سمفونی امنیت در مرز از کشاورزی تا فرصت گردشگری

گزارش عینی خراسان از نقطه صفر مرزی
 
بند پوتین هایش را که مثل لباسش رنگ خاک دارد، محکم می بندد، «گتر» پاچه شلوارش، تا همسایگی پوتین می رود. قد که راست می کند، فانسقه  اش را محکم می کند، جیب خشاب روی سینه اش می نشیند و کلاه روی سرش، کلاشینکف قنداق تاشو، روی شانه اش رو به بالا قرار می گیرد و با دست چپ، سرباز جوان دوربین را حمایل گردن می کند و سینه می کند، به سمت پست دیده بانی، دو سرباز دیگر استوار و محکم شانه به شانه اش می شوند تا تیم دیده بانی پاسگاه «شرشری جنوبی» چشم بیدار مرزبانی باشد برای رصد آمد و شد احتمالی اشرار و قاچاقچیان در مرز که با موانع سه لایه سیم خاردار، کانال و سایت عملا امکان عبور خودرویی موتوری و «دواب» (چهار پایان حامل موادمخدر) را به صفر رسانده است...

از بازارچه مرزی دوغارون تا جهنم دره، در مناطق مسطح، تا چشم کار می کند، سیم خاردار کشیده شده است مبادا، دستی نامحرم به «گل امنیت» رسته در خاک وطن چپ نگاه کند! پس از صف سیم خاردار زمین شخم خورده و سایتی ایجاد شده است تا «ردپا»ی کسی که اگر خدای نکرده از سیم خاردار بگذرد حک شود و قابل پیگیری باشد. این ردزنی هم وظیفه نیروهای سنگر کمین است تا پس از پایان کمین شبانه، با چک کردن مسیر مشخص، به رصد ردهای احتمالی بپردازند، این جا نقطه صفر مرزی، خطی که ایران و افغانستان را از لحاظ جغرافیایی جدا می کند.خط مرزی، یعنی یک خط به درازای یک کشور! چنان که سرهنگ محمد گل میرصادق، فرمانده هنگ مرزی تایباد و مرزبان درجه اول می گوید. زمان گذشته سرحدات می گفتند، اما امروزه مرزها به قطر یک خط باریک شده اند. خط هم از به هم پیوستن نقاط شکل می گیرد و این است که حالا نقطه صفر مرزی معنا پیدا می کند...

روی خط مرزی که به پیش می رویم، کلمه به کلمه گزارش عینی خراسان از مبارزه پرسنل هنگ مرزی با اشرار با عنوان «عملیات جهنم دره» به قلم سید خلیل سجادپور همکار حادثه نویس ما که در ویژه نامه نوروزی سال ۸۸ به چاپ رسیده بود در ذهنم جان می گیرد که از شب های درگیری و شکار اشرار و سنگر کمین نوشته بود، اما حالا موضوع چند فرق اساسی کرده است از جمله تشکیل فرماندهی مرزبانی و تخصصی شدن کار مرز و نیز ارتقای تجهیزات بازدارنده مستقر در مرز و در نتیجه ارتقای امنیت منطقه که عملا ریسک خطرپذیری را برای اشرار و قاچاقچیان آن قدر بالا برده است که به این نتیجه برسند آمد نشان به این سوی مرز، مصداق ضرب المثل تاریخی است که؛ «عرض خود می بری و زحمت ما می داری» حالا جرات نمی کنند ما را به زحمت بیندازند چون عرضی برای رفتن ندارند! امروز، به جرات می توان گفت امنیت در مرز اگر از شهر بالاتر نباشد، کمتر هم نیست، این را می شود از مقایسه اخبار اتفاق افتاده در دو منطقه فهمید. حالا دغدغه مرزبانان ما، این است که کاش می شد از ظرفیت گردشگری مرز استفاده کرد. فرصتی که اگر از آن استفاده شود به «صنعت گردشگری» ارتقا خواهد یافت و در افزایش امنیت هم اثرگذار خواهد بود. کاش سجادپور که در عملیات جهنم دره، گاه لحظه های پر اضطراب را پشت سر گذاشته بود، امروز بود تا در کنار هم لحظات پرنشاط و شاداب را تجربه می کردیم که پیامد امنیت عالی منطقه است.

