میرزا جواد آقا، عمار انقلاب بود

از مدرس اجتهاد تا سنگر جهاد؛

 آدم ها ، زاده می شوند و می میرند. می آیند و می روند اما هستند کسانی که زاده می شوند و به مانایی می رسند. می آیند و می مانند و می روند و باز می آیند و این آمد و شد ها شان اسفار اربعه عشق را متجلی می کند حتی اگر با معرفت کتابی و داعیه های عرفان، رابطه ای نداشته باشند. اینان نه مدعی عرفان که اصل عرفان انند و تجسم معرفتی که خداوند به برکت آن، انسان را برمی کشد. نه "هو" می کشند و نه دلق برمی دارند اما "حضرت هو" در جانشان می نشیند و کاسه هاشان را دریا، دریا معرفت می بخشد و به راستی عرفان چیست جز آنچه در چشمه چشمان میرزا جواد آقا تهرانی می جوشید؟ معرفت چیست جز سلوک آیت اللهی که نشانه های خدا را به مردم می نمود؟ آیت الله با عرفان مصطلح میانه ای نداشت اما میدان دار عرفان عملی بود. او فقیهی بود که از ابواب فقه، دروازه های  گسترده را به سوی بهشت می گشود. او مجتهدی بود که باب جهاد را با قامتی خمیده اما اراده ای چون سرو، عملی می خواند و  می پیمود. او شعار نمی داد و مردمان را نمی گفت به کانون خطر زنید و انقلاب کنید و به جبهه بروید بلکه خود می رفت و سخنی اگر داشت چنین معنا می یافت که؛ بیایید که حق این جاست. حضرت میرزا در جبهه هم همزاد و همذات خویش را یافته بود؛ اوستا عبدالحسین برونسی که سواد آنچنانی نداشت اما علم و معرفت این چنینی داشت که در سخت ترین آورد گاه ها که همه راه ها بسته می شد، کلید قفل معبر را به او می رساند. آیت الله در سیمای این مرد ساده اما هوشمند، گویا سیمای اولیا الله را می دید که خود را تا فرمان پذیری از او، در تراز بسیجیان تعریف می کرد. او می دانست پشت خاکریز ها چه رازی شکوفا می شود و چه بی بهره اند آنانی که به هر بهانه و یا حتی دلیل خود را از این فیض محروم می کنند. حضرت ایشان در باره جبهه رفتن حرف هایی دارد افق گشا که ما را با حضرت ابراهیم(ع) همراه می کند؛ هنگامی که برای عزیمت به جبهه‌های جنگ به ایشان گفته شد که؛ آقا ! حال شما مساعد نیست و کهولت سن اجازه نمی‌دهد که در صف رزمندگان اسلام باشید، در پاسخ گفتند: به این مسئله واقف هستم اما می خواهم مثل آن پرستویی باشم که موقع پرتاب حضرت ابراهیم (ع) به طرف آتش، یک قطره آب به منقار خود گرفته بود، به او گفتند کجا می روی؟ گفت: می روم این قطره آب را روی آتش بریزم!

گفتند: این قطره آب که در این انبوه آتش اثر نمی‌گذارد، پرستو گفت: من هم می‌دانم تأثیر ندارد، اما می‌خواهم ابراهیمی باشم. سپس اضافه می‌کردند. من هم می‌دانم که در جبهه تأثیر چندانی ندارم اما منهم می‌خواهم در صف ابراهیمیان زمان باشم…. بله، آیت الله ابراهیمی بودند. هم در جبهه و هم قبل از آن در عصر انقلاب و هم در سلوک شخصی و رفتار خانوادگی خود. ایشان چنان ابراهیمی بودند که دل را برای حضرت خدا ، خالی کرده بودند و همه اعمال خود را با تراز رضای خدا می سنجیدند. امام انقلاب هم در ایشان شکوهی دیده بودند که به حرمت نامه و یا سخن ایشان، لب از سخن می بستند. امامی که دنیا را و قدرت های دنیا را به "هیچ" می گرفتند، حرف آیت الله را همه چیز می دانستند و حرمتی عظیم برای آن قائلند که ماجرای تعطیلی تفسیر عرفانی ایشان بر سوره حمد از صدا و سیما ، به خوبی آن را بیان می کند.من در شکوه دلدادگی ایشان به امام و انقلاب و عنایت حضرت امام به ایشان ، تجلی رابطه و نگاه پیامبر اکرم(ص) و جناب عمار را می بینم. عمار نشان حق بود و ماموریت خود را در جنگ صفین، تمام و کمال ایفا کرد و با شهادت خویش، نشان داد که "فئه باقیه" که رسول خدا (ص)، نشانی آنان را در شهادت عمار داده بود، آنانی هستند که از "شام  اموی" بر روی" صبح حقیقت علوی" ، تیغ کشیده اند. میرزا هم نشان حق بود برای ما، برای مردمی که چون او را خوب می شناختند، خوب ها و خوبی ها را هم با او می سنجیدند و کلام او را، تقریظ و تعریف او را بر دیده و دل و بر برگ رای می نهادند و عمل خود را با رفتار او می سنجیدند. آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی، نماد حق خواهی و حق گویی بود. با حق بود و دائر مدار حق، لذا می شد به او اعتماد کرد. با این همه، آیت الله بزرگ گویی "شرط دهم" امام رضا برای تکمیل شدن عقل مومن، همواره مد نظر داشت که همه را برتر از خویش می شمرد و هنگام که یک نوجوان بسیجی خدمت ایشان می رسد و می گوید آقا بیائید با هم یک عکس بگیریم، ایشان می فرمایند: من به شرطی با شما عکس می گیرم که یک قول به من بدهید؛ قول بدهید وقتی فردای قیامت دست جواد را می گیرند که به طرف جهنم ببرند، بیائید و مرا شفاعت کنید !.... آری، میرزا جواد آقا اگر چه با عرفان مصطلح، زاویه داشت اما نماد عرفان عملی بود و حجتی عمار گونه که می شد حقیقت های انقلاب را با او شناخت....

خبرگزاری رضوی/ جمعه ۵ آبان ۱۳۹۶ / ساعت ۱۱:۳۱

http://farhangrazavi.ir/fa/doc/note/19984/

/ 0 نظر / 88 بازدید