که شکل امروزین تیغ شمر بود، به شهادت رسید تا دو هم قسم باز مانده، در اشتیاق پرواز لحظه شماری کنند و لحظات که به ساعات و به روزها رسید و به 3ماه، نوبت «حبیب» رسید. و حبیب ا... نژادمحمد، رعنا پسر 22ساله ای که با جعفر و حسین در محله پنجم گاراژدارها (کوشش 12 امروز) و در پایگاه بسیج مسجد آل محمد(ص) و مسجد امام علی(ع) بزرگ شده بود پس از چندین و چند بار حضور در جبهه، در منطقه سقز، وقتی ماه مهر، پنجمین طلوع خود را در سال 64 در شوق زیارت مجاهدان انجام داد، در درگیری با ضدانقلاب به عاشورا رسید. رزم بی امان او تا آخرین گلوله، به اسارت گره خورد، اما ضدانقلاب که زشتی کردارش مدام در افزایش بود، اسیر و قانون حفظ اسیر و ... را نمی دانست، پس حرمله سان، حبیب ا... را که به واقع هم «حبیب خدا» بود، به رگبار گلوله بستند و پیکر مطهرش را در کنار جاده رها کردند. روح متعالی اش اما راه را تا همیشه نشان می دهد و ...

جعفر رفته بود، حبیب هم راه او را ادامه داد و از 3هم قسم فقط حسین مانده بود و صدای هل من ناصر مولا سیدالشهدا(ع) که هر لحظه بیشتر به گوش می رسید، او مرد جهاد بود، دلاوری که به قدرت و شجاعت و تدبیر، به معاونت فرماندهی گردان جندا... رسیده بود که حفاظت و تأمین جاده ها را بر عهده داشت. چه روزهایی که این گردان و حسین با درگیری به ثبت نرساندند و چه شب هایی که ذکر و مناجات حسین را، گلوله ها برای دفاع از حق، به سوی دشمن ادا نمی کردند و چه بسا اذان هایی که برای نماز جهاد، از گلدسته حنجره بسیجی ها ادا نمی شد و ...

فاصله از شهادت حبیب به 3ماه رسید و گویی حنجره حسین، برای شهادتی « حسین گونه» بی تابی می کرد و دست هایش پی قنوت شهادت آسمان را می کاوید و سرانجام مبارک او در دی ماه 64 رقم خورد. در عاشورایی که لشکریان یزید، جامه شرارت و ضدانقلابی به تن داشتند، حسین مجروح شد تا جلوه ای دیگر از کربلا را نمایندگی کند به خنجری که بر گلویش نشست و ... چه شکوهی دارد، مثل مولا سیدالشهدا، در قیامت محشور شدن، با گلوی بریده ...

و حالا، 30سال از آن زمان می گذرد و گویی باز این 3 هم قسم به میدان آمده اند، با وصیت نامه شان، جعفر می گوید: مسئولان علاوه بر این که برای رضای خدا تلاش می کنند، به فکر رضایت مردم هم باشند چرا که خداوند با رضایت حقه مردم خرسند می شود و حبیب می گوید: ایران و ایرانی در تاریخ خوش درخشیده اند و فردا نیز به دفاع جانانه امروز رزمندگان خویش خواهند بالید و حسین است و عشق به کردستان؛ کردستان همواره مظهر غیرت و عزت بوده است و دشمنان خوب دریافته اند کجا را هدف قرار دهند، اما ما کردستان را، به عنوان عضوی از پیکره ایران اسلامی، از لوث وجودشان پاک خواهیم کرد تا مردم کرد، دگرباره به آرامش برسند و ...

3دوست، 3رفیق، 3هم قسم با شهادت رفتند و حالا نگاهشان به ماست که راهشان را چگونه ادامه می دهیم...

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1394/05/15 شماره انتشار 19037/صفحه7/پلاک عزت

/ 0 نظر / 89 بازدید