 

مزارع کشاورزی در نقطه صفر مرزی

حالا ما روی خط مرزی روی جاده آسفالته ای تردد می کنیم که به موازات مرز امتداد دارد و پس از اولین ایست و بازرسی باید با مجوز و اطلاع مرزبانی باشد اما در شانه چپ جاده، مزارع کشاورزی گواه زندگی امن پشت مرز است و قصه آب و زمین و کشاورزانی که نبضشان به نبض زمین گره خورده است نه با تفنگ که با بیل و کلنگ با داس با کاشت و داشت و برداشت به ارتقای امنیت می اندیشند.

کشاورزان مشغول کارند، و من حس می کنم به هر بذری که می کارند، به هر بیلی که می زنند، به هر قطره آبی که پای مزرعه می کشانند در ارتقای امنیت نقش آفرینی می کنند، آن ها صبح تا شب در مزارع کار می کنند و فاصله چاه موتور با خط مرزی به ۱۰۰متر هم نمی رسد. به مزارع نگاه می کنم و یاد گزارشی می افتم که به قلم جواد حاتمی چندی پیش در خراسان رضوی به چاپ رسید و کشاورزان با لب های پرخنده و نگاهی امیدوار به فرداهای بهتر می اندیشیدند. فردایی که روشن تر خواهد بود و بذرها به بار خواهد نشست. روزی که در کنار این مزارع، صنایع مکمل هم پا بگیرد. روزی که در این زمین ها، صنعت نیز صاحب خانه شود و اشتغال و اقتصاد هم شانه به شانه مرزبانان بایستند...

 

پاسگاه ها

روی خط مرزی که به پیش می رویم بین هر سه تا چهار کیلومتری یک پاسگاه قرار دارد، که هنگام عبور از کنار آن شاهد سلام نظامی متقابل پرسنل پاسگاه و همراهان مان هستیم. فاصله پاسگاه ها را پایگاه ها، سنگرهای کمین، گشت ها و دیده بان ها پر می کنند، لذاست که این روزها کمتر خبری از کشفیات آنچنانی، درگیری های بزرگ و گروگان گیری و ... می شنویم. اگر قبلا مردم برخی نواحی جرات نمی کردند شب از خانه به بیرون بیایند و برخی مناطق بارانداز اشرار شده بود، امروز امنیت زمین های کشاورزی را تا نقطه صفر مرزی کشانده است و «بازارچه» نیز برپا کرده است.در خودروی دوکابینه مرزبانی استان که موسوی رانندگی آن را برعهده دارد، ستوان یکم غفاری، جوان ملایری که به تبعیت از «شهر زن» تربتی و خراسانی شده است و از هنگ تایباد همراه ماست نشسته و در صندلی عقب، سرهنگ ابوالقاسم خاتمی مدیر اجتماعی مرزبانی استان، من و در کنارم امیر بهرام پیوندی زاده، عکاس و خبرنگار خراسان که دیدن هر جلوه ای، او را بر سر شوق می آورد تا لنز دوربینش را به سمت آن نشانه بگیرد. ...

 

شروری که سکته کرد

در راه ستوان یکم غفاری از مرز می گوید و خاطرات درگیری با اشرار که هرکدام خود حکایتی دارد. او از «استوار خورشاهی» می گوید، رزمنده آرام و خونسردی که در مواجهه با اشرار مسلح حتی نیمه شبان هم قلبش تند نمی زد! یک شب که استوار به کمین رفته بود، می بیند که شرور مسلح، آهسته به سمت او می آید، دست به ماشه و قدم به قدم نزدیک می شود، استوار اما بی هراس صبر می کند، و باز هم صبر تا این که شرور به بالای سنگر می رسد، یک دفعه استوار بلند می شود و با صدایی ناگهانی او را می ترساند و باز خونسرد و آرام در سنگر دراز می کشد و شرور همان جا بر زمین می افتد، هوا که روشن می شود، استوار شرور را مرده می بیند که از ترس قالب تهی کرده و اسلحه اش و موادمخدرش به کناری افتاده است... در مسیر دقایقی برای تماشا و عکسبرداری از طبیعت بکر می ایستم و زیبایی های خدا نشان منطقه را می بینم و آنجا از زیبایی منطقه، از صحنه های چشم نواز و فضای روح افزا سخن به میان می آید و همراهان من متفق القول هستند که با این سرمایه بصری و حسی، می توان صنعت «توریسم مرز» را راه انداخت و گردشگری مرزی را در قالب قانون و با لحاظ کردن شرایط امنیتی، ساماندهی کرد. حیفم می آید این همه زیبایی که سرمایه ای ناب و دست نخورده است از چشم مردم دور باشد.معتقدم گردشگری مرزی،امنیت منطقه را هم ارتقا می دهد و همین امروز هم برج و باروی امنیت منطقه آنقدر قد کشیده است که کوه های مرزی یوسف خان را هم مثل کوه های مرکز کشور با اطمینان خاطر پیمود و حتی به فکر گونه های مختلف جانوری بود.

