وقتی کوه هم در برابر مادر کم می آورد

 
 
هرچیز را در استقامت به کوه مانند می کنند اما مادرانی هستند که کوه با همه عظمتش در برابر صبوری شان سرفرود می آورد. همین چند روز پیش بود که قاصدی خبر از مرگ جوانی آورد و من بی تاب شدم برای مادری که گفتم بی تابی او را از پا درخواهد آورد. نمی دانستم در مواجهه با او چگونه باید تسلیت گفت و چه واژه هایی را به کمک گرفت تا اندکی، تسلی دهد دل یک مادر را که جوانش را با تابوت از خانه بیرون می برند، جوانی که مادر برایش لباس آرزو می بافد تا به ناز قامتش در شب دامادی اش هزار لبخند بزند،اما «مرگ» همه آرزوهایش را، مثل پاییز، برگ، برگ بر زمین می ریزد. پیکر جوان را که برای طواف به حرم مطهر آوردند، دیدم مادرش را، برخلاف تصور من در چشمانش که با اشک زلال تر شده بود، شکوه یک شکیبایی مومنانه موج می زد و نگاهش، میان تابوت پسرش، که «غلامرضا» نامیده بودش با حرم امام رضا علیه السلام، در پرواز بود. نمی دانم چه می گفت با امام رضا، اما حس می کردم، دارد پسرش را به دست شفاعت آقا می سپارد... مادر، سواد چندانی نداشت، به این که خطی بخواند، کلمه ای بنویسد، فقط شنیده بودم این بانوی سیده، که توان خواندن ندارد، قرآن را باز می کند و به سطور نورانی نگاه می کند و انگار بهره خویش را چنین برمی گیرد از این خرمن نور. جنازه را برگرداندند از حرم اما نگاه او با حرم گره خورده بود و به گمانم آخرین نفر بود از جمع مشایعت کنندگان که از حرم خداحافظی می کرد و در بهشت رضا، وقتی داشتند جنازه جوانش را به سوی قبر سرازیر می کردند، دستان او راهی آسمان بود، به رضا، به شکر و من دریافتم برخی مردم، همین مردم عادی کوچه و بازار گاه به چنان مقامی از رضا و آرامش می رسند که آدمیانی مثل ما با هزار ادعا باید سال ها شاگردی شان را کنیم. این مادر، صبر را به رضا و رضایت را به شکر گره زده بود و چنان آرامشی او را فرا گرفته بود که تکیه گاه دیگر عزاداران شده بود... ماجرای این مادر، مرا یاد داغی انداخت که بی تابی آفرین بود و گفت وگویی با عزیزی اهل فضل درباره آن به این آیه رسید که آن عزیز خواند: «و لنبلونکم بشیء من الخوف و الجوع و نقص من الاموال و الانفس و الثمرات و بشر الصابرین» و گفت ادامه آیه راکه انسان را به آرامش می رساند. به آیه دیگر؛ «الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انا لله و انا الیه راجعون» و ادامه داد با این آیه که «اولئک علیهم صلوات من ربهم و رحمة و اولئک هم المهتدون» ... که خبر از صلوات خاص خداوندی و رحمت حضرتش بر صابران می دهد و چه خوش عاقبتند این مردم که با صبر به رضا می رسند، شکر را به جان می نوشند و شیرین کام می شوند به سپاس و به این مرتبه والا می رسند... مادر فرزندش را به خاک سپرد و سرشار از رضایت برگشت و من یاد مادری افتادم، که سال ها پیش در همین بهشت رضا، چادرش را به کمر همت گره زد و جنازه شهیدش را با افتخار به خاک سپرد و قامت راست کرد و نگاه و دستانش را به آسمان فرستاد که خدایا قبول کن! و ... باری اگر دنیا مادران ما را می شناخت، درمی یافت، ما شکست ناپذیریم حتی اگر به گاه خطر، همه فرزندانمان را به معرکه بفرستیم...
 
خراسان رضوی - مورخ شنبه 1392/10/07 شماره انتشار 18586 /صفحه۳/جامعه
/ 0 نظر / 92 بازدید