دلاوران حسنی سپاه حضرت حسین (ع)

احلی من العسل، این کلید واژه ای است که تا قیامت، به عسل هم افتخار می دهد و کام انسان را، انسان عارف را، چنان شیرین می کند که هیچ تلخی نتواند آن را بیازارد.
 احلی من العسل، یک شعار شعورمند و نماد ساز است در تراز « وما رایت من ا... الا جمیلا» که این دو شعار،  هل من ناصر ینصرنی را به سان دوبال بودند و هستند و تا قیامت هم خواهند بود. 
اولی را حضرت قاسم بن حسن علیه السلام قبل از « هل من ناصر ینصرنی» حضرت حسین علیه السلام ، در شب عاشورا فرمود هنگامی که مورد پرسش امام قرار گرفت که « مرگ» را چگونه می بینی؟ و او همه « حسن حسن» و « شکوه مجتبوی» را در کلام ریخت تا عشق را به همه نسل ها و عصر ها تعلیم کند که؛ احلی من العسل! شیرین تر از عسل دید باران زخم ها و تیر ها و تیغ ها را. 
پر شکوه دید حماسه ای را که قرار است همواره در چشم باشد و نشان راه خدا. همین را بی بی زینب علیهاسلام در مجلس ابن زیاد به عبارتی جاودانه فرمود؛ و ما رایت من ا... الا جمیلا یعنی اولاد رسول ا... صلی ا... علیه وآله و سلم با نگاه زیباشان کربلا را ماندگار کردند تا انسانیت و حقیقت و اخلاق و عرفان بماند. قاسم در کربلا، شکوهی ممتاز داشت هم به گاه رزم و تیغ نهادن در میان لشکر یزید که روایت می کنند رزمی حیدر وار داشت و تنی چند از جنگاوران آنان را به خاک انداخت و هم از آن رو که با امام بود چنان که برادر کوچکترش عبدا... بن حسن علیه السلام که کودکی خردسال بود و توان جنگ نداشت اما پیکر کودکانه خود را سپر جان امام کرد. کیست که در عظمت راه او تردید کند؟ اصلا قصه کربلا با همه ماجرا ها متفاوت است. 
اگر در دیگر جنگ ها، مردان به ضرب شمشیر و نیزه و کشتن دشمن، نامبردار می شدند و آوازه بلند می کردند، در عاشورا، با« ایستادن در کنار امام» به بزرگی بی بدیلی می رسیدند که در تاریخ عشق همتا نداشته باشند حالا چه جنگیده باشند و شیراوژن در لشکر کفر، کفتار ها را به خاک مرگ کوبیده باشند و چه حتی دست شان بوی شمشیر نگرفته باشد چنانکه عبدا... بن حسن علیه السلام چنین بود، او سرداری بود که بی شمشیر می جنگید، بی تیر و تیغ، سپاه دون را در هم می شکست و با خون خود، ادامه دار بودن حقیقت را می نوشت. 
دو شیر پسر امام حسن( ع) در کربلا، چه قاسم که جنگ نمایانی داشت و چه عبدا... که تیغ نداشت، نشان دادند که خون حسنی، خود غیرت و شجاعت است که به رگ های تاریخ، تزریق می شود پس کربلا در عین حسینی بودن ، حسنی هم هست. 
باری، مردم به روضه حضرت قاسم، دیده، بارانی می کنند، حق هم همین است اما مرتبه بالاتر این است که هدف قاسم را بفهمیم و به عمل درآوریم. قاسم، عبدا... و همه آنانی که در کربلا ، ستاره شدند و حتی در حضور خورشید، درخشیدند، از آن جهت بزرگ شدند که از خود گذشتند و در حجت بالغه خدا، خویش را تعریف کردند. اصلا آنچه در کربلا بود و در زیارت عاشورا تصریح شده است، « نفس با امام بودن» است، فراتر از این که بکشد یا کشته شود.
 آنان به ماندگاری در رحمت رسیدند و دشمنان نیز به لعن ابدی دچار شدند حتی آن هایی که نجنگیدند حتی شعاری هم ندادند و هلهله ای هم نکشیدند تا قیامت لعن می شوند و در قیامت، عذاب می کشند چه(زیرا) تکلیف انسان را با امام بودن در هر شرایطی نوشته اند حالا چه بجنگد و چه نجنگد. مهم حسینی بودن است که پسران حضرت حسن، آن را به زیبا ترین شکل، تعریف و تدریس کردند...
 
خراسان جنوبی / شماره : 2538/  سه شنبه 04 مهر-۱۳۹۶/ صفحه اول و2/ اخبار
 
http://khorasanjonobi.khorasannews.com/?nid=19644&pid=2&type=0
+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر ۱۳۹۶ساعت 15:27  توسط غلامرضا بنی اسدی  |  نظر بدهید
/ 0 نظر / 95 بازدید