 

دعوت از مسئولان

یاد نشانه برج روی یقه سرهنگ میرصادق می افتم و گفتگویی که با او داشتیم و از راز و رمز این نشان و ضرورت بلندقامت بودن امنیت در مرز سخن به میان رفت که این به خوبی حاصل می شود اگر مسئولان کلان کشوری و تصمیم سازان و تصمیم گیرانی که بودجه و اعتبارات کشوری در اختیارشان است «مرز» را و «مرزبانی» را آن گونه که باید ببینند. خیلی دوست دارم با همین کلمات از نمایندگان محترم استان در مجلس و مسئولان استانی و کشوری دعوت کنم، به این منطقه مرزی بیایند و زیبایی های پرشکوه منطقه و استعدادهای آن را ببینند و راه های ارتقای این امنیت را مشاهده کنند و ببینند چگونه «عرق ملی» در این مناطق بر «منفعت طلبی» فائق می آید و رابطه معنوی و عاطفی افسران و درجه داران و سربازان چگونه با خاک وطن برقرار می شود. چیزی که به عینه در چشمان ستوان یکم ابراهیم کاریزان فرمانده پاسگاه و استوار دوم محمدپور و سربازان پاسگاه «شرشری شمالی» دیدم که مردانه می ایستند و در مبارزه با اشرار و قاچاقچیان چنان غیرت به خرج می دهند و چنان روحیه منافع ملی در آن ها حماسه خلق می کند، که قاچاقچیان و اشرار از منافع خود دست می کشند و پا به فرار می گذارند. وقتی این روحیه را با روحیه مردم در زندگی شهری مقایسه می کنم که حتی «حق تقدم» در رانندگی را رعایت نمی کنند و مدام منفعت طلبی پیشه می کنند ایمان می آورم به حس مقدس مرزبانی که «ملی نگری» و غیرت ملی را به یک قدرت ما فوق تبدیل می کند، یاد دعای امام سجاد (ع) می افتم که برای مرزداران و سلامتی شان دست به آسمان می برند...

 

سینه به سینه با اشرار

عکاسی امیربهرام و صحبت های ما دارد به پایان می رسد که ستوان یکم محمد قربانی، فرمانده پاسگاه «شرشری جنوبی» و تیم همراهش می رسند و ما را تا پاسگاه خودشان همراهی می کنند.

قربانی در پاسگاه از شب های درگیری می گوید و از غیرت مردانش که بارها اشرار را فراری داده  اند. او خود نیز بارها با اشرار در دل شب سینه به سینه شده است و فاصله آنان با یقه اجانب گاه یک تفنگ بوده است. در شب های تاریک هم دوربین های حرارتی و دید در شب بارها قاچاقچیان را در دامنه دید و تیر اینان قرار داده است تا با شلیک تیر و آتش پرحجم امان امنیت سوزان بیگانه را بگیرند. آری این جا و پاسگاه و هر مرزبانی «شب خطر» زیاد دارد که می توان براساس آن صدها «شب خاطره» برگزار کرد. «شب های خطری» که پشتوانه شب و روز امن شهر و زندگی شهری است که من و تو و گاه حتی برخی مسئولان به غفلت برگزار می کنیم. یعنی همین حالا که دارید این گزارش را می خوانید شاید برادران شما در مرز «تیر به تیر» اشرار داشته باشند. شاید همین الان آتش لوله تفنگ ها به کار گرم کردن بازار غیرت باشد.

