اهل حرمم اگر چه دورم،آقا!

 برای روز زیارتی حضرت رضا(ع)

 دورم، دور. کیلومترها فاصله مرا تا مشهد شما به صدها می رساند اما با خود شما من هیچ فاصله ای احساس نمی کنم. اگر اویس از قرن، عطر رسول ا... را احساس می کند چرا من از بیرجند، از قاین، از فردوس و از دورترین شهر خراسان جنوبی (نهبندان) نتوانم به عطر یاد شما جان تازه کنم و بهار شوم؟ نه، من میان خود و حرم شما هیچ فاصله ای نمی بینم و باور دارم از همین راه دور هم می توانم دست بر سینه بگذارم و عاشقانه تر از همیشه لب به سلام تازه کنم؛ «السلام علیک یا اباالحسن یا علی بن موسی الرضا(ع)» و مطمئنم جواب خواهید فرمود و من به همین سلام هایی دلخوشم که به جواب شما جاودانگی می یابد.

 بله، به مستحبی دلخوشم که جوابش واجب است پس بعد از هر نماز حتی بیشتر سلام می خوانم. السلام علیک یا علی بن موسی الرضا... و چه بهشتی می شود جانم وقتی «تسمع کلامی» به «ترد سلامی» اجابت می شود.

 آقای من! دوری را باور ندارم اما صمیمیت نامه نگاری گاهی باعث می شود «گام»ها را حرف کنم، حرف ها را کنار هم در قالب کلمه بریزم تا کلام شکل گیرد و بر حضرت شما به نامه یا به سخن می آیم اما امروز، دیروز حرف به حرف عاشقانه ام را به «قدم» تبدیل می کنم تا در مسیری که دو قبله را توأمان پیش رویم قرار می دهد به حضورتان برسم و همه وجود نامه شوم، همه وجود زیارت نامه شوم و همه وجود در دریایی از مردمان که به حضور آمده اند غوص کنم، از خویش گم شوم و در حضرت شما خویش را بیابم.

 

آقای من! من خود امروز نامه ام. مرا به رأفت و کرمت بخوان و باز بخوان که هر نگاه شما، هزار بار جانم می دهد و جوانم می کند و همه ما را، چه آنانی که در روز مخصوص زیارتی شما، مولا، سعادت تنفس در حرم داشته اند و چه آنانی که در حسرت حضور حرم، به سعادت حضور حرم در قلب خویش رسیده اند، نگاه شما جوانی می دهد و در بهشت به قرار می آورد که بهشت را جز جوانان ساکنانی نیست، پس جوان مان کن ای مولای جوان، ای ادامه «سیداشباب اهل الجنه» می آیم قدم به قدم، در انبوه مردمی که آمده اند به زیارت و چقدر این ازدحام عاشقانه است.

 

هرچه جمعیت افزون می شود عشق افزون تر می شود و من از اهل نظری آموخته ام که باید میان زائران شما چشم بگردانم که اولیای خدا میان حرم فراوانند که به زیارت حجت خدا می آیند و من در تماشای خورشید حضرت شان، سوسو زدن ستاره ها را حس می کنم.

 

آقای من! اگر چه دورم اما خاطره ها مرا به نزدیکی شما می کشاند و چشم می بندم و یادها را تازه می کنم و به روزی می رسم که در حرم، جوان دل شدم و زمزمه کردم ؛ هیچ کس را ندیدم که تشنه جامی از سقاخانه شما نباشد، پس من هم مثل همه جان می شوم از این جام تا جلا یابد جان و قطره می شوم باران آدم ها را که در حرم، دریا می شوند و همپای این دریا، پشت پنجره فولاد که لطیف تر از حریر دست های «دخیل بندان» را نوازش می کند در زلال صدای مداح جوان جاری می شوم که عاشقانه می خواند و صدایش حس ملکوتی زیارت را در جان ها جاری می کند و من شکوه این جاری را از چشم و لب مردمان می بینم در طلوع اشک ها و شق القمر لب ها.

 

آقای من! او می خواند از دست های خالی من و امثال من که به درگاهت آمده اند و او می گوید و من هم مطمئنم خالی باز نخواهد گشت و پیرزنانی که با ویلچر پشت پنجره آورده شده اند هم با دستانی چنان پر خواهند رفت که سوغات یک قبیله را با خویش به همراه برند.

 آقای من! مداح جوان می خواند و مردمان به جان زمزمه می کنند؛

 ... با دست تهی آمدنم عیبی نیست

 عیب است که با دست تهی برگردم...

 او می خواند و مردم مثل باران می گریند و باز هم می گریند...

 و حالا من از راه دور اما در فاصله ای نزدیک به نیابت از همه آنانی که در همه جای جهان عاشق اند، به اشک می خوانم ای مولا، اجابت مان فرما، روز مخصوص زیارتی شماست و من می خواهم از طرف همه آدم ها زیارت نامه بخوانم، پس بسم ا... الرحمن الرحیم اللهم صل علی علی بن موسی الرضا(ع)...

خراسان جنوبی - مورخ دوشنبه 1394/06/16 شماره انتشار 19063/صفحه اول و 2/اخبار

/ 0 نظر / 99 بازدید