جوان معلول اما کارآفرین

 

حرف که می زد، از کلامش اقتدار و ایمان می ریخت، لحن صدایش چنان از خودباوری سرشار بود که تو را به وجد می آورد، اگر می خواستی او را در ذهنت تصور کنی، مردی بلند بالا به چشمت می آمد با سینه ای ستبر در قامت قهرمانان و دستانی توانا که هر مانعی را از سر راه برمی دارد.اما... اما او قهرمان نبود اگر چه از پهلوانی سرشار بود، دست های قوی نداشت اگرچه اقتدار جاری در باورش راه را صاف می کرد. قامت بلند نداشت اگرچه اراده اش سر به آسمان می برد، او آن نبود که در ذهنت نقش می بست اما اگر چشم ذهنت مثل چشم سرت نباشد، می تواند همان نقش نخست را داشته باشد. او یک مرد بود، یک مرد که در نگاه اول معلولیتش به چشم من و شما می آید تا توانمندی هایش، اما او توانمند بود خیلی توانمند چون هم بر معلولیت غلبه کرده بود و هم بر پنداری که معلولیت را بهانه ای برای بر زمین ماندن می داند و هم حتی بر پندار جامعه که از اعتماد به یک معلول دست و بالش می لرزد. او می توانست به این سازمان و آن نهاد، به این خویش و آن قوم و ... تکیه کند، اما نکرد. حتی به پدرش، که به قول خودش از توانگران شهر است، او تکیه نکرد تا این که خود تکیه گاه چند نفر شد به عنوان یک کارآفرین!او به کسی پناه نبرد بلکه خودش و خانمش شدند پناه کسانی که دست شان کوتاه بود او می گفت و محکم هم می گفت و درست هم می گفت که اگر اراده و ایمان باشد، دانش و برنامه و سرمایه هم می آید موفقیت نیز به دو خود را به آدم می رساند. او تاکید داشت به مردم به خصوص به جوانان بگوییم، چشم به دست این و قلم آن و اشارت های دیگری نداشته باشند بلکه وقتی دستی هست و زانویی، باید دست گذاشت به زانو و یا علی گفت و برخاست. او باور داشت این «برخاستن» وقتی به «خواستن» گره بخورد، به «توانستن» هم خواهد رسید و «موفقیت» مگر چیزی فرای «توانستن» است؟ او خود را باور داشت و می خواست جوانان هم خود را باور کنند. حرف او این بود هر کس اول خودش باید برخیزد، این که به انتظار بنشیند تا کسی به یاری، دستش را بگیرد و او را از زمین بلند کند، معلوم نیست کی به نتیجه برسد و اصلا به نتیجه برسد یا نه! ماجرای بلدرچین کتاب فارسی دوران دبستان و کشاورزی که هر روز برای دروی مزرعه، منتظر این و آن بود را به یاد آورد. محبت های مرد که بلدرچین آرام در جای خود می نشست و به جوجه هایش هم می گفت راحت باشید. اما روزی که مرد به پسرش گفت: از کسی خبری نیست و فردا خودمان باید داس برداریم برای درو، بلدرچین جوجه هایش را صدا کرد که باید برویم... آری، اگر توانمان را باور کنیم و برخیزیم خیلی چیزها درست می شود، چنان که آن «مرد جوان» معلول یا بهتر بگویم آن «جوانمرد» بر معلولیت غلبه کرده برخاست تا امروز در قامت یک کارآفرین جلوه کند. پس خود را باور کنیم!

خراسان رضوی - مورخ پنج‌شنبه 1392/04/13 شماره انتشار 18444 /صفحه اول و۶/جامعه

/ 0 نظر / 82 بازدید