در کنار قربانی و سرهنگ خاتمی، که به اطراف می نگرم پاسگاه های مرزی افغانستان را هم می بینم و گذر آب در هریرود را هم شاهدم که به سد دوستی می ریزد.

پیوندی زاده اما با سربازان سرگرم گفتگوست. سربازانی که از هرجا آمده باشند، از اصفهان و شیراز تا ارومیه و تبریز، تا مشهد و بیرجند و زاهدان ... همه «سرباز ایران» هستند و جالب این که وقتی لباس سربازی می پوشند، همه یک رنگ و یک دل و یک زبان می شوند و در آیین سربازی هم «سرباختن» هزار بار مقدم است تا باختن حتی یک وجب خاک حتی برای یک لحظه... زمان درگذر است و خداحافظی لازم. پس دست های سروان قربانی را و سربازانش را می فشریم و به مسیرمان ادامه می دهیم تا پاسگاه «شرشری شمالی» که برای اقامه نماز ظهر و عصر وضو تازه می کنیم. «چای سرباز پز» خوردنش یک لطف خاص دارد و هم کلامی با مردان امنیت نیز هم وبیشتر از این نماز در این منطقه هم آدمی را یاد عطر نماز جبهه می اندازد و به راستی هم همنفسی با مردانی که بیشتر در معرض شهادت هستند هم پرشکوه است...

 

پاسگاه های افغانی

تقریبا به موازات پاسگاه های ایرانی، پاسگاه افغانی هم وجود دارد. پاسگاه هایی که ایران برایشان ساخته است تا آن ها هم در «ساخت امنیت مرزی»، نقش آفرین باشند. برق پاسگاه های افغان هم از سوی ایران تامین می شود و این یعنی اوج حسن همجواری. نهایت همکاری و «آخر مرام» به قول سربازها، ما حق همسایگی را، «حق نماز و نمک» را، بر همسایه تمام کرده ایم و حق داریم انتظار داشته باشیم آن ها هم جوانمردی را به کمال برسانند و در برابر اشرار و قاچاقچیان در کنار ما باشند. اخلاق و انسانیت هم چنین اقتضایی دارد که امنیت سازان و امنیت بانان دو کشور که هم دین مشترک دارند، هم زبان مشترک و هم تاریخ مشترک در برابر کسانی که امنیت را به آتش می کشند، کنار هم باشند.

به هر حال، این درست که یک خط مرزی بین ما و آن ها کشانده است. این یک خط فرضی و جغرافیایی است و الا آن قدر اشتراکات ما را خویشاوند کرده است که هرگز احساس غریبگی و غربت نکنیم و حتی بر همان کسانی که گاه قوانین مرزی را نادیده می گیرند هم به رغم قوانین سخت گیرانه بین المللی که به مرزبانان «حکم تیر» می دهد، به مهر رفتار می کنیم و بارها اتفاق افتاده است که افغانی خسته از روزگار، دست زن و بچه اش را می گیرد، همه خطرها را به جان می خرد و می خواهد به این سو بیاید و مرزبانان ما به احترام زن و بچه اش با او رفتاری بسیار مهربانانه دارند. کودکش را در آغوش می کشند. برای او و زنش آب و غذا فراهم می کنند، تا وقتی به خاکش عودت می شود خاطره ای خوش داشته باشد و بداند این سوی مرز آدم ها مهربان هستند.

این نکته را هم باید توجه داشت، در مرز تولید امنیت باید ۵۰-۵۰ باشد، نیمی آن ها امنیت سازی کنند و نیمی ما اما خیلی جاها، گاه صد در صد بار روی شانه ما می افتد، باکمان هم نیست این را افسران پرنشاط مرزبانی می گویند و هوشمندانه تاکید می کنند ما هم برای کشور خودمان دل می سوزانیم و احساس مسئولیت می کنیم، هم برای افغانی های همسایه. چه، تاثیرپذیری و تاثیرگذاری دوسویه است. آتش اگر در خانه همسایه هم بیفتد، اگر خانه ما را به آتش نکشد، دودش سیاه خواهد کرد خانه ما را. اگرچه ما تنها به خانه خود هم فکر نمی کنیم بلکه حفظ خانه همسایه را هم بر سبیل جوانمردی وظیفه خود می دانیم. پس نصب دستگاه های پیشرفته اپتیکی، ایجاد موانع و ... برای ایجاد امنیت دوطرفه است چون اگر اشرار و قاچاقچیان نتوانند به این سو بیایند، پا به منطقه نخواهند گذاشت تا وجودشان باعث ناامنی و ناراحتی مرزنشینان افغان بشود.

