آژیر آمبولانس و افطاری که ناتمام می ماند

 

* صدای آژیر آمبولانس در فضا می پیچید. بیماری در راه است که شاید لحظات طلایی نجاتش همین لحظه باشد، چند نفر با برانکار به سمت آمبولانس می دوند و چند نفر به دنبال آماده سازی محیط اند. با این که سال هاست در اورژانس کار می کنند اما موضوع برایشان عادی نشده است. یاد گرفته اند باید همیشه فوق العادگی ماجرا را حفظ کنند حتی وقتی روزه داری در گرمای تابستان، رمق شان را می گیرد، اما احساس فوق العادگی ماجرا، با روزه داری، شکوهی صد چندان دارد.

* صدای اذان به لطافت برمی خیزد. نگاه ها مهربان تر از همیشه «عبادت قبول» می گویند و سفره ها، ساده و صمیمی پهن می شود، گاه حتی از سفره هم خبری نیست اما سادگی هست صمیمیت هست و غذایی که باید آن را روی جعبه داروها بگذاری و صرف کنی، نمی توانی از جایت تکان بخوری، شاید همان لحظه، بیماری، حیاتش به دارویی گره بخورد که باید به فوریت به او برسانی. پس مثل نگهبان جبهه، سر پست هستی و لحظه های نجیب رمضان را چنین بندگی می کنی. لحظات جاری است، زمان جاری است، رمضان جاری است و تو هم در این جاری روان، جریان می یابی که رمضان تابلوی نقاشی همه ماست.

* نشمرده ای چند لقمه از افطاری برداشته ای، شاید هنوز استکان چایی ات را هم نخورده باشی، شاید هنوز لب هایت خشک باشد که باز آژیر بلند می شود و باز فوق العادگی یک ماجرا، چند نفر با برانکار به سوی آمبولانس می دوند، چند نفر به سوی این اتاق و آن اتاق، گاه چای سرد می شود، غذا از دهان می افتد و تو فراموش می کنی، افطار کرده ای یا نه... مهم این است که باید جان یک انسان را نجات دهی و باز آژیر دیگر، آمبولانس دیگر و بیمار دیگر، آی آقای دکتر عبادت قبول، افطار کرده ای؟!

خراسان رضوی - مورخ چهارشنبه 1393/05/01 شماره انتشار 18742/صفحه7/گزارش تصویری

/ 0 نظر / 85 بازدید