پا از گلوی‌مان برداریم!

یکی بر سرِ شاخ و بن می‌برید را انگار برای امروز ما گفته‌اند و در دیرسالی فرهنگی این دیار بارها فریاد کرده‌اند اما کم شنیده‌ایم. همان شنیده کم را هم جدی نگرفته‌ایم و الا قصه این نمی‌شد که در بازار هست. ببخشید، حالم خوش نیست از این ناخوشی‌هایی که می‌بینم که باز اسباب ناخوشی مضاعفِ خودمان می‌شود. کلماتِ دردناک دارد گلوی قلمم را می‌خراشد بعد از این که گلوی خودم را خراشید. من چند روز است که این پُست را می‌بینم و می‌خوانم. درست روزهایی که پراید، به چهل و پنج میلیون تومان رسیده بود نه امروز که پنجاه میلیون را هم – در برخی روزها- رد کرده است! چند بار هم خوانده‌ام این نوشته را. در برابر پرسش آخری اما درمانده ام. این علامت "؟" بد جوری اذیتم می‌کند. شده است خاری که در چشم نشسته است و نه برمی خیزد و نه می‌شود بیرون کشید. شده است مثل استخوانی که مدام گلو را می‌خراشد و نمی‌شود بیرون آورد. حالِ امروز من با خواندن چندین و چند باره این پست چنین است. اما نمی‌دانم چرا فکر می‌کنم اگر این مطلب را با شما به اشتراک بگذارم شاید کسی پیدا شود و بگوید که چه بایدم کرد؟ شاید شما هم مثل من، زخم در چشم و گلو احساس کردید. شاید به این فکر افتادیم که در رفتار مان، جدی‌تر از همیشه، تجدید نظر کنیم چه این تنها راه خارج شدن از مصائبی است که این روز‌ها فزونی گرفته و هویت ملی ما را هم با مشکل رو به رو کرده است. من چندین و چندبار خوانده‌ام این پُست را. شما هم یک بار – لااقل - بخوانید؛

"پراید 45 میلیونی میخری به این امید که 50 میلیون بفروشی، گوشت یخی 30 هزارتومانی میخری که دو برابر بفروشی، دلار میخری که با چند درصد سود بفروشی، از دولت میخری تا به مردم بالاتر بفروشی، دقیقا درحال انتقام از چه کسی هستی هموطن؟"

راستی، دقیقاً ما از چه کسی انتقام می‌گیریم؟ چه کسی را قربانی می‌کنیم پیش پای‌مان؟ پای مان که روی گلوی خودمان است و دست ما هم در یقه خودمان، مشت شده است. این جسم خودماست که زیر مشت و لگد مان دارد له می‌شود اما چنان گرم رصد کردن افزایش قیمت هاییم که حواس مان به پیکرِ زیر دست و پای مان نیست. من قصور و تقصیر متولیان امر را به فریاد اعلام می‌کنم و باور دارم که برخی از این افراد حتما باید تغییر کنند و کابینه دولت هم باید چابک‌تر و عملیاتی‌تر شود. توانمندان باید پای کار بیایند و سکان امور را از ناتوانانی به صندلی چسبیده، بگیرند اما نقشِ پررنگِ خودمان را نمی‌توانم نادیده بگیرم چه واقعیت این است که ما در کنار دشمن ایستاده‌ایم و دقیقا همان کاری را انجام می‌دهیم که او می‌خواهد. نقشی در دفترمان می‌زنیم که او مهندسی کرده است. با شتاب به راهی می‌رویم که او با هزار حیله می‌خواست ما را، قدم به قدم، بدان راه بکشاند. شوربختانه شده‌ایم مّثّلِ همان عقابِ بخت برگشته‌ای که ناصرخسرو، به حکمت، تصویر می‌کند که؛

روزی ز سر سنگ عقابی به هوا خاست

واندر طلب طعمه پر و بال بیاراست....

ناگه ز کمینگاه، یکی سخت کمانی،

تیری ز قضا و قدر انداخت بر او راست،

....بر خاک بیفتاد و بغلتید چو ماهی

وانگاه پر خویش گشاد از چپ و از راست،

گفتا: عجب است! این که ز چوب است و ز آهن!

این تیزی و تندی و پریدنش کجا خاست؟!

چون نیک نگه کرد و پر خویش بر او دید

گفتا: ز که نالیم که از ماست که بر ماست

بله، از ماست که برماست اما توجه نداریم و فکر می‌کنیم برای ماست و نفع روز افزون خواهیم برد از این مسابقه ناصواب. از این خریدن‌های بی‌حساب. از این حساب‌های بی‌کتاب. توجه نداریم که "خودِ مارا" به زیر می‌کشد این تیر که از چله رها می‌کنیم....

 جمهوری اسلامی / شمـاره ۱۱۳۸۷ / ۱۳اسفند ۱۳۹۷ / صفحه 3 / خبر

http://jomhourieslami.net/index.php?year=1397&month=12&day=13&category=3&#

http://jomhourieslami.net/archive/pdf/1397/12/13/3.pdf

http://jomhourieslami.net/?newsid=200799

http://jomhourieslami.net/engine/print.php?newsid=200799


/ 0 نظر / 27 بازدید