 

از تریاک تا هروئین تا کریستال

می گویند از هر ۱۰ کیلو تریاک، یک کیلو هروئین به دست می آید و از هر ۱۰ کیلو هروئین یک کیلو کریستال. یعنی قاچاقچی که یک کیلو کریستال وارد می کند، یعنی معادل ۱۰۰ کیلو تریاک را به سوداگری مرگ آورده است.

سرهنگ خاتمی می گوید: الان در مرز به صورت محدود و معدود فقط به صورت کوله کشی اقدام به قاچاق می کنند که آن هم معمولا گرفتار می شوند.

او می گوید: موانع را خودتان دیدید. عبور غیرممکن است اما در این کوه و کمرها، که گاه خطر می کنند و ریسک همه چیز را می پذیرند باز شکار می شوند.

او می افزاید: چندی پیش چند تن از کوله کش ها به دام افتادند و آن ها تفنگچی اجیر کرده بودند اما همان اول درگیری، تفنگچی ها گریختند و کوله کش ها به دام افتادند، آنان می گفتند فکر نمی کردیم مرزبان های ایرانی متوجه ما شوند، چون ۳ تا ۴ کیلومتر مسیر را چهاردست و پا طی کردیم و گمانمان این بود که مرزبان ها ما را با گوسفند اشتباه خواهند گرفت اما مثل این که مرزبان های ایرانی خیلی هوشیارتر از آن هستند که ما تصور می کردیم.

او ادامه می دهد: کوله کش ها و تفنگچی ها اجاره ای هستند. مثلا قرارداد می بندند بار را فلان منطقه تحویل دهند و فلان مبلغ هم دستمزد بگیرند و رقم هم بسته به بار، پرخطر بودن منطقه و نقطه تحویلی متفاوت است ولی خیلی وقت ها آن ها به جای «دستمزد»، به «دستبند» می رسند که محکم بر دست هاشان می نشیند. خیلی وقت ها هم تفنگچی ها چون می دانند حریف بچه های ما نیستند، همان اول درگیری، فرار را بر قرار ترجیح می دهند و کوله کش ها را تنها می گذارند ...

تفنگچی ها

«تفنگچی» اصطلاحی است که برای افراد خاصی که همراه کوله کش های موادمخدر به داخل مرز می آیند، استفاده می شود. این افراد تیراندازان حرفه ای هستند و در برخی موارد اسلحه را اجاره می کنند و به همراه کوله کش ها وارد مرز می شوند.

روال کار این افراد این است که معمولا در تاریکی شب و در نیمه دوم ماه که نور ماه کمتر است با کلاش و به همراه تعدادی کوله کش وارد خاک کشور ما می شوند و معمولا ۲۰۰ یا ۳۰۰ متر جلوتر از سایر افراد همراه می کنند و پس از اطمینان به سایر افراد اشاره می کنند که جلوتر بیایند و این روال تا رسیدن کوله کش ها به محل قرار ادامه دارد.

تفنگچی ها باید نهایت تلاش خود را بکنند تا کوله کش ها را سالم به مقصد برسانند و بازگردانند وگرنه از پول خبری نیست!

ستوان یکم غفاری در طول راه توضیح می دهد که بسیاری از اهالی روستاهای مرزی افغانستان خودشان کوله کشی نمی کنند و معمولا کوله کش ها را از سایر مناطق افغانستان اجیر می کنند، چون ریسک حمل موادمخدر و تفنگچی بودن بالا رفته و بسیاری از کوله کش ها و تفنگچی ها در این راه جان خود را از دست داده اند.

پس از مدتی در مقابل پایگاه کاکری و در کنار هریرود و درست در مقابل پاسگاه کاکری افغانستان توقف می کنیم و خداقوتی به سربازان می گوییم.

