پیراهن سیاه یتیمی

صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17274 ، تاریخ انتشار 880306
شاهد

 

آی مردم، آی مردم! پیراهن سیاهم را بیاورید، همان پیراهنی که دیری است رازدار سوگواری های من است. همان پیراهنی که با من وضو می گیرد، نیمه شب برمی خیزد و با من می گرید. همان پیراهنی که هزار زخم خورده است در بر من همان پیراهنی که داغ را می فهمد و مرگ باغ را هم. آی مردم، آی مردم! پیراهن سیاهم را بیاورید آخر مگر یادتان نیست من به سوگ یتیمی خویش نشسته ام، هیچ یتیمی را سراغ دارید که سیاه نپوشیده باشد؟ سراغ دارید از پا نیفتاده باشد؟ سراغ دارید به پهنای صورتش نگریسته باشد؟ آی مردم! آی مردم من هم یتیمم، من هم مادر از دست داده ام، مادر! کدام فرزند را سراغ دارید در ماتم از دست دادن مادر، همه فصل های سالش زمستان نباشد؟ آی مردم، آی مردم! بگذارید گریه کنم. بگذارید به پهنای چهارده قرن اشک بریزم، بگذارید این روستایی ساده، سفره اشک هایش را در ماتم مادر بگشاید و بر غربت خویش بگرید. بگذارید... آی مردم، آی مردم! ببخشید اگر آداب نمی دانم، اگر رسم ها را نمی شناسم، از زخمی آسیمه سری خسته که در داغ یتیمی می سوزد چه انتظار آداب  دانی و رعایت رسم؟ من رسمی به جز سوگواری و آدابی جز گریه نمی شناسم. آی مردم، آی مردم! وقتی پدر آن مولای عارفان، آن علی  همان اسدا... به پهنه دنیا می گرید، مگر می شود نگریم من؟ وقتی پدر، آن کوه قرار، بی قرار می شود مگر می توانم به قرار آیم؟ مگر می توانم چشم ها را بر هم بگذارم مگر می توانم؟... آی مردم، آی مردم! شما پدر مرا می شناسید! حتما می شناسید، چه می گویم؟ او را همه عالم و آدم می شناسند. آفرینش او را می شناسد، مادرم را هم می شناسید. مگر می شود کسی به دنیا بیاید و او را نشناسد؟ اما ... اما بگذارید بگویم مردم، مادر من فاطمه (س) است. دختر رسول خدا، همو که با دستان کودکی خویش غبار از چهره رسول خدا (ص) بر می گرفت و در جوانی اش غبار از چهره علی مرتضی (ع). او از جوانی آن سوتر نرفت. مادر من در هجده سالگی سیاه پوشم کرد. حالا انصاف بدهید مردم، همه برای مادر پیرشان می  گریند، حق هم دارید. اما من، آیا حق ندارم برای مادر هجده ساله ام اشک بریزم که مسافر تابوت شد؟ حق ندارم، هزار بار برایش روضه بخوانم؟ حق ندارم؟ آی مردم، آی مردم! شما که آداب می دانید، شما که رسم فتوت می شناسید، پیراهن سیاهم را بیاورید، بگذارید همه غربت مادر و پدر و همه تنهایی خویش را بگریم. بگذارید سیاه بپوشم. بگذارید وقتی پدر تنها تر از همیشه، روی از ما نهان می کند اما تکان شانه هایش می  گویدمان که دریای آرام زندگی ما توفانی است من هم بگریم. قول می دهم گریه  ما شادی شما را برهم نزند.پس جوانمردی کنید و پیراهن سیاهم را بیاورید، بگذارید بگریم.
صفحه 02 اخبار ، شماره سریال 17274 ، تاریخ انتشار 880306
شاهد
/ 0 نظر / 94 بازدید