حق نماز و نمک و گلایه ای از برادران افغانی

گلایه، شکوه و شکایت مال غریبه ها نیست. کسی از بیگانه که گلایه نمی کند، کم کمش مقابله به مثل واکنشی است که در برابر کنش بیگانه انجام می شود. گلایه مال کسانی است که سر یک سفره نشسته اند، به یک زبان سخن می گویند، جغرافیای مشترک دارند، یک خدا را می پرستند، یک پیامبر دارند، یک کتاب دارند و به یک قبله نماز می خوانند و همین هاست که آنان را تا رفعت برادری برکشیده است که؛ «انما المومنون اخوه» و این آیه ای است از کلام خداوند در شرح من و تو و ما که باید برادری کنیم در حق هم. فکر می کنم من با تو برادری را به کمال رساندم وقتی در خانه ام را به رویت گشودم تا کوله بار محنتت را بر زمین بگذاری و دستار مهاجرت را از سر باز کنی. تو را غریبه نیافتم، هر چند از آن سوی مرز می آمدی. زخمت را مرهم گذاشتم، غبار راهت را به زلال همراهی سپردم، با هم برادر شدیم. نان سفره ام را با هم خوردیم، در یک مسجد نماز خواندیم و حس خویشاوندی اعتقادی مان چنان پرشور شد که برادری مان به شکوفه نشست اما ...روزهای خوبی با هم داشتیم، حتی شیطنت کودکانت که سنگ بر شیشه خانه می زدند را هم به لبخند برگزار کردیم تا تو احساس غربت نکنی و خیلی حرف هاست که خودت می دانی و نیاز به گفتن نیست برادر افغان، پس حالا آیا حق گله گذاری ندارم؟ حالا باید جلوی سفارت خانه کشورم، گروهی هر چند اندک را سنگ به دست و چوب به دست و اخم در پیشانی و فریاد در گلو ببینم که مثل تو لباس می پوشند و خود را هم وطن تو می دانند و تو این ها را ببینی و ساکت باشی؟ یادت رفته است ایران را کشور «ما» می گفتی حالا، بر تابلوی سفارت خانه همان کشور رنگ می پاشند و از تو صدایی بلند نمی شود؟ حالا غریبه ها، غریبه هایی که با تفنگ به خانه ات آمده اند آن قدر عزیز شده اند که گروهی از به ظاهر هم وطنان تو به خاطر آنان تحت تاثیر تبلیغات آنان، پنجه در روی من کشند و تو برای مرهم گذاری زخم این پنجه کاری نکنی؟خوب نگاه کن برادر افغان، خواهر افغان، آن جا خانه من است. پرچمی که به آن بی حرمتی می شود سال ها بر سرت نسیم امنیت بوده و هست. پس چطور دلت می آید چنین شود؟ فکر می کنی چکمه پوشان بیگانه که گاه تو را و برادرانت را با تفنگ صدا می زنند آن قدر حق دارند که حق نمک پیشین شکسته شود؟از خاطرت رفته است از این نمکدان نمک، از این سفره نان و از این چشمه آب خورده ای که سکوت می کنی؟ یادت رفته است ما خیلی با هم نماز خوانده ایم. دست های همدیگر را فشرده ایم، به هم تقبل ا... گفته ایم، حالا چطور می بینی که چند نفر سنگ می زنند، چوب می زنند، مشت می زنند و تو با آن دست ها کاری نمی کنی؟ قدیم ها، قدیمی ها، حرمت خیلی چیزها را رعایت می کردند، حرمت نمک را، واجب می شمردند...ما با هم نان و نمک خورده ایم، نه یک روز و دو روز، نه حتی یک سال و دو سال، بلکه ۳۰ سال خودت هم خوب می دانی، هیچ چیز را از تو دریغ نکردیم. حتی گاه بیکار ماندیم تا تو سر کار بروی. بیمار ماندیم تا تو مداوا شوی، حتی به جبهه رفتیم، تا شماها که به وطن ما مهاجرت کرده بودید آرامش داشته باشید. اما امروز ... نمی دانم، شما چه پاسخی به سوالات امروز و فردا و تاریخ دارید. شما برادران مسلمان و نمک شناس من که قطعا حساب شما با آن عده مزدور و هتاک جداست و هیچ شباهتی با آنان ندارید وقتی بپرسند حق نمک را چگونه ادا کردید؟ چه خواهید گفت؟ وقتی بپرسند چرا جلوی چند نفر را که حرمت شکستند نگرفتید، چرا شمایانی که در ایران بودید به اعتراض فریادی نزدید، نامه ای ننوشتید، محکوم نکردید. راستی چرا کاری نکردید؟ چه خواهید گفت؟
 
خراسان - مورخ چهارشنبه 1389/10/29 شماره انتشار 17752 /صفحه۹/اجتماعی
/ 0 نظر / 95 بازدید