فرصتی پیش می آید تا از دامنه یکی از کوه ها و البته با اجازه مرزبانان بالا بروم و کمی اطراف را نگاه کنم.

ناگهان متوجه می شوم یکی از سربازان با عجله و به حالت دوی سریع به سویم حرکت می کند و به من که می رسد دوربینش را به ما می دهد و می گوید: از این استفاده کن تا بهتر ببینی. نگاهی به صورت آفتاب سوخته اش می کنم و می گویم: با این سرعت و این ارتفاع چقدر سریع رسیدی. لبخند باصفایی می زند و می گوید: کارمون همینه! این جا هر روز به غیر از ورزش و آمادگی جسمانی، کوه نوردی و عملیات های مختلف هم داریم و باید از نظر جسمی همیشه آماده باشیم.

 

قلعه گک

قلعه گک (مثل کک تلفظ شود) فرصت دوباره ای می شود تا در ادامه مسیر پرپیچ و خم، استراحت و نماز ظهر و عصر را اقامه کنیم.از آن جایی که در طول مسیر با بی سیم با ماموران مرزبانی در تماس هستیم و آن ها نیز ما را پشتیبانی می کنند، سربازها در انتظار ما هستند و به حالت نظامی ایستاده اند. پس از نماز و صرف یک استکان چای فرصتی دست می دهد تا به سراغ سربازها بروم.

باز کردن سر صحبت و ایجاد صمیمیت با این بچه ها خیلی آسان است چون «باصفا» هستند و خاکی.ابتدا با خلیل ا... کنگر هم صحبت می شوم. کمی چاق است و قد کوتاهی دارد. دوستانش به او می گویند قلک!

می پرسم: چطوری قلک؟!! به همراه بچه ها می خندد و با صفای خاصی می گوید: خوبم. این جا همه خوبند مگر زمانی که دلشان برای خانواده هایشان تنگ شود.از خاطراتش حرف می زند و می گوید: خدمت در کل کار آسانی نیست ولی خدمت در مرز همراه با حس غیرت و مراقبت است.از او می پرسم: کمین هم می روی؟ لبخندی می زند و می گوید: کمین هر شب می رویم. صبح ها هم که کمین تمام می شود، باید راه هایی را که تراکتور قبلا شخم زده چک کنیم تا خدای نکرده کسی رد نشده باشد و اگر ردی از عبور شروری پیدا شود باید آن را پی گیری و فرد یا افراد شرور را پیدا کنیم.رضا کرامتی که ۷ ماه است به نقطه صفر مرزی آمده است، نگاه متفاوتی دارد و می گوید: مرز حس خاصی دارد. هیجان این جا خیلی زیاد است و رفاقت هایی که وجود دارد دل آدم را گرم می کند.

او به دوستی های خوبی که این جا ایجاد می شود اشاره می کند و ادامه می دهد: این جا از همه جای کشور سرباز آمده. از تنکابن و تهران و مشهد گرفته تا روستاهای دوردست اقصی نقاط کشور.

رضا کرامتی از خاطرات شب های درگیری صحبت می کند و می گوید: تفنگچی های افغانی تیرانداز های توانمندی هستند.

اما بچه های ما خیلی شجاع، دقیق و توانمندتر و پر انرژی ترند... چیزی که اینجا به خوبی احساس می شود این است که بچه ها خیلی روحیه دوستانه و شادی دارند. ابوالفضل کاظمی هم که از یکی از روستاهای نوروزآباد نیشابور به نقطه صفر مرزی آمده و برخلاف سایر بچه ها متاهل است و دلتنگ همسرش، از آخرین باری که پیش همسرش بوده ۱ ماه می گذرد و خودش می گوید باید ۲ماه دیگر حداقل صبر کند.او می گوید: در این پاسگاه درگیری  خیلی زیاد نیست ولی پاسگاه رکنی هر ۲ یا ۳ شب معمولا درگیری و برخورد است. ابوالفضل کاظمی ادامه می دهد: خدمت در مرز مثل مراقبت از ناموس است و بچه های این منطقه واقعا با وجود کمبود امکانات بسیار مقاوم عمل می کنند.

