حماسه صبر و تکلیف

 

دخترک، با بیماری هولناکی پنجه در پنجه شده بود، روز به روز ضعیف و ضعیف تر می شد، نبود پدر هم او را بی قرارتر می کرد. او بهانه پدر گرفته بود، انگار برای دستان گرم و نوازشگر او دلش یک ذره شده بود، مادر که این را دید، دست به تلفن شد که: لطفا بیا، دخترمان خیلی مریض است، مدام بهانه تو را می گیرد. پدر، اما، پاسخش این بود؛ این جا - جبهه - بیشتر به من نیاز است، اگر برای دیدار دخترمان بیایم، صدها پسرم این جا تنها می مانند، تو خودت دخترمان را مراقبت کن، من این جا وظیفه سنگین تری دارم و ...

این یکی از حرف های ناگفته جنگ است، حماسه ای که هزار در هزار حرف نگفته و جلوه های نادیده دارد. زبان باید شد به خواندن، چشم باید شد به دیدن و گوش هوش باید شد به شنیدن و فهمیدن. بله، این ماجرا، یک حرف از هزارانی است که در عبارت آمد، تا بدانی تو، بدانم من، بدانیم همه ما که ایران، استقلال و سرفرازی اش را مدیون چه بزرگ مردان و دلاور زنان و مظلوم فرزندانی است که از خود گذشتند و فنا شدند، تا ایران اسلامی، سرفراز باقی بماند.ادامه این «حرف» را از زبان امیرسرتیپ جهان شاهی، ارشد ارتش جمهوری اسلامی در شمال شرق بخوانید از حماسه صبر یک امیر جاودانه ارتش توحید، سرلشکر شهیدنیاکی؛... حال دخترک بد و بدتر شد و پزشکان قطع امید کردند و مادر با یک دنیا بی قراری، دوباره دست به دامن تلفن شد، تا صدایش را به گوش شویش برساند؛ مرد! دخترمان دارد می میرد، خودت را برسان، لااقل برای دیدار آخر... و پاسخ فرمانده دلاور لشکر ۹۲ زرهی اهواز همان جواب نخست است؛ ولی با لرزش بیشتر در صدا که سعی می شود پنهان شود: «این جا بیشتر به من نیاز است، سربازانم، وطنم، انقلابم، نگاهشان به حضور و تدبیر من است». دخترک فوت شد و حسرت دیدار آخر را به آن دنیا برد، مادر باز زنگ زد که خود را برای تشییع جنازه و مراسم برسان و باز پاسخ مرد همان پاسخ اول بود؛ این جا بیشتر به من نیاز است و ...

روزها از پی هم آمدند، به شب رسیدند و رفتند، حدود چهل بار، که پدر شب به شهرش رسید و خانه اش، در را با کلید باز کرد، تلاش کرد بی آن که صدایش را بشنود کسی یک راست برود به اتاق دخترش، نشست در جای خالی او و زار زد، گویی آن کوه که در جایگاه فرماندهی لشکر اهواز، سلسله جبال ایستادگی را به احترام وا می داشت، آن شب، در آن خانه کوچک فرو ریخت، پدروار گریست و از هوش رفت. ساعتی بعد همسرش او را بیهوش دراتاق دخترش یافت و ...

به هوش که آمد و به همسرش گفت: چهل روز است کوهی از غم را درونم پنهان کردم و باز به باران نشست، در فراق دختر دلبندش که او، پر از احساس بود، اگر دیروز نیامد به حکم وظیفه، برای زنده ماندن هزاران مشابه فرزندش نیامده بود و امروز آمده بود تا پدروار بگرید. آمده بود تا بگوید، ما زلال تر از آب چشمه سارانیم، اما تکلیف ما را عشق و ایمان، ایستادگی در جبهه نوشته بود و باید می ماندیم تا ایران بماند، باید بر بالین دخترم غایب می بودم، تا سربازانم، پسرانم، تنها نمانند و... حرف امیرشهید سرلشکر نیاکی، این بود؛

چون ایران نباشد، تن من مباد

بدین بوم و بر زنده یک تن مباد...

بله، سرفرازی ایران مدیون نیاکی هاست. آنان که هم از خود نام نیک به جا گذاشتند و هم نام نیک ارتش جمهوری اسلامی شدند، تا رهبر انقلاب به حق بفرماید، «ارتش کلمه طیبه است». بله، ما عطر بهار استقلال را از این کلمه طیبه استشمام می کنیم و برای متعالی شدن درجات نیاکی نیز دعا می کنیم هم او که اکنون در کنار دخترش نظاره گر اعمال ماست.

خراسان - مورخ چهارشنبه 1393/05/29 شماره انتشار 18763 /صفحه16/بدون موضوع

/ 0 نظر / 90 بازدید