این سهمیه های جنگ من مال شما

سه ساله بود که پدرش - در یک روز سرخ بر مدار عاشورا - آسمانی شد... دانشگاه که قبول شد، همه گفتند: با سهمیه قبول شده!!! ولی هیچ وقت نفهمیدند کلاس اول وقتی خواستند به او یاد بدهند که بنویسد بابا... یک هفته در تب سوخت... این پیامکی است که با زنگ گوشی همراهم مرا به خواندن فرا می خواند، اما این خواندن مرا به فریاد می آورد تا باز قلم بردارم و به حرمت برادرانم که عاشقانه، بی آن که حتی لحظه ای به امتیازی، به سهمیه ای، به چیزی فکر کنند، راهی جبهه شدند، بنویسم که آنان، از «همه چیز» خود گذشتند و حالا اگر نظام چند امتیاز هم برای خانواده هاشان در نظر بگیرد، در مقابل آن «همه»، هیچ نیست. بنویسم برادرانم، از «جان» گذشتند و جهان هم در برابر آن ناچیز است. بنویسم، برادرانم، همه سرزمین ایران را حفظ کردند و اگر حتی قطعه زمینی به خانواده شان بدهند باز هیچ است، حال آن که بسیاری از سهمیه ها، قبل از آن که به ایثارگران تعلق گیرد فقط در کاغذ وعده ها ثبت می شود و بسیاری هم، فقط در خیال متوهمان است نه حتی در کاغذها. بنویسم، آقا!، خانم! لطفاً ضعف خود را به حساب سهمیه های نداشته فرزندان شاهد نگذارید، آنان جای کسی را تنگ نکرده اند، بنویسم بروید و از کشورهای دیگر بیاموزید چگونه با کهنه سربازان خود به احترام رفتار می کنند، بروید یاد بگیرید با خانواده سربازان جان باخته خویش چطور برخورد می کنند. بروید ببینید آن وقت حرف بزنید.

بنویسم، آقا! خانم! قبل از آن که حرف بزنید، نیش بزنید، زخم بزنید بروید ببینید، یک جانباز اعصاب و روان، یک جانباز قطع نخاعی و... چطور لحظه ها را به درد می گذراند. بروید ببینید، «هر نفس که برای شما چون فرو می رود ممد حیات است و چون برمی آید، مفرح ذات» برای جانباز شیمیایی چه دردناک می گذرد، آن وقت شما به جای شکر از خدا و تشکر از حافظان این ملک چه ها که نمی کنید و نمی گویید و... بگذریم وقتی «درد» فراوان است و با تیغ باران طعنه هاتان فراوان تر هم می شود قطعاً «حرف» هم فراوان خواهد بود، اما، در خانه اگر کس است، یک حرف بس است، این حرف هم یک پیامک دیگر است؛

این زندگی قشنگ من مال شما

ایام سپید رنگ من مال شما

بابای همیشه خوب من را بدهید

این سهمیه های جنگ من مال شما...

 خراسان رضوی - مورخ سه‌شنبه 1392/12/20 شماره انتشار 18645 /صفحه۵/فرهنگی

/ 0 نظر / 91 بازدید