روزگار عاشقی یادش بخیر...

 

دستانم را بو می کنم، هنوز بوی باروت می دهد، جلوی آینه چشمانم را رصد می کنم هنوز رگه هایی از یادگاری های دیروز دارد، به خط سرخ، دریچه قلبم را می گشایم، پر است از یادهای ماندگار، پر است از خاطراتی که با همه خطراتش زیبا بود، پر است از هزار حرف گفته و نگفته، پر است از حرف هایی که تا همیشه ناگفته خواهد ماند، پر از رازهای رشید، پر از رازهای شهید...

دستانم را دوباره بو می کنم، هنوز بوی باروت می دهد، اما در دستانم قلم است که می خواهد بنویسد و باید بنویسد از روزهایی که اگر فراموش شود، دوباره گرفتار شب های دیجور می شویم، باید بنویسد از مردانی که بر مدار حسین علیه السلام رفتند و زنان و مردانی که بر صراط زینب سلام ا... علیها استوار ماندند، تا عاشورا، در هر روز تازه و تازه تر شود.

باید بنویسد از حماسه دفاع مقدس، از شهید، از شاهد، از ایثارگر، از جانباز، از پیرزنی روستایی که تخم مرغ هایش را، همه داشته اش را به جبهه می فرستاد، تا دانش آموزی که یک قوطی خالی کنسرو را به جان شست تا لیوان رزمندگان شود. تا بچه هایی که در حسرت حضور در جبهه ها سوختند و بزرگ شدند، باید بنویسد... و می نویسم از آن حماسه، پس بسم ا... پس بسم ا... الرحمن الرحیم...

خراسان - مورخ دوشنبه 1393/06/31 شماره انتشار 18791/صفحه اول/عکس نوشت

/ 0 نظر / 95 بازدید