او از سختی های شب های کمین یاد می کند و می گوید: شب های کمین به واقع سخت می گذرد. هم امکاناتمان کم است و هم هوا در شب های زمستانی بسیار سرد باورتان نمی شود الان زیرشلوار نظامی ام ۳ تا شلوار گرم پوشیده ام و شب ها در کمین در بسیاری از موارد باید روی برف و یخ بنشینیم و گاهی پلک هایمان نیز یخ می زند. اما... این سختی ها، این تلخی ها در کنار شیرین دفاع از وطن در کنار امنیتی که برای مردم تامین می شود چیزی نیست.

 

عشق به وطن

بچه ها با عشق به میهن زندگی می کنند، روزهاشان را با یاد خدا به شب می رسانند و شب را به صبح و همواره به سرفرازی وطن فکر می کنند. همه برنامه ریزی روزانه شان برای ارتقای امنیت است. حتی در مرخصی هم به آن فکر می کنند. مرزبان ها به نوعی مثل خبرنگارها هستند و تعطیلی برایشان بی معناست. خبرنگارها به دنبال خبر و سوژه و نوشته اند و به دنبال طرحی برای ارتقای فرهنگ جامعه، مرزبان ها هم به راه های ارتقای امنیت می اندیشند. چنان که سرهنگ میرصادق، برای لحظه به لحظه زندگی اش برنامه دارد، برنامه ای به نام «مرزبانی، که همه زندگی اش را پر کرده است. وقتی با بسته شکلات در مسیر دانش آموزان تعطیل شده از مدرسه قرار می گیرد هم حتی به این فکر می کند، در کنار خوی گرم و سینه پرسخاوت زابلی اش که همه آدم ها را دوست می دارند و دوست می دارد. به چهره اش که نگاه می کنی «مشق آفتاب» را حس می کنی، انگار خورشید صفحه ای سفیدتر از چهره نواده رستم نیافته است برای بوسه زدن، میرصادق سبزه رو و میانه بالا که عمرش را در مرز گذرانده است، وجب به وجب مرز را هم می شناسد و هم دوست دارد و هم مرزبانان را و هم مرزداران محل را. آن ها هم او را دوست دارند. لذا خیلی ها، حتی از میان روستانشینان افغان هم با او در تماسند. خیلی از بچه ها هم که لباس گرم از او گرفته اند و دفتر و خودکار و کام به شکلات او شیرین کرده اند نیز او را مثل پدر،مثل برادر دوست دارند و به او به عنوان مرزبان جمهوری اسلامی علاقه دارند.

 

هنگ تایباد از ساختمان تاریخی تا مردان تاریخ ساز

وارد هنگ که می شویم، دست ها به نشانه سلام نظامی بین نیروهای به خط شده در هنگ و همراهان ما بالا می رود. من اما از میان دست های به سلام بالا رفته، یک ساختمان قدیمی را می بینم که در کنار ساختمان امروزی هنگ، به چشم می خورد. وقتی می پرسم از قصه هایی که این ساختمان دارد می شنوم این ساختمان «هنگ زرد تایباد» است که امروز متعلق به میراث فرهنگی است و ما براساس توافق هم از آن استفاده می کنیم و هم در نگهداری آن نهایت دقت را داریم تا میراث تاریخی منطقه به بهترین شکل حفظ شود. از کنار ساختمان که می گذریم و وارد راهروی ستاد فرماندهی می شویم، تصاویر مردان تاریخ ساز را می بینم که بر دیوار نصب شده است مردانی که در قامت شهید چراغ دار امروز و فردای فرهنگ این ملک هستند. چشم در چشم شان که می شوم حس می کنم در مقابل خورشید نگاهشان تاب نگاه ندارم. سرم را پایین می اندازم و به مردانی فکر می کنم که راز سربلندی یک ملت هستند. دعا می کنم کاش من، کاش ما، کاش همه ما بتوانیم دینی که به شهدا داریم ادا کنیم. با این نگاه به دیدار سرهنگ میرصادق می رویم. وقتی از وی می پرسم کجایی هستید؟ به شوخی می گوید لهجه و قیافه ام به تهران که نمی خورد، اما اصل ایرانم! و در ادامه صحبت معلوم می شود از دیار شیران سیستان و بلوچستان است از زابل، از نوادگان رستم...

پس صحبت رنگ و بوی جدی تر می گیرد و فرمانده هنگ مرزی تایباد با اشاره به این که امنیت در شهر در گرو امنیت در مرز است می گوید: متاسفانه جایگاه مرز و مرزبانی نه تنها برای مردم بلکه برای مسئولان هم شناسایی نشده است.

سرهنگ گل محمد میرصادق می افزاید: در مرز باید ۵۰ درصد بار به دوش ما باشد و ۵۰ درصد هم بر عهده کسانی که در آن سوی مرز زندگی می کنند، ولی متاسفانه به علت شرایط موجود صددرصد بار مسئولیت نگهداری و مراقبت و کنترل از مرز میان کشور ما و افغانستان برعهده ماست و باید دلسوزی برای مردم کشور افغانستان هم داشته باشیم.

وی ادامه می دهد: تاثیرپذیری مرز باید از ۲ طرف مورد توجه قرار بگیرد زیرا ناامنی از یک سوی مرز طبیعتا بر آن سوی مرز اثر گذاری خواهد داشت.

سرهنگ میرصادق با بیان این که خدمت در مرز به خصوص در شب ها بسیار دشوار می شود، می گوید: باید نوع نگاه ها به مرز و مرزبانی تغییرکند و این مهم بدون کمک رسانه ها عملیاتی نمی شود.

اساسا هیچ کشوری بدون داشتن مرزهای قوی و مستحکم نمی تواند به توسعه همه جانبه دست پیدا کند.

وی با بیان این که تشکیل فرماندهی مرزبانی از جمله اقدام های خوبی بود که امکانات و شرایط مرزبانی را تقویت کرد، تصریح می کند: در طول تاریخ و سنوات گذشته مرزها جایگاه واقعی خود را نداشتند و با برخی بی توجهی ها همراه بودند و ما هم انتظاری نداریم که این مشکلات به سرعت درست بشود اما اگر نگاه ها به مرز عوض شود، مشکلات مرز هم با سرعت بیشتری برطرف خواهد شد.

سرهنگ میرصادق می گوید: حجم اعتبارات و فناوری و ابزار دفاعی پیشرفته ای که هم اکنون در مرزها وجود دارد با ۱۰ سال قبل قابل مقایسه نیست و هزینه های انجام شده در مرزها جواب هم داده و خوشبختانه به لطف وجود خداوند و هوشیاری مرزبانان و موانع فیزیکی و انسداد مرزها و استفاده از دوربین های دید در شب و برج های مراقبت ، کار به جایی رسیده که ریسک حضور اشرار در داخل مرزهای ما به شدت افزایش پیدا کرده است.

وی با بیان این که مراقبت از مرزها نیازمند انجام ۳ کار به طور هم زمان است ادامه می دهد: در آن سوی مرزها باید هم اقدامات دیپلماتیک و سیاسی انجام شود و هم به مردم مرزنشین توجه شود. در روی خط مرزی نیز باید اقدامات ویژه ای انجام شود و در داخل مرزهایمان نیز باید کاری کنیم که امنیت مرز با منافع مرزنشینان گره بخورد. در این صورت خود مردم مرزبانان ما می شوند.

فرمانده هنگ مرزی تایباد با بیان این که به عنوان مثال می توان با رعایت مقررات منابع طبیعی استان از زمین های کشاورزی مناطق مرزی حداکثر بهره را برد می گوید: مالکیت آب با وجود رودخانه هریرود مشترک است و اگر ما از این آب استفاده نکنیم همسایه ما در آن سوی مرز استفاده می کند سرهنگ میرصادق ادامه می دهد: بسیاری از مرز نشینان وضع مالی خوبی ندارند و اگر برای آن ها فرهنگ سازی و تسهیلات اشتغال زایی ایجاد کنیم، می توانیم برای ارتقای امنیت و پایداری آن گام اساسی برداریم ...

یک روز خوب به پایان رسید، دعا کردم و دعا می کنم شب و روز مرز و مرزبانی و مرزبانان و مرزنشینان و همه مردم هر روز بهتر از دیروز باشند...

ویژه‌نامه - ویژه نامه نوروزی ۹۰ - مورخ یکشنبه 1389/12/22 شماره انتشار 17794 /صفحه۱۰۰

/ 0 نظر / 102 بازدید