مثل داماد می خندید شهید

من سنگدل نیستم، باور کنید، من حتی نمی توان برخی فیلم ها را نگاه کنم. نمی توانم صبرِ دردِ مادر شهید را تحمل کنم. نمی توانم اشک های پدر شهید را تاب بیاورم. 

 من در نگاه توامان پر مهر و حسرت مادر شهید به تصویر جوانش، می شکنم. اصلا تحمل ندارم ببینم دختری روی قبر پدر شهیدش به گریه می نشیند. این ها را گفتم تا مطمئن شوید اگر عکس می گذارم و به خواندنش، کلمات را به صف می کنم فقط برای این نیست که حرفی زده باشم. برای این نیست داغ ها را تازه کنم. برای این نیست که حتی به کسی کنایه بزنم. نه، اگر عکسی می گذارم، اگر کلمات، پر احساس ، دور آن می نشینند. 

 اگر درد از جان واژه ها برمی خیزد و بر جان می نشیند. اگر جان به زلزله دچار می شود، برای این است که اذانی بیداری بخش باشد برای ما که در این عصرِ به غلت نشسته، به خواب، عادت نکنیم بلکه بیدار شویم که پیکر خواب زدگان زیر شنی تانک دشمن خورد خواهد شد، برای این است که گرفتاران دنیا بدانند امروز امن و سلامت شان را مدیون چه کسانی هستند. 

 برای این است که روشنایی کلام مادر شهید که عمود خیمه خانواده های شهداست که امام آنان را چشم و چراغ جامعه خواند، در همه جا بپیچد. برای این است که بدانیم ذمه ما زیر دین عشق است، پس حرمت نگهداریم که خیابان ها و خانه های ما از عطر شهید تهی نشود. 

 بله، این عکس ها برای یاد آوری جهت درست حرکت است پس برعکس آن حرکت نکنیم و حواس مان باشد که "شهادت" راه نمای ماست در همه اعصار که باید حرکت خود را با آن تنظیم کنیم. بگذارید این عکس را با هم بخوانیم ؛ مادر شهید می گوید: «این عکس روزی گرفته شد که پسرم، برای اولین بار عازم جبهه بود و من در حال خداحافظی با او بودم. جواد از ته دل می خندید. از دلم گذشت که پدرصلواتی، با این خنده هایش انگار دارد به حجله ی دامادی می رود . بد جوری بد حال و قلباً ناراحت و گرفته بودم  اما دلم نمی آمد شادی و خنده های او را با گریه هام خراب کنم. 

 وقتی اتوبوس حرکت کرد و پسرم لحظه به لحظه از من دور می شد، دیگر توانم را از دست دادم و بغضم ترکید. گریه امانم را برید. جوادم دور می شد و  اشک جاری از چشمانم بدرقه اش می کرد»

 حیات /  تاریخ انتشار: شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۶ | شناسه مطلب: 136670

http://hayat.ir/fa/136670/

/ 0 نظر / 